تبليغاتX
حقيقت
"خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی

                                               بنام او

                                                                                  ادامه مباحث قبل

                                   در جستجوی راه خود شناسی

 قبلا گفته شد كه ما از ابندا خودمان را با نگاه به چيزهاي ديگرشناخته ايم يعني با نگاه به والدين و قوم و فاميل وشهروروستا و شغل و تحصيلات ومذهب و غيره ودر نتيحه اصل وجود خودمان را ناديده گرفته ايم  و نشناخته ايم( خودشناسي را معادل خود آگاهي ودل آگاهي واشراف به خود و..ميتوانيم بگيريم)

اصطلاح از خود بیگانگی از همين رو پر معناست و انگار هر کسی چیزی از آن میفهمد و حتی میگویند جهانی از خود بیگانه و ندیده ایم کسی این معانی را انکار کند گویا همه در باطن به آن اعتراف  دارندهم معلوم میشود که چرا توصيه هاي اكيد شده كه خودرا بشناسيم .

همه معلمين بشرخصوصا انبيا بطور مستقيم يا غير مستقيم اين را گفته اند و سفارشهای علی(ع) خیلی چشمگیراست سخن معروف سقراط  هم اين بود كه" خودت را بشناس"

 ترجمان خودت را بشناس از نظر كلي اينست كه خودرا از نو ببين و به وابستگيهاو آموخته هاي قبلي اكتفا مكن خودرا در ارتباط با كل نظام خلقت  وآفريدگار بشناس .خودرا بنده خالق حساب کن نه بنده مخلوق.

ازآنجاكه عادت کرده ایم  خود را با چیزهای بیرون از خود بشناسيم اينك درارتباط باهرچيز خودرا از یاد ميبریم  حتی در نگاه به زمین و آسمان و شگفتی های آن  خودرا فراموش یا گم میکنیم

. مثلا در گذشته بسیار پیش میآمد که محو تماشای آسمان شب میشدم ستارگان یا خورشیدهای دور دست خیلی نظرم را میگرفت تعداد کهکشانها مطابق نظریات علمی و تعداد زیاد ستارگان آنها حیران کننده بودوهست در اینحال در قبال این عظمتها احساس حقارت دست میداد تا یکوقت توجه کردم که این کسی که این عظمت ها را احساس میکند مورد غفلت است!

آخرناظر این عظمتها هم جزوهمین نظام است و خود" نقطه عطف هستی" است وظاهرادرست نیست که احساس حقارت کند اگر ناظر نبود هیچ عظمتی معنی نداشت به آن میماند که آینه یاعد سی یک تلسکوپ در قبال آنچه کشف میکند تحقیر شود در صورتیکه خاصیت خودش اینها را  کشف میکند یا اگر کسی خانه بسیار بزرگی دارد در قبال خانه اش احساس حقارت  کند در صورتیکه خوب است احساس بزرگی کند.

در حالت  گمشد گی خودرا تافته جدا بافته ازعالم خلقت حساب میکنیم ودر قبال عظمت عالم هم اجساس حفارت میکنیم(بیک معنا درست است) و ما که خودرا بانگاه به چیزهای  دیگردر یک محیط کوچک وعده ای از همنوعان شناخته ایم حادارد که چنین احساسی داشته باشیم حال چه ميتوان كرد؟

  • از مطالب  فوق کم و بیش نتیجه میگیریم که یک راه خود شناسی حقیقی اینست که هنگام نگاه به هرچیزاز آفرینش خود مان غافل نباشیم 

مثال : در حال حاظر فیلمهای مستندی از زندگی حیوانات در جنگل و بیابان و دریا ساخته میشود که در جای خود بسیار آموزنده است  ولی هدف تهیه کنندگان بیشتر سرگرم کردن ویا جذب بیننده است طوریکه بادیدن آنها کمتر کسی متوجه شگفتی زندگی خودش میشود

ما میتوانیم این کاستی را در ذهن خود جبران کنیم و متوجه باشيم كه زندگی ما انسانها از زندگی حیوانات شگفت تر است . وبی جهت برایمان عادی و بی اهمیت شده است؟  عادت کرده ایم به بیرون نگاه کنیم و از خود غافل باشیم وحتي ممکنست با مشاهده زندگی حیوانات بخواهیم خودرا از قیاس با آنها بشناسیم! واین نادرست است.

 در مطالب گذشته قدری روشن شد که شناخت خود باعتبار همنوعان مارا به اشتباه می اندازد و تصورش را بکنیم که شناخت خود از قیاس به حیوانات چه صورتی پیدا میکند زیست شناسان حتی خواسته اند این موجود حی و حاظر را از روی فسیل های ملیون ها سال قبل يا بويسله بوزينه شناسائی کنند در صورتیکه ازاین راه کسی شناخته نمیشود گرچه تحقيقات علمي فواید زيادي میتواند داشته باشد

چون به شگفتی زندگی حیوانات اشاره شد بد نیست نظر مولوی را هم بدانیم در مثنوی آمده است که مارگیری  اژدهائی را که فسرده و در خواب بود در کوهستان پربرف یافت آنرا به شهر بغداد آورد تا مردم را از دیدن آن به حیرت اندازد او گمان داشت که اژدها مرده است و خلق بسیاری برای تماشای آن فراهم آمدند خورشید کم کم به ازدها تابید و  از حالت فسردگی وخواب بیرون آمد و به همه حمله کرد از جمله مارگیررا بلعید و  مردم  بواسطه ازدحام درحین فرار تلفات زیادی دادند مولوی ازین قصه نتایج زیادی میگیرد ازجمله ناداني انسان را گوشزد ميكند وتوجه ميدهد كه عظمت خود انسان به منزله كوه است در مقابل مار:

مارگیراز بهر حیرانی خلق                مارگیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهست چون مفتون شو د           کوه اندر مارحیران چون شود

صد هزاران مار وکه حیران اوست   او چرا حیران شده است و مار دوست

در نظراو مار از وجود آدمي حيران است نه به عکس .البته مار و هر حیوان دیگر دیدنی است ولی کسی نباید از یاد ببرد که خودش ازموجودات ديگر دیدنی تروعجیب تراست وچون موجودات عجيب را تماشا ميكند اقلا كمي"به خود" باشد خداوند در مورد آفرينش انسان به خود تبريك  گفت ونزديكترين نمونه انسان همين كسي است كه به او علم حضوري داريم پس نبايد دچار خود فراموشی شويم(گرچه ميشويم) در فرآن کریم خود فراموشی  نهی شده است (ولا تکونوا کالذ ین نسوالله فانساهم انفسهم)

در اينجا مقصود از" خود" خود راستين و الهي است وگرنه خود كاذب هنگام ديدن چيزهاو آيات بايستي كناربرود(خودرا مبين كه رستي) هنگاميكه  يك پروانه يا رفتار يك پرنده يا يك گل را به صورت آيه مي بينيم وشگفت زده ميشويم نشان اينست كه خود كاذب كم وبيش كناررفته و به" خودحقيقي" آمده ايم

نتیجه  بحث اینکه با دیدن هر چیز جالب انسان میتواند متوجه "من هستم" شود ."من وحوددارم" که دیگران را چنین و چنان میبینم" من هستم "که آسمان را اینگونه میبینم (فیزیکدانان هم اینرا تائید میکنند)من وجوددارم که حیوانات وگیاهان بسیاری به نظرم میرسداگر قلب واعضای بدن من کارنمیکرد اینها نبود در اینحال شاید مبوجه شود که خودش وهمه چیز آیه و تجلي حق است است هم اگر انسان معجزه اي را در بيرون ببيند ممكنست  متوجه باشد كه آفرینش خودش يك معجزه است كه معجزه اي را ميبيند!

آیا میتوانیم با دل آگاهی یا درحالت "به خودبودن" به هر چیز نگاه کنیم (بویژه به جامعه )و درعالم وجودغافل ومعزول يا در خواب نباشيم.؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 7:34  توسط فضل الله شهيدي | 

    بنام او                                                           پيگيري بحث خودخودشناسي

                    چطور خود شناسي منجر به خدا شناسي ميشود؟

 ما طبعا خودمان را خيلي دوست داريم و منافع خودرا ميخواهيم اگر چنين است آياجا ندارد به اين خود محبوب كمي برسيم.اگر دوستي ومنفعت طلبي ما راستين باشد باخودشتاسي  ممكن است كم وبيش قدر ومنزلت  اصلي خودرا دريابيم كه به فرمايش علي ع آنكه قدر خودرا نشناخت هلاك شد(مقصود هلاكت بدن نيست)

با اين مقدمه دقت ميكنيم  در اين كلام معتبرومشهوركه" من عرف نفسه فقد عرف ربه"يعني هركس خودرا شناخت خدا را شناخت "  

در نظر اول انگار ما خودرا خيلي  خوب ميشناسيم ميگوئيم اهل فلان كشوريا شهر و روستا هستيم از فلان قوم و فاميليم وسطح تجصيلات و شغلي چنين و چنان داريم و..پس ديگر خود شناسي چه معنائي دارد؟

چون ميگوئيم اهل يك كشوروجزو يك ملت هستيم از لحاظ ارتباطات اجتماعي اين شناخت هالازم است  

ولي در اين شناخت يك چيز مهم در غفلت قرار گرفته وآن خود مائيم در اين شناخت ما كشور و ملت را ميشناسيم وخود رابه آن منتسب ميسازيم يعني اينجا  چيز ديگري  را شنا سائي كرده ايم نه خود را

همين طور وقتي خودرا به قوم و فاميل و شغل ميشناسيم باز چيز ديگري جز خودمان شناسائي شده و ما خود را به آن چيز مي بنديم ودر نتيجه خودرا فراموش ميكنيم وچون بگوئيم فرزند والدين هستيم والدين شناسائي شده نه خودما

 نكته مهم اينست كه اين شناسائي ها اغلب طوري جدي گرفته ميشود كه تمام هويت ما درآن خلاصه ميشود و جاي هيچ پرسشي با قي نميگذارد مثلا من معلم هستم. يا كارگرهستم من رئيس هستم مهنس يا دكتر يا پروفسور..وديگر هيچ

همه اينها وقتي بطور جدي باورمان شود يعني خودرا باخته ايم و  ارزش حقيقي خوراازكف داده ايم.

اگر من(من نوعي) اين عناوين نيستم پس كيستم؟ سئوالي عظيم و اساسي است قبلا گفته شد كه اين سئوال من كيستم پاسخ ندارد ولي در كنار آن حقيقت مهمي را ميتوان دريافت كه در پهنه عالم" من هستم"اگر اين حقيقت ادراك شودسئوال ازكيستم مطرح ميشود

اگر كسي خارج از نامها و نشانها متوجه هستي واحد و بي بد يل خود شود توفيق بزرگيست ديدن خود به طور مطلق خارج از نامها و نشانها سهل نيست ولي اگر ممكن شود چيزي عجيب و با عظمت به نظر خواهد رسيد واين وجه عالي خودشناسي است دراين شكل خودشناسي وجود خدا احساس ميشود.یعنی خودشناسی منجر به خدا شناسی میگردد

به مناسبت مطلب بالا قابل توجه است كه اگر نامها و اطلاعات قبلي و عادت زده خود را از روي اشياء وآنچه مي بينيم برداريم و نگاه كنيم آن اشياء و چيزهابسيار شگفت انگيز خواهند شد و روشن خواهد گشت كه نامها و شناخت هاي سطحي نگاه مارا اسيرنگه داشته وجلوادراك جقيقي ما را گرفته وبه قول مولوي نامها برايمان همان دامها شده است

اگرنگاه ما بدون حجاب نام ونشان وآلودگي هاي ديگرباشد به  قول كساني از اهل معرفت خدارا مي بينيم ومهمتر از همه اقوال اينكه علي ع فرمود "ما رايت شيئا الا رايت الله" يعني من چيزيرا نديدم الا اينكه خدا راديدم

حال ميگوئيم وجود خود ما هم از آن چيزهائي است كه اگر بي پرده ديده شود .در واقع خدا ديده ميشود

 اگر وجود اصلي و بي نام ونشان خودرا به بينيم در ميابيم كه غوطه ور در يك هستي عظيم وخارج اززمان ومكان  است وهستي بخش را احساس ميكنيم نه خودرا

آنچه گفتيم در سطج يك معرفت والا معني پيدا ميكند و در سطوج پائين ترتوجه ميكنيم به همان اهليت و نام ونشان كه مذكور افتاد  چون كافي نيست كه مثلا بگوئيم ما از اهالي فلان كشور يااز فلان قوم و فاميل هستيم اين سئوال مطرح ميشود كه پس اهل كجائيم و از كيستيم؟

در پاسخ به اين سئوال جهاني عظيم را در برابر خود مي بينيم زميني شگفت انگيزو آسماني لا يتناهي باهمه سيارات و كهكشانهايش كه تصور عظمتش  گيج كننده وحيران كننده است در پاسخ ما اهل كجايئم بي شك به نظر ميرسد كه اهل اين جهان لا يتناهي هستيم جيات ما وابسته به كل اين نظام عظيم است انعكاس اين عظمت بي انتها درما نيزهست و تمام اعضا و سلولهاي بدن ما بطور معجزه آسا درارتباط با اين نظام جهاني كار ميكند در واقع حیات ما باهمه سیارات و کهکشانها وهرچه در جهانست خویشاوندی دارد

 آيا ميتوانيم بپذيريم كه اينست كشور حفيفي  كه عملا به ما امكان زندگي ميدهد ونه سرزمين هاي تكه تكه شده توسط آدميان دراين كره و سقف ما آسمان است نه سقف خانه مان.

 اگر بگوئيم كجائي هستيم واز كيستبم بااندكي توجه معلوم است كه چه جوابي دارد؟ بي شك اهل همين مملكت و نظام عظيم وبي انتهاهستيم واصل هستي نشات گرفته از مبدا  كل اين جهانست  واين حقيقت براي هيچكس قابل انكار نيست

در قرآن پاسخ از كيستيم با اين تعبيربدست ميآيد كه :" انا لله "ما از خدائيم. ودر خود شناسي حقيقي ناچاريم خودرا به خدا بشناسيم  نه با والدين وقوم وملت و.

وما اگر درنهان خودرافقط به چيزهاي ديگرمبشناسيم وخدا خدا ميكنيم وعملا بنده اونیستیم بديهي است كه از صداقت دور افتاده ايم ودعاي ماهم قاعدتا شنيده نميشود..و الذي حاءبالصدق و صدق به  اولئك هم المتقون(ظاهرامعني تقوي اينجا متراف صداقت است)

نكته و نتيجه:

  • هركسي چون پا به دنيا ميگذارد در غلافي از وابستگيها و مرام ها فروميرود وادراك وبصيرت اوتابعي ازآنها ميشود

پيداست كه وايستگي به همنوعان به مقتضاي تربيت  مهترين وابستگيست كه از طفوليت جانشين ربانيت خدا ميشود(تقديربوده كه چنين شود) گرچه اعتقادات ديني از همين وابستگيها حاصل ميشود ومفيداست ولي اين اعتقادات كسيرا كفايت نميكند مگرآنكه از خود مايه بگذارد وازروي بصيرت به ايمان مورد نظر انبيا برسد

بديهي است كه سعي وكوششي براي آزادسازي خود لازمست (ليس للانسان الا ماسعي) ولذاموضوع پرداختن به خوديا خودشناسي اهميت دارد.آيا ميتوانيم به خاطر خدابراي حيات خودمان ارزش قائل باشيم نه چندان بخاطر ديگران چرا كه اين حیات  وبدن واندام ما ازاوست نه ازديگران .

خودشناسي جنبه هاي گوناگون دارد وشيوه يا شيوه هاي مشخصي هم ندارد ولي گفتگودراين باره زيا د است كه در گنجايش اين مقال نيست

 ----------------------------------

 به خواست یک آشنای گرامی نوشته شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:42  توسط فضل الله شهيدي | 

بنام او

پیامبر درون

عارفان گفته اند یا به تجربه دریافته اند که در درون هرکس یک  یوسف یاعیسی یا.. نهفته است . این پیامبر در میان مکتسبات ما اسیر است این مکتسبات بواسطه بندگی خلق ایحاد میشود .طفل پس از اینکه   بدنیا میآید بنده والدین و بعد بنده کسان دیگر وارزشهای اجتماعی میشودودیگر بنده خدا نیست به بیتی از مولوی توجه کنیم

یا به طفلی در اسا رت اوفتاد    یا کزاول او زما در برده زاد

حالات خوش عرفا

عرفا واهل دل و کسان دیگر گاه حالات خوشی دارند که با هیچ چیزآنرا معاوضه نمیکنند این حالات بواسطه شکافته شدن پوسته شخصیت اجتماعی و مکتسبات  وبیرون آمدن از اسارت است 

معنی دین چیست؟

ازنظر قرآن معنی دین ایتست که جز او را بندگی نکنید( الاتعبدوا الا ایاه ذالک الدین القیم)

اینطور معلوم میشودکه لازمه خداشناسی آزادگی از بندگی غیر است  واین برای همه راهگشای خوبی است

هم اگر خدا شناسی  ممکن گردد وابستگیها و بندگی های دیگر رنگ میبازد

تجربه نیز همین را میگوید

معنی تقوی چیست؟

گفتگو دراین باره زیاد است ومصداق هایش هم بسیار

ولی رو گردان بودن از باطل ها و رو کردن به حقیقت  کل معنی آنست

حاصل تقوی آزادگی است ودر حالت آزادگی توجه به خدا ممکن میشود 

ملاک برتری و کمتری

ملاکها زیاد است اما آزادگی ووابستکی(اسارت) ملاک اصلی برتری وکمتری است

در قرآن ملاک برتری. تقوی ذکر شده وچنانکه اشاره شد حاصل تقوی همان آزادگی از وابستگی ها یا اسارتها است 

من کیستم تو کیستی؟

نمیدانم چرا این سئوال بارها برایم مطرح شده و هیچ پاسخی برآن نیافته ام  بعدا یکحا دیدم جبران خلیل نوشته بود "هر گزدر پاسخ عاجزانه در نماندم مگر در برابرکسی که از من پرسید "تو کیستی" با اینکه مطمئن بودم گفتم پس عارفان هم نمیدانند

این در حالیست که ظاهرا حیلی هم خوب میدانیم که کیستیم ودر معرفی خود ید طولائی داریم و با این دانستنها زتدگی میکنیم!

مااز کیستیم؟

چون  من کیستم بی پاسخ ماند ضرورتا این سئوال مطرح شد که از کیستم؟ این سئوال هم گتگ ولی  روبراه تر بودودیدم در قرآن پاسخ قابل توجهی دارد" انا لله"

اسکلت شخصیت

شخصیت اجتماعی هرکس اسکلت خاصی در جسم و روانش دارد که غالبا از بیرون فابل رویت است دیگران با نگاه ظاهرگاه متوحه میشوتد که کسی شرور یا نجیب یا.محیل یا معمولی است این اسکلت ها ازنسلی به نسل دیگر منتقل میشود نگهدارنده آن در فرد ترسهای مخفی و آموختگی های مربوط به آنست که" شرطی "شده است 

همین  اسکلت شخصیت( نفس) است که از نظراهل معرفت مانع راه است  

 ------------------------------------------------------------------------

 به خواست یک دوست گرامی نوشته شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:19  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               بنام او

معرفت دوستان عزیز  این وبلاگ تا اینجا  یک مجموعه مقاله است که عمدتا درباره خودشناسی وخدا شناسی است(وچند منظومه) مطالب آن قدیم و جدید ندارد بعضی مقالات را روی صفحه ملاجظه میفرمائید وبقیه را درصودت تمايل با کلیک روی ماههای قبل میتوانید بیابید درهر قسمتی که برای خواندن انتخاب شودباز ممکنست نظر تکمیلی یا اصلاحی  یا انتقادی مرقوم دارید(صرفنظر از نظرات قبل) حتما نظرات شما ولزوما وبلاگ یا نشانی شما مورد توجه خواهد بود

                                         برداشتهائی ازبعضی مقا لات

***هرکس معمولا در جامعه حل میشود و یگانگی او در دیگران ادغام میگردد خودرا با نام و فامیل وفرزند فلان واهلیت وشغل ودرجه ارزش اجتماعی  و..به صورت یکی از دیگران میفهمد و غالبا به همین ها بس میکند !! وجهی از خود شناسی اینست که  خود را از دیگران باز شناسیم و متوجه شویم که موجودی یگانه و بی بدیل در عالم خلقت ومرتبط با مبدا عالم هستیم وهرچه داریم از اوست.اینکاربه فرمایش علی ع خود گمشده را یافتن است

                                            ****************

شما يك موجود غيبي هستيد! روح شما يا خود شما را كسي نميبيند و خلافش را گمان داريد ونميدانيد كه ديگران حتي از حضور شما درجهان بي خبرند!! ازنظرآنها فرد شبيه شما و خود شما يكسان است فقط  شاهد ظاهر و رفتارو..شما هستند ولي هيچكام ازما حاضر نيستيم لحظه اي به اين حقيقت ساده توجه كنيم از درك آن ميگريزيم واين  به دليل گمشدگي ماست.

                                               ************** 

**ما عادتا نمونه ومصداق انسان را در جامعه وتاریخ جستجو میکنیم ولی نمونه ومصداق انسان خود شمائید اگر میخواهید بدانید انسان کیست و چيست تنها به خود بنگرید شما خود انسانید و دیگران تصویر و تصور انسان

                                           *****************.

**خدا را از طريق علم و فلسفه ميتوان اثبات كرد ولي اين اثباتها جنبه ذهني  ومقدماتي دارد وكم ارزش است مگرآنكه منجربه بيداري و دل آگاهي گردد دانشمنان فيزيك و علوم ديگرنيز كه  خدا شناس شده اند حتما ازراه علم به دل آگاهي رسيده اند اصولا خداشناسي يا خدابيني از طريق خودآگاهي وبصيرت مهم است اعتقاد به خدا نيز بدون بصيرت ودل آگاهی كم ارزش  و خلل پذير است.

                                         ******************* 

**این شخصیتی که داریم و تصوریکه از خودمان برداشته ایم درشرائط خاص تربیتی به ما عارض شده فرضا اگر در محیط و شرا ئط دیگری پرورش یافته بودیم شخصیتی دیگر وافکاری دیگرو تصوری جز این از خود داشتیم! پس این شخصیت و تصورات و..ما چندان اصالتی ندارد وعاقبت محو شدنی است

                                             **************   

**آنطور که عشق دو گانه است ترس واندوه عقل و اراده و مهر وکین وهمه حالات و صفات اخلاقی ما دوگانه است چرا که خود آدمی دو گانه است خود کاذب دارد و خود حقیقی لهذا صفات و جالات بسته به اینکه به کدام جنبه نزدیکتر باشد رنگ وبوی همان را میگیرد  مثلا ماهیت ترس از خدا  با ترسهای  معمولی بکلی متفاوت است  ترس از خدا هشداریست که از وجود حقیقی انسان میباشد و ترسهای دیگر غالبا عارضی و مذموم  و مربوط به شخصیت کاذب(نفس) است

                                              **************                    

**آنچه را" نفس اماره "میخوانند غرایز طبیعی نیست تاثیرات فرهنگی وتربیتی است که  غرایز و قوای طبیعی را تجت تاثیر قرار داده است چنانکه مثلا انبیا دارای همه قوا وغرایز طبیعی بوده اند میتوان گفت نفس درنتیجه تکیه و توجه به" دون الله" در انسان شکل میگبرد وبا توجه  به حقیقت ( الله )ضعیف میشود یا کنار میرود

                                              ***************

**دراسلام خود شناسی یا معرفت ا لنفس خیلی مهم است و به تصریح و تلویح از متون معتبر برمیآید وظاهرا به این موضوع مهم کمترپرداخته شده است در اینجا فقط میگوئیم منظور از علم دراسلام بیشتر دل آگاهی و معرفت ا لنفس است  ودر روا یت هم داریم که آن علمی که طلب کردنش واجب است علم  النفس میباشد  اگر این موضوع مهم کمتر موردتوجه باشد وخلائی وجودداشته باشد عرفانهای وارداتی که بر خود شناسی تکیه دارند این خلاء را پر میکنند و ناچاراشکالاتی به همراه ميآورند                                           ناتمام

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط فضل الله شهيدي | 

                                   در دلم بود که آدم شوم..                                  

" دردلم بود که آدم شوم   اما نشدم       بی خبر از همه عالم شوم  اما نشدم"۱

دردلم بود که سر خم نکنم پیش بتان      به رکوع تو فقط خم شوم  اما نشدم

دردلم بود که ازراه دل و عقل وخرد       فارغ از سیطره غم شوم اما نشدم

دردلم بود که درد دل مردم شنوم          بهر درد همه مرهم شوم   اما نشدم

در دلم بود که از بند خلایق برهم        سالک چابک راهم  شوم   اما نشدم

در دلم بود منزه شوم از عیب درون      مانع   نشرعیوبم   شوم   اما نشدم

در دلم بود که وارسته و آزاده شوم      در حرم آیم و محرم شوم   اما نشدم

در دلم بود که خائف زخلایق نشوم      خائف ازخالق عالم شوم    اما نشدم

دردلم بود که برخویشتن خویش رسم     باعلی راهی و  همدم شوم اما نشدم

                           در دلم بود  که دیگر نتوان کاری کرد!

                           پاک مایوس و مرخم     شوم اما نشدم

 ۱- بیت اول تضمین است ارامام خمینی                                                 ۲۵/۱۱/۸۴

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:47  توسط فضل الله شهيدي | 

                                           مونس دل                        با یاد حافظ    

    دوري ازمونس دل عين بلاست                      مونس دل كه بود نكته مراست  

    خفتگانيم به كنج      قفسي                              تا فقط خلق خدا مونس ماست

   درفقس با ل زدن سود نداشت                         كه رهائي زقفس حكم قضاست

  توئی ودست قضا کو دگری ؟                    هر تصور به جزاین سهو وخطاست

   اي جدا مانده زبنياد خودت                              كي كجا گم شدي ويار كجاست

   كاله كاسد بازاری و   بس                             هستیت  گوهر  پرقدر وبهاست

   درك اين نكته كه من خويشتنم                        نه يكي ازدگران    راهگشاست

 آنكه مست است وزخود بيخبراست                     شاهد هستي   و  آيات خداست

  ایکه مشغول خودي هرشب وروز                 خود خيالست ودروغست ودغاست 

  مايلم ازچه   كه وقتم  گذرد                           غافلم ازچه كه اين وقت طلاست

  عاشقان مست حقيقت شده اند                         عقل مستانی ازاين دست بجاست

   مست مخلوق شدن مهلكه است                      كشتي نوح دراين ورطه كجاست

                              غزل حافظ شيرازخوش است

                               بهرابلاغ حقیقت چه رساست                        ۱ /۴ /82

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 15:20  توسط فضل الله شهيدي | 

                                             بنام او

                                            جاودانگی

ماناخوداگاه زندگی خود را جاودانه میدانیم چرا که روح حیات جاودان دارد اما غالبا میخواهیم جاودانگی را بر جسم وشخصيت اجتماعي خود حمل کنیم وچون متوجه میشویم که این ها  موقتی است گرفتارمشکل وابهام میشویم.

و چون میگوئیم زندگی دنیا موقتی است معنای موقت بودن را ازقیاس به زندگی دائمی میفهمیم وحتی آنکه جاودانی بودن رارد میکند معني جاودانگي را ميداند .

این سئوال قابل توجه است که تصوردائمی بودن برای ما از کجا حاصل شده است؟ آیا ممکن است تصورجاودانگی باشد و خود جاودانگی نباشد؟(قابل دقت) به نظرمیرسد اگر جاودانگی نبود فکر وتصورآن هم نبود! یعنی این فکر وتصوراز عمق روح جاودان برمیخیزد.

ازدلائل علمی جاودانگی:

طفلی که در رحم مادراست اگر از لحاظ علمی مورد بررسی قرار گیرد  معلوم میشود که او برای زندگی در رحم ساخته نشده چه دستگاهائی در بدنش هست که هیچ به کارزندگی در رحم نمیخورد مثلادستگاه تنفس و چشم وگوش ودست وپا بسیاری از اعضای دیگرش دراین محیط مصرف ندارد ومحقق را به این نتیجه میرساند که اینها برای زندگی دیگریست که از قبل  پیش بینی شده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               هو

                                استفاده از فرصت ها

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، بدرگاه خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:18  توسط فضل الله شهيدي | 

 

                                                   هو

 خارج ازمطا لب رسمی:

                                        احساس یگانگی                                                      

 وقتیکه احساس یگانگی ظهورکند این خود و هرچه در جهانست دگرگون میشود!!

دراین حال خود  اسیر نیست آزاد  ازمکتسبات است گذشته و حال وآینده اش یک پارچه میشود هستی را درآنات بی زمان تجربه میکند!                                              

در این شرائط انسان خودش است عاری ازشرک وشریک  وپرازعشق وشکوه وعاری از تاثیرات دیگران و نسلها انگار همین حالا ایجاد شده وهیچ نام ونشانی ندارد!

             


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:42  توسط فضل الله شهيدي | 

                                           بنام خدا

                                                                دوران حساس تشکیل شخصیت

توجهی به خرد سالان

طفل وقتی به دنیا میآید موجودی جهانی یا کیهانی است و با کل نظام خلقت همآهنگ و دمساز  است وحتما وجد و حظی دارد که دیگران ندارند(اگر نقاهت نداشته باشد) شاید حالات خوش یک عارف را دارد در ماههای اول تولد از لحاظ روانی به هیچکس متکی نیست برایش مهم نیست که تنها باشد یا نباشد در این اوقات احساس نمیکند که مملو ک والدین است بلکه در حقیقت مملوک خداست  در اینحال والدین نمیتوانند دراو نفوذ کنند و ناچار تحت تاثیر فطرت پاک او هستند وغا لباعشقی  پاک به اودارند وشاید خود را در قبال او متعادل میسازند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:20  توسط فضل الله شهيدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام او
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است

فرد از طفولیت به طور غریزی نیازمنددیگران است در جریان ارضای نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!!

به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده تحت تاثیردیگران تصویر و تصور و توهماتی از محیط ودیگران پیدا مکند و وجودخودرا درارتباط باشریکان تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!!
اینگونه فرد از مرکزهستی خود به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد

خودشناسی باز گشت به خود وخدای خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود)
انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد
درقرآن کریم میخوانیم: ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ
ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد وخود را ببین که رستی هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است.
اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست.
× × ××××××××××
مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است

مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی.
وامیداست که کاری بیهوده وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشیو موضوعی
معارف
شعر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM