تبليغاتX
حقيقت
                                                              بنام او

 

                                 در  دوگانه بودن  معنی ایمان

 

درباره دوگانگی حالات و صفات انسان زیاد گفتگو کرده ایم اینجا خوب است به  دوگانگی معنی ایمان اشاره ای داشته باشیم

میدانیم  درزمان پیامبران  ابتدا عده ای کم یا انگشت شمار ایمان میاوردند مثلا رسول گرامی اسلام در چنسال نخست تعداد قلیلی راتوانستند هدایت کنند . این عده کم معرفتی داشتند که میگرویدند بعدا که اسلام رسمیت یافت و مردم حس کردند قدرتی ایجاد شده است تقریبا همه گرویدند این دسته بزرگ دوم ایمانشان روی ملاحظات اجتماعی بود وبا این مثال منظور از دوگانگی معنی ایمان روشن است

حالیه هم احوال جامعه کم وبیش همانطوراست وما چه بسا بنابر ملاحظات اجتماعی ومیراثی ایمان داریم وکم هستند کسانیکه از روی معرفت وشناخت ایمان داشته باشند.

وقتی بنا برملاحظات اجتماعی ومیراثی ایمان داریم  غالباخود نمیدانیم که اشکالی در دینمان هست وشاید خودرا کامل بدانیم دراین شرایط خدارا میخوانیم اما در اصل شاید اورا نخوانده باشیم نماز میخوانیم اما دراصل شاید ارزشی برایمان نداشته باشد دعامیکنیم اما بواقع شاید دعانکرده ایم(به تعبیر قرآن کریم. کان لم یدعنا- کانه مارا نخوانده است) ومیتوان گفت بعضی ازما هم دربین دومعنی درنوسانیم.

نتیجه اینکه کوششی باید باشد که به ایمان حقیقی نزدیک شویم ولازمه اش کاستن وابستگی بدیگران و صبردر نا ملائمات ومجاهداتی است که هرکس خودش به نحوه آن پی میبرد واینها مستلزم خود شناسی و ارزیابی  احوال خویش است وقتی انسان دانست که نارسائی  دارد حتما تحرکی دراین راه از خود نشان میدهد

لیس للانسان الا ما سعی. برای انسان چیزی جز کوششی که میکند نیست(کوشش صحیح)

والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا .وکسانیکه جهدمیکنند درما براههای خود هدایتشان میکنیم.

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 90/12/17 و ساعت 9:43 |
بنام او

                                         اسارت وآزادی

دوستی نوشته بودند :

تولد یعنی شروع اسارت.

فوت یعنی آزادی.

جمله ای عجیب بنظر میآید امادوراز واقعیت نیست .

در توضیح آن اضافه کنم که من (نوعی) وقتی متولد شدم کم کم متوجه  والدین وکسانی دیگرشدم  اینها همه سر خود ومستقل وجود داشتند وهرکس دیگر همینطور.مشخص نبود که اینها آفریده های خدایند وخودشان چیزی نیستند وخدا معزول بود و هیچ متوجه نمیشدم که من آفریده وساخته خدا وواحد بشریت هستم. نه وایسته به جمع واسیر آنها

اینگونه واگذاری خود بدیگران وگم کردن اصل خود و اسارت شروع شد.

حالیه هم هرکس را میبینم  انگارهمینطور بنظر میآید.

وخانه ای که در آن بودم خانه ای  مستقل بنظر میآمد  زمینی  از ارض خدا نبود وباز هر خانه ای را میبینم از صاحب خانه است  از ارض خدا نیست همینطور شهرها و.. وتوجه نداشتم که این خانه ها نقاط کوچکی روی ارض واسعه خداست ونیز شهرها وهنوز هم..

اینگونه راه اسارت بازتر میشد

و.......

چون مرگ پایانی بر این نگرشهای غلط است  پس آزادیست

آیا بهتر نیست روی سنگ قبر ها بنویسند:

تاریخ اسارت.....13( بجای تاریخ تولد)

تاریخ  تولد وآزادی......1(بجای تاریخ فوت)

 مطلب به  پیشتهاد دوست گرامی دراین پست منعکس شد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 90/11/11 و ساعت 10:24 |

بنام خدا

از همه دوستان گرامی که در این مدت  مقالات این وبلاگ  را از نظر گذررانده ونظر نوشته یا ننوشته اند تشکر میکنم

 میدانیم مطالب معرفتی خلاف مطالب سیاسی جنبه روزانه یا هفتگی یا ماهینه وسالانه ندارد و همیشه ممکنست مورد نظر باشد و کهنه نمیشود

قسمت نظرا ت وبلاگ  اشکالی داشت  که برطرف شده است

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 90/11/06 و ساعت 16:54 |

                            

 

                                       بسم الله الرحمن الرحیم 

 

باسلام به دوستان و آشنایان گرامی  که به وبلاگ حقیقت مراجعاتی داشته اند.

 مطالبی گفتی داشتم وحتی المقدور دراین وبلاگ منعکس شده است .

 ممکنست اینها یک" مجوعه مقالات  اینترنتی"  بحساب آید که مطالبش جدید و قدیم ندارد.

  وبلاگ ،همچنان در اختیار دوستان و علاقه مندان میباشد.

 مباحث آن بیشتر پیرامون  راه خود شناسی و خدا شناسی و نکات معرفتی است 

 سهل است که دوستان  با کلیک روی تاریخها به همه پستها دست یابند ومیتوانند هرجا خواستند نظر بنویسند وحتما مورد توجه قرار میگیرد قابل یاد آوریست که هربار خواندن مطالب معرفتی (خلاف مطالب روزنامه ای)  ممکنست یاد آور نکات تازه ای باشد .  

 مکمل  این مباحث  ، وبلا گ "معرفت" است که مطالبش به نظم نوشته شده و باهتمام یک دوست اهل دل ایجاد شده است ووبلاگ دیگری بنام "دل آگاهی":                                   

http://fazlollahshahidi.blogfa.com/ معرفت

 http://www.delagahi.blogfa.com/ دل آگاهی(جدید)

این نشانیها در قسمت پیوندها آمده است

غرض نقشی است کز ما باز ماند    که هستی را نمیبینم بقائی/سعدی 

فهرست مطالب تا اینجا :

مهر 1389        شناخت بیشتر نفس- راز گرفتاری انسان- آزادگی درخت میوه
شهریور 1389   جملاتی دعائی از صحیفه سجادیه - یک قصه(منظوم)
مرداد 1389       کلماتی از علی ع -  روزه راهی برای تزکیه نفس- تاملی درفکر مهدویت
تیر1389           خدا کیست؟خداشناسی ازنظر علی ع
خرداد 1389      تصور واحساسی که از خدا داریم - مادر معلم نخست واصلی- 
                       چه کسی زراعت میکند؟
اردیبهشت 1389  تاملی در مهر شدید فاطمه ع بر پدر(شعر)- تقوی آزادگیست
فروردین 1389    ما درکدام عالم زندگی میکنیم؟تربیت دینی وایمان(منظوم) -
                       باورهای حقیقی ومجازی
اسفند 1388         نودیدن ونوشدن-ای روح باشکوه
بهمن 1388          ا نسان وولایت- بیهودگیها وعبرتها
دی 1388            ناشناخته بودن انسان- معجزه هستی شما
آذر 1388            سنت و حقیقت عاشورا- قدر وجود خود را دانستن
آبان 1388            انسانهای معترف در مسیر تحول- بجائی رسیدن
مهر 1388            روشنفکر چه کسی است-برخورد عقاید و روشنفکری- جنگ عقاید
شهریور 1388        تفاوت ایمان و اعتقاد- تقرب و حضور دل- تقرب یعنی چه؟
مرداد 1388            نقش بلایا بر شخصیت کاذب یا منیت- راه خود شناسی- نگرش بدرون
تیر 1388               در جستجوی راه خود شناسی
خرداد 1388           چطور خود شناسی منجر به خداشناسی میشود-نکاتی مهم
اردیبهشت 1388       برداشت از مقالات گذشته- غزلگونه ۳
فروردین 1388        مونس دل(غزل)
اسفند 1387             یک قصه حالب و نتیجه گیری
بهمن 1387             تربیت خرد سالان- نو اندیشن ونگرش تو
دی 1387                انسان از نظر قرآن چه موجودیست؟-
آذر 1387               سخنان حضرت علی ع درباره خود شنلسی وشرح- ماهیت نفس
آبان 1387               عزل(رهائی)
مهر 1387               معنای دو گانه پرستش
شهریور 1387          نکات معرفتی-
مرداد 1387              معرفت به خود وخدای خود-نکات معرفتی- مقدمه ای برخودشناسی
                             راه خود شناسی

باکلیک روی تاریخها مقالات مربوطه را ملاحظه میفرمائید.

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/07/29 و ساعت 7:2 |
 

                                                                بنام او

 پیگیری بعضی مباحث  گذشته

 

                                                شناخت بیشتر" نفس"

 

نفس از نظر اهل معرفت همان ساختار شخصیت انسانست که در محیط تربیتی باعتبار دیگران (دون الله) شکل میگیرد و شرطی میشود و میماند. به بیان دیگر انسان  " خود فروخته "میشود وبراثرآن گرفتار نفس یا هویت خیالی  وتوهمی میگردد. این  هویت دراصل چیزی زائد وعاریتی است که در سیر بسوی خدا باید از وجود انسان برداشته شود تا شخصیت حقیقی و الهی ظاهر گردد.

نفس بمنزله عجوزه یا عفریتی چند صد ساله یا حتی چند هزار ساله است ، در ملک وجود ما وارد شده و غاصبانه برما فرمانروائی میکند. ازین نظر چند صد ساله ..است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و پدیده ای تاریخی است ، این نکته را کمتر کسی گفته یا کسی نگفته ولی در اینجا عنوان شد اگر کسی درست بررسی کند برایش روشن میشود که همینطوراست.

پدیده نفس را منیت و من کاذب و ناخود و آموختگیهای مزاحم وهویت خیالی.... هم نامیده اند و در ادبیات به غول بیابانی و مار صد سر و اژدها.. هم تشبیهش کرده اند.

حذر از پیروی نفس که در را ه خدا          مردم افکن تر ازین غول بیابانی نیست..

با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی         کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست./سعدی

نفس اژدرهاست کی اومرده است          از غم بی آلتی افسرده است/مولوی

از نظر قرآن هم نفس اماره داریم هم نفس لوامه و هم نفس مطمئنه.

نفس مطمئنه در صورتی ظهور میکند که که بندگی دون الله یا خود فروختگی بدیگران تا حد زیادی متوقف یا برطرف شود .به بیان دیگر ذهن و روان انسان ازنفس اماره و لوامه یا همان مکتسبات زائد و فشارها و کشمکش های درونی و خاطرات ناگوار و رنج احساس گناه و خلاصه همه  وابستگیهای  اجتماعی،  رها شود به دنبال این وارستگی و آزادگی  اتصال با حقیقت معنی پیدا میکند یا برعکس اتصال با حقیقت هم رهائی میاورد، راه کمال چنین است اگرچه مشکل طی میشود...

این نفس که دشمن ترین دشمنان شناخته شده قاعدتاً باید مورد شناسائی قرار گیرد و هنر بزرگیست اگر کسی با نگرش بر درون آنرا ببیند (تمایلات نفسانی در بخش ناخودآگاه روان ما در تاریکی قدرت نمائی میکنند از روشنی میترسند و اگر در روشنی قرار گیرند کم رمق یا بیجان میگردند).

وقتی شما از واقعه ای بطور ناخودآگاه درتب وتاب هستید و میدانید که این ناراحتی سودی ندارد میتوانید به جبر نفسانی خود پی ببرید واگر بتوانید عین ناراحتی را شهود و حس کنید و فکر و استدلال را کنار بگذارید و درد خود را چیزی مانند  درد دندان حساب کنید دراینصورت با خود نفس و نه با تعریف آن مواجهید و کمی تحمل و بصیرت میتواند شما را متحول سازد.

واگر واقعه ناراحت کننده یا تمایلات بی عنان را بطور دقیق از بیخ و بن ببینید امکان دارد ارزیابی شما عوض شود و حال دیگری بیابید زیرا ناراحتی یا تمایلات شدید از سنجش های نادرست نفسانی ایجاد میشود.

پس رنج وغم و نگرانی وترس و دلهره و تمایلات بیجا و کج رفتاریها و.... همه از نفس برمی خیزد و اخطار است به ما که درونمان دردمنداست و باید این عجوزه نفس را کنار بزنیم و حرکتی دراین جهت لازم داریم ، درد و غم انسان را به تکاپو و مجاهده وامیدارد و بیدردی ظاهری انسان را راکد نگه میدارد و توان گفت در راه خدا درد نعمت است ( وبقول حافظ بیماری اندر این راه بهتر زتندرستی).

رنجها و ترسها و.. به مکتسبات  گذشته ما برمیگردد و مانع دیدن وقایع بطور صحیح میشوند و اینها در گذشته بوسطه خود فروختگی از والدین یا اطرافیان و مربیان به فرد سرایت کرده است و با دقت معلوم میشود که مادران و اسلاف و اجداد هم نظیراین خلقیات و مشکلات را داشته اند آنها هم از نسلهای قبل گرفته اند چنانکه اشاره شد اینها مثل زبان ودین وآداب ... از دیگران به فرد منتقل میشود، انتقال زبان را همه میدانیم اما بر انتقال خوی ومنشها و ثابت ماتدن قومیت ها کمتر توجه داریم.

زیربنای نفس چیزی جز ضعفها و ترسهای مخفی و غرورهائی خاص نیست که قابل انتقال بدیگرانست و چون انتقال یابد ممکنست با عوارض متفاوتی ظهور داشته باشد این موضوع شاید شناخت انتقال آن را مشکل سازد باضافه اینکه تفاوتهای ژنتیکی هم مطرح است. 

انتقال حالات از کسی به کس دیگر با سهولت صورت میگیرد ، اگر شما  ساعاتی درنزد یک فرد ذی نفوذ قرار گیرید یا در کنار انسانی بی آلایش باشید میتوانید حس کنید که حالات آنها در شما اثر کرده است(برای همین معاشرت با خوبان توصیه شده است) و ازاینجا حال کودک را میتوان دریافت که چگونه از رفتارمادر و پدر و دیگران تأثیر میگیرد و این  تأثیر پذیری جریانی یک طرفه با فاز قویست و ممکن است خود مربی و کودک ازین جریان غافل باشند.

تأثیر پذیری از دیگران در حاشیه  شناخت نفس مهم است ونشان میدهد که چون کودک مربیان را در واقع کاره یا رب میگیرد و قادر نیست به آفریننده توجه کند بشکل خاصی نفس دراو شکل میگیرد ، موجودیکه روح خدا دراو دمیده شده هرگاه غیرخدا را ولی بگیرد مسلماً عواقبی دارد پیدایش نفس یا بیماری دل بمنزله عقوبت این اشتباه است که  طبق تقدیر همه ازابتدا نا گزیربه آنند و بعد باید  آگاه شوند و کاری بکنند.غرایز طبیعی را نباید نفس نامید (خلاف آنچه از بعضی کتب اخلاق برمیآید) ، چنانکه نیکان و پاکان هم این غرایز را دارند این نفس است که قوا وغرایز را از مسیر سالم  خارج و به اتحراف میکشاند(در مباحث قبل هم به این موضوع اشاره شده) مثلاً آنچه را انحرافات جنسی مینامیم از طبیعت غریزه جنسی نیست از انحراف این غریزه  توسط نفس است فی الجمله  همجنس بازی که طبیعی نیست و در حیوانات هم دیده نمیشود، بلکه ناشی از سرایت  انحراف از کسانی به کسان دیگراست ،مثال تاریخی آن قوم لوط است که  ازاین جهت منحرف شده بودند و جنبه نفسانی داشته واین مثال چون به یک قوم نسبت داده شده و همه گیر بوده حاکی ازامکان سرایت  بیماری نفسانی بدیگران است  درست مانند بیماری های مسری بدنی.

                                                        ***

اما اصل نفس چیست ؟همین چیزیست که با ماست و معمولاً گفتار و رفتار انسان در کنترل  آنست به تعبیر عرفا خود ما یا منیت ما و حساسیتهای بیجای ما همان نفس است و حجاب بین فطرت ما با حقیقت وخداست . از نظرعرفان  این شعردرست درمیآید:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست         تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

خوش بحال آنکه درغفلت و خواب نماند و حقیقت را ورای ذهنیت نفسانی بجوید.

چرا میگوئیم حقیقت را  ورای ذهنیت باید جست : زیرا نفس همین جا پیش ما و درماست و ذهن ما درآن غوطه وراست ، من و شما در قالب نفسیم خود ما  عین نفس شده ایم (خود را مبین که رستی) و فکر وذکرمان نفسانی است ودر قالب نفس میاندیشیم ! ونمیدانیم،  در خود نگری صحیح شکافی بین اصل ما و نفس (منیت) ما ایجاد میشود وامکان دارد بجای محو بودن در نفس نظاره گر آن باشیم وکنترل صحیح آن را هرچه بیشتر دردست بگیریم. 

اگر کسی بتواند در لحظه و لحظه ها توقف کند توفیق بزرگیست زیرا در لحظه مرورگر نفس (مانندمرورگر موس رایانه) که دائم در گذشته و آینده پیچ و تاب میخورد و دمبدم روی خاطرات رفته کلیک میکند! و بر صفحات آینده هم کپی میکند ! متوقف میشود و درک انسان به ورای نفس میرسد .

به همین جهت عرفا لحظه و دم را معتبر میدانند زیرا حقیقت با توقف" زمان ذهنی" در بطن لحظه ها متجلی میشود، این یک تئوری یا نظریه نیست حقیقتی تجربی است که عارفان باالله آنرا از راه تجربه بیان کرده اند

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی        حاصل از حیات ای جان ایندم است اگر دانی/حافظ

  قابل توجه است که صفات زشت اخلاقی مانند کبر وحسد وعجب وخودنمائی ومیل آزار وستمگری یا ستم کشی ودروغ گوئی و نیرنگ بازی و... ریشه های واحدی دارند و کلا از منیت یا نفس برمیآید که ربطی با دیگران دارد و گفتیم نفس ومنیت چیزی جز ترسها وضعفهای پنهان شده در لایه های درونی روان انسان نیست وانسان را نسبت بدیگران سخت حساس میکند. شرایط محیط حساسیت هارا بصورت کبر یا حسد و عجب.. ودهها  شکل دیگر درمیاورد ودرهر کسی که اسیر نفس است حتما چندتا ازاین صفات وجوددارد. در کتب اخلاق معمولا هر صفتی مستفل از صفات دیگر موردبحث است درحالیکه همه ریشه واحددارند

.

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/07/21 و ساعت 7:28 |

                          بنام او            

                    

                     راز گرفتاری انسان

 

بطور خلاصه راز گرفتاری انسان این است که بنده" دون الله "شده و اختیارش بدست غیراو افتاده و این اقتضای تمثیل رانده شدن و هبوط ما بزمین بوده است.

اینرا بوضوح میتوانیم مشاهده وحس کنیم.

همه ما از نظر اجتماعی خودمان را میشناسیم با نام و اسم و رسم و اهلیت و شغل و نقشی که ایفا میکنیم  و گمان داریم شناخت ما از خودمان کامل است و کم وکسری ندارد .

در جواب تو کیستی میگوئیم:

من فرزند والدین و نسلهای گذشته یا فرزند آدمم.

من یک کارمند اداری هستم.

من یک کشاورز هستم .

من یک خانم خانه دار یا شاغل هستم.

من اهل فلان روستا یا شهر و کشور هستم .

من نماینده مردم هستم.

من یک سیاستمدارم.

من دکتر یا مهندس یا استادم......و مثالهای دیکر...

درمباحث قبل به این موضوع اشاره شده اما هرچه گفته شود نامکرر است . خیلی مهم است که بدانیم ما گم شده ایم وباید خودرا بیابیم (ضال در قرآن یعنی گم شده  - و وجدک ضالاً فهدی)

با این معرفیها والدین و یا شغل و کارمان را شناخته ایم نه خودمان را ، کار کشاورزی یا خانه داری و یک شهر و روستا و نمایندگی مردم و رشته تحصیلی ... شناسائی شده نه اصل وجودمان!!

در همه این معرفیها خودمان یا خویشتن خویش ما که واحد و منحصر بفرد است غایب است چنانکه دیگری میتواند همین نقش را ایفا نماید در اینصورت یکتا بودن ما بی معناست.

اینگونه شناسائی خویش چه آسان و بی تأمل صورت میگیرد و نیاز به بررسی وتأمل ندارد و ما غالباً برهمین شناختها اکتفا میکنیم و بر آنها ایستاده ایم !

توضیح بیشتر اینکه وقتی میگوئیم من فرزند فلان یا یک کارمند یا کارگر اهل کجا و از فلان طایفه و...  هستم یعنی خودم مطرح نیستم واهمیت ندارم والدین و شغل و مکان و طایفه و ... مطرح و مهم است و در اینصورت خود ناشناخته و برکنار وغیرقابل توجه مانده و منتسب به مبدأ آفرینش حساب نمیشود.

وقتی میگوئیم یکی از دیگران هستیم باز دیگران را شناخته ایم نه خود را و طفل از ابتدا خود را از قیاس بدیگران میشناسد و مقلد رفتار دیگران میشود واین حلت رامعمولاً تا آخر حفظ میکند.

پاسخ پرسشها از نظر اهل معرفت اینست که به عنوان آفریده خدا بگوئیم فرزند فلانم و شغل و کار واهلیت من چنین وچنانست اما ته دل ما مشکل اینرا میگوید وانتساب به دیگران و شغل و کار واهلیت .. را با اصل خودمان خلط میکنیم. ما غالباً به عنوان بنده مخلوق یاد خالق میکنیم و به عنوان بنده خالق با خلق معاشرت نمیکنیم در صورتیکه:

 شخصیت اجتماعی ما بخشی از وجود واقعی ماست و ما  خودمان را غالباً در این بخش  زندانی کرده ایم یعنی بخش شخصیت اجتماعی ما جانشین کل وجود ما شده و آنرا پوشانده و این حجاب بین ما و حقیقت یا خدا شده است!

اگر برای لحظاتی این شخصیت یا منیت کنار برود همه بینشها و حالات و قضاوتهای ما عوض میشود و نشاطی پیدا میشود و انسان به سر چشمه و مبدأ حیات نزدیک میشود و البته به ندرت ومشکل صورت میگیرد.

تبعیت ما از جامعه بحدیست که طبیعت و کل جهان را  طبق معرفی جامعه میبینیم نام خورشید و ماه و آسمان و زمین و درخت و... از جامعه با رنگ لعاب خاص . وارد ذهن ما شده و اگر این اسامی برداشته شود بینش ما طور دیگر میشود.

تا وقتیکه وجود خود را تنها با مشخصات اجتماعیمان حس میکنیم بنده" دون الله "هستتیم گرچه هرکس شهادتین را به زبان آورد مسلمان محسوب میشود اما این نام هرگز او را کفایت نمیکند مگر اینکه درک کند که آفریده خداست و وجودش از آن مبدأ عالی صادر شده است .

هرکس موجودی جهانی و الهی است نه که محلی و خانوادگی یا ملی و یا حتی بین المللی!!

گروهائی هستند که خود را جهانی میدانند و نه اهل یک کشور این تصور باز ناقص است مگراینکه جهان را با همه زمین وآسمان و مبدأ آن در نظر داشته باشند.

تا وقتی اسیر غیر خدا و نفس خویشیم در مثل مانند عقابی هستیم که بشکل مگس یا پشه درآمده است بقول مولوی:

پس تضرع کن که ای هادی زیست     باز بودم پشه گشتم این زچیست؟

مطلب را با بیتی منسوب به علی (ع ) زینت دهم:

اتزعم انک جرم صغیر             و فیک انطوی عالم الاکبر

آیا گمان کردی جرم کوچکی هستی ولی عالم اکبر در تو پیچیده شده است.

آیا میتوانیم در تصوری که از ابتدا نسبت به خویش پیدا کرده ایم تجدید نظری بکنیم؟

یک نکته :

  اساساً نفس یا منیت  وبیماری دل در اثر اتکا به "دون الله" یا جامعه درانسان شکل میگیرد و لذا به نسبتی که انسان بتواند باخلوص به خدا توجه کند از آن کاسته میشود و بحث نفس پایان ندارد . بقول مولوی:

جمله قرآن شرح خبث نفسهاست        بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست....

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/07/07 و ساعت 9:52 |
بنام او

                                   آزادگی درخت میوه وپند

 

   درخت آزاده است و تک برفتار          زغیرخود نه اش برچسب و زنگار

    نه بر چیز وکسی باشد نگاهش              بدون حرف و منت میدهد بار

                                             **

      درخت میوه پندی میدهد فاش                که میوه میدهد بی منت و عار

     بسی خشنود باشد باغبانش                   که گردد عاید او سود سرشار

    بوقت نیکی و بخشش به مردم             در خت میوه را در دل به یاد آر

     کسی کو بهره ونفعی رسانید                     نشاید منتی اورا کند خوار

     بشر کمتر نباشد از درختی                    رضای خالق خودرا نگه دار

     اگر پاداش ازین وآن طلب کرد            چه اجری باشدش در پیش دادار

     هرآنچه میکنیم از نیک و از بد             به حق برگشت دارد آخر کار

     زخودخواهی دل و جان شسته گردد              بگاه خدمت و هنگام ایثار

     خلایق جمله از آن خدایند                       خلایق را جدا از حق مپندار

    برای حق نکوئی کن به مردم                  که دارد از برایت خیر بسیار

    اگر نیکی کنی و بد ببینی                   مشو مابوس وقصد خود نگه دار

    که نیکی گم نخواهد شد به دنیا                  اگر چه درنظر ناید به انظار

   "تو نیکی میکن ودر دجله انداز"                که یابی در بیابانش دگر بار

    من اینرا گفتم و برخویش تردید               بسی دارم ولی تو  در نظر آر

   نقل از وبلاگ معرفت پست ۱۳ ادامه مطلب              

 http://fazlollahshahidi.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/07/01 و ساعت 10:10 |
                                                        بنام او

                     

 

                               جملاتی از صحیفه سجادیه

 

الهی مرا ازآن نگهدار که تهیدستی را به چشم خواری بنگرم و یا درباره ثروتمندی گمان برتری برم

عزیز کسی است که بندگی تو او را عزیز کرده باشد.

ما را از ثروتی فنا ناپذیر برخوردار کن و به عزتی بی زوال تأئید فرمای... 

روزگارم را درآنچه برای آنم آفریدی مصروف دار و از غیر خودت بی نیاز ساز و روزیت را برمن بگستر و به نگاه کردن به حسرت در جاه و جلال و مال توانگرانم دچار مکن..

مرا به درجه ای ترفیع مده مگر آنکه به همان اندازه پیش نفس خودم خوار گردانی.

مرا از هدایتی گراینده به مقصود برخوردار نما.

خدایا کینه کینه توزان درباره من به محبت وحسد متعدیان را به مودت و بد گمانی اهل صلاح را به اعتماد و دشمنی نزدیکان را به دوستی وبد رفتاری خویشان را به نکوئی..مبدل ساز.

مرا در برابر کسی که به من ستم کند دستی و برآنکه مخاصمه و مجادله کند زبانی و بر آنکه عناد ورزد پیروزی قرار ده.

دربرابر آنکه مکر کند مکری و برآنکه مرا مقهور خواهد قدرتی ..و از پیروی کسیکه مرا ارشاد کند موفق بدار.

هرکه را درباره من اندیشه بدی کند ازمن بگردان و فکرش را و شرش را به گلوگاهش باز گردان و سدی در برابرش بگذار که چشمش را از دیدن من نایینا و کوشش را از شنیدن ذکر من ناشنوا سازی و مرا از همه زیان و شر وغیبت و عیبجوئی.. ایمن نمائی.

پناه بر تو از طغیان حرص و تندی خشم وغلبه حسد و ضعف نیروی صبر.. و پیروی هوس و مخالفت هدایت و خواب غفلت و گزیدن باطل برحق و پافشاری برگناه و خرد شمردن معصیت و بزرگ شمردن طاعت و تفاخر توانگران وتحقیر تهیدستان و کوتاهی درحق زیردست و ناسپاسی درمقابل ذیحق و یا به ستم کاری کمک کنیم..

وپناه میبرم به تو از شماتت دشمنان و احتیاج به همگنان و مرگ بدون آمادگی.

(نقل از یاداشتها)

         

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/06/22 و ساعت 10:31 |
بنام او

بنام او

                                           یک قصه

شنیدم یکی از بزرگان شهر                       بگفتا غلام خودش را به قهر

که برخیز اینک برای نماز                        ز حکم خدا نزد من سر نباز

قصوری به بینم ز تو هر زمان                  ازین پس کتک می خوری بی امان

غمین شد غلام و به محراب رفت                دلش بود از قول ارباب تفت

کلامی چنین گفت پیش از نماز                    که یا رب توئی شاهد حال و راز

که من خود نه سوی تو باز آمدم                   که از ترس او برنماز آمدم

مبادا پذیری نماز مرا  !!!!                        که می خوانم آنرا ز روی ریا

شنید این سخن پیر دانا و گفت                     که او دُر معنی باین گفته سفت

بود گفته او درست و وزین                        که صادر شده از خلوص و یقین

 

نمازی که ما را بود ای بسا                       چنین است و خود غافل از ماجرا

بسا ترس مخفی زغیر خدا                         بنام خدا هست درجان ما

در این قصه میبود ترسی عیان                     بسا عابد و ترسهای نهان

گر از ترس مخفی بخوانی نماز                    بعید است تا آن رود بر فراز

نقل از وبلاگ معرفت پست۱۲ ادامه مطلب

http://fazlollahshahidi.blogfa.com/

 /

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/06/17 و ساعت 8:1 |
                                                               بنام او   

2-

                از سخنان علی (ع ) قبل از شهادت

 

معمولاً وقتی ضربه ای  دردناک و مهلک به کسی وارد شود آه و ناله  سرمیدهد، به فکرخوداست و از دیگران کمک میطلبد و توان و حال گفتگوهای دیگر را ندارد، اما علی درآنحال به چه میاندیشید؟

قسمتی از سخنان این اعجوبه بشریت درشرایطی که ضربه مهلک برفرق ایشان وارد شده بود :

 

قسم به خدی کعبه که رستگار شدم (فزت و رب الکعبه).

هم فرموده:

ای مردم هر کسی در عین اینکه از مرگ میگریزد آنرا ملاقات میکند.

مدت زندگانی میدان راندن جان است.

فرار از مرگ نزدیک شدن به آنست.

چه بسیار روزها ئی در باره این امر پنهان شده کنجکاوی مینمودم پس خدا نخواست جز پنهان داشتن آنرا چه دور است آگاه شدن برآن..

من دیروز همراه و همنشین شما بودم وامروز برایتان عبرت هستم خداهمه را بیامرزد..

 

من همسایه شما بودم و روزهائی بدنم همنشین شما بود.

بزودی تنم را بیجان میبینید که پس از حرکت آرام و پس از گفتار خاموش گردیده است.

وداع و جدائی من با شما وداع مردیست که یارانش به ملاقاتش آمده اند.

فردا به یاد روزهای من میافتید و اندیشه هایم برایتان آشکار میشود.

پس از تهی شدن جای من و برپا شدن دیگران مرا خواهید شناخت!(مردان بزرگ در زمان خودشان شناخته نمیشوند)

 ****

و به حسن و حسین ع ودیگران سفارشها کرد:

شما را به تقوی الله سفارش میکنم اینکه دنیا را نخواهید هرچند شما را بجوید.

اندوهناک نشوید برچیزی که از شما گرفته شود.

 راست و درست برای خدا سخن  گوئید.

ستمگر را دشمن دارید و ستمدیده را مدد کنید (کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا).

و شما را و همه را توصیه میکنم به تقوی و نظم امورتان.

و در ادامه سفارش به اصلاح فیمابین و توجه به یتیمان و همسایگان و توجه به قرآن و جهاد با مال وجان و امر به معروف و.. کرده .

وفرمود:

به بهانه کشته شدن امیر مومنان خونریزی نکنید.

کسی کشته نشود مگر کشنده ام به او یک ضربه وارد کنید و او را  شکنجه و مثله نکنید.

 

نقل از  نهج البلاغه فیض با تلخیص


         

+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در 89/06/08 و ساعت 5:22 |