بنام او
پیگیری بعضی مباحث گذشته
شناخت بیشتر" نفس"
نفس از نظر اهل معرفت همان ساختار شخصیت انسانست که در محیط تربیتی باعتبار دیگران (دون الله) شکل میگیرد و شرطی میشود و میماند. به بیان دیگر انسان " خود فروخته "میشود وبراثرآن گرفتار نفس یا هویت خیالی وتوهمی میگردد. این هویت دراصل چیزی زائد وعاریتی است که در سیر بسوی خدا باید از وجود انسان برداشته شود تا شخصیت حقیقی و الهی ظاهر گردد.
نفس بمنزله عجوزه یا عفریتی چند صد ساله یا حتی چند هزار ساله است ، در ملک وجود ما وارد شده و غاصبانه برما فرمانروائی میکند. ازین نظر چند صد ساله ..است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و پدیده ای تاریخی است ، این نکته را کمتر کسی گفته یا کسی نگفته ولی در اینجا عنوان شد اگر کسی درست بررسی کند برایش روشن میشود که همینطوراست.
پدیده نفس را منیت و من کاذب و ناخود و آموختگیهای مزاحم وهویت خیالی.... هم نامیده اند و در ادبیات به غول بیابانی و مار صد سر و اژدها.. هم تشبیهش کرده اند.
حذر از پیروی نفس که در را ه خدا مردم افکن تر ازین غول بیابانی نیست..
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست./سعدی
نفس اژدرهاست کی اومرده است از غم بی آلتی افسرده است/مولوی
از نظر قرآن هم نفس اماره داریم هم نفس لوامه و هم نفس مطمئنه.
نفس مطمئنه در صورتی ظهور میکند که که بندگی دون الله یا خود فروختگی بدیگران تا حد زیادی متوقف یا برطرف شود .به بیان دیگر ذهن و روان انسان ازنفس اماره و لوامه یا همان مکتسبات زائد و فشارها و کشمکش های درونی و خاطرات ناگوار و رنج احساس گناه و خلاصه همه وابستگیهای اجتماعی، رها شود به دنبال این وارستگی و آزادگی اتصال با حقیقت معنی پیدا میکند یا برعکس اتصال با حقیقت هم رهائی میاورد، راه کمال چنین است اگرچه مشکل طی میشود...
این نفس که دشمن ترین دشمنان شناخته شده قاعدتاً باید مورد شناسائی قرار گیرد و هنر بزرگیست اگر کسی با نگرش بر درون آنرا ببیند (تمایلات نفسانی در بخش ناخودآگاه روان ما در تاریکی قدرت نمائی میکنند از روشنی میترسند و اگر در روشنی قرار گیرند کم رمق یا بیجان میگردند).
وقتی شما از واقعه ای بطور ناخودآگاه درتب وتاب هستید و میدانید که این ناراحتی سودی ندارد میتوانید به جبر نفسانی خود پی ببرید واگر بتوانید عین ناراحتی را شهود و حس کنید و فکر و استدلال را کنار بگذارید و درد خود را چیزی مانند درد دندان حساب کنید دراینصورت با خود نفس و نه با تعریف آن مواجهید و کمی تحمل و بصیرت میتواند شما را متحول سازد.
واگر واقعه ناراحت کننده یا تمایلات بی عنان را بطور دقیق از بیخ و بن ببینید امکان دارد ارزیابی شما عوض شود و حال دیگری بیابید زیرا ناراحتی یا تمایلات شدید از سنجش های نادرست نفسانی ایجاد میشود.
پس رنج وغم و نگرانی وترس و دلهره و تمایلات بیجا و کج رفتاریها و.... همه از نفس برمی خیزد و اخطار است به ما که درونمان دردمنداست و باید این عجوزه نفس را کنار بزنیم و حرکتی دراین جهت لازم داریم ، درد و غم انسان را به تکاپو و مجاهده وامیدارد و بیدردی ظاهری انسان را راکد نگه میدارد و توان گفت در راه خدا درد نعمت است ( وبقول حافظ بیماری اندر این راه بهتر زتندرستی).
رنجها و ترسها و.. به مکتسبات گذشته ما برمیگردد و مانع دیدن وقایع بطور صحیح میشوند و اینها در گذشته بوسطه خود فروختگی از والدین یا اطرافیان و مربیان به فرد سرایت کرده است و با دقت معلوم میشود که مادران و اسلاف و اجداد هم نظیراین خلقیات و مشکلات را داشته اند آنها هم از نسلهای قبل گرفته اند چنانکه اشاره شد اینها مثل زبان ودین وآداب ... از دیگران به فرد منتقل میشود، انتقال زبان را همه میدانیم اما بر انتقال خوی ومنشها و ثابت ماتدن قومیت ها کمتر توجه داریم.
زیربنای نفس چیزی جز ضعفها و ترسهای مخفی و غرورهائی خاص نیست که قابل انتقال بدیگرانست و چون انتقال یابد ممکنست با عوارض متفاوتی ظهور داشته باشد این موضوع شاید شناخت انتقال آن را مشکل سازد باضافه اینکه تفاوتهای ژنتیکی هم مطرح است.
انتقال حالات از کسی به کس دیگر با سهولت صورت میگیرد ، اگر شما ساعاتی درنزد یک فرد ذی نفوذ قرار گیرید یا در کنار انسانی بی آلایش باشید میتوانید حس کنید که حالات آنها در شما اثر کرده است(برای همین معاشرت با خوبان توصیه شده است) و ازاینجا حال کودک را میتوان دریافت که چگونه از رفتارمادر و پدر و دیگران تأثیر میگیرد و این تأثیر پذیری جریانی یک طرفه با فاز قویست و ممکن است خود مربی و کودک ازین جریان غافل باشند.
تأثیر پذیری از دیگران در حاشیه شناخت نفس مهم است ونشان میدهد که چون کودک مربیان را در واقع کاره یا رب میگیرد و قادر نیست به آفریننده توجه کند بشکل خاصی نفس دراو شکل میگیرد ، موجودیکه روح خدا دراو دمیده شده هرگاه غیرخدا را ولی بگیرد مسلماً عواقبی دارد پیدایش نفس یا بیماری دل بمنزله عقوبت این اشتباه است که طبق تقدیر همه ازابتدا نا گزیربه آنند و بعد باید آگاه شوند و کاری بکنند.غرایز طبیعی را نباید نفس نامید (خلاف آنچه از بعضی کتب اخلاق برمیآید) ، چنانکه نیکان و پاکان هم این غرایز را دارند این نفس است که قوا وغرایز را از مسیر سالم خارج و به اتحراف میکشاند(در مباحث قبل هم به این موضوع اشاره شده) مثلاً آنچه را انحرافات جنسی مینامیم از طبیعت غریزه جنسی نیست از انحراف این غریزه توسط نفس است فی الجمله همجنس بازی که طبیعی نیست و در حیوانات هم دیده نمیشود، بلکه ناشی از سرایت انحراف از کسانی به کسان دیگراست ،مثال تاریخی آن قوم لوط است که ازاین جهت منحرف شده بودند و جنبه نفسانی داشته واین مثال چون به یک قوم نسبت داده شده و همه گیر بوده حاکی ازامکان سرایت بیماری نفسانی بدیگران است درست مانند بیماری های مسری بدنی.
***
اما اصل نفس چیست ؟همین چیزیست که با ماست و معمولاً گفتار و رفتار انسان در کنترل آنست به تعبیر عرفا خود ما یا منیت ما و حساسیتهای بیجای ما همان نفس است و حجاب بین فطرت ما با حقیقت وخداست . از نظرعرفان این شعردرست درمیآید:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
خوش بحال آنکه درغفلت و خواب نماند و حقیقت را ورای ذهنیت نفسانی بجوید.
چرا میگوئیم حقیقت را ورای ذهنیت باید جست : زیرا نفس همین جا پیش ما و درماست و ذهن ما درآن غوطه وراست ، من و شما در قالب نفسیم خود ما عین نفس شده ایم (خود را مبین که رستی) و فکر وذکرمان نفسانی است ودر قالب نفس میاندیشیم ! ونمیدانیم، در خود نگری صحیح شکافی بین اصل ما و نفس (منیت) ما ایجاد میشود وامکان دارد بجای محو بودن در نفس نظاره گر آن باشیم وکنترل صحیح آن را هرچه بیشتر دردست بگیریم.
اگر کسی بتواند در لحظه و لحظه ها توقف کند توفیق بزرگیست زیرا در لحظه مرورگر نفس (مانندمرورگر موس رایانه) که دائم در گذشته و آینده پیچ و تاب میخورد و دمبدم روی خاطرات رفته کلیک میکند! و بر صفحات آینده هم کپی میکند ! متوقف میشود و درک انسان به ورای نفس میرسد .
به همین جهت عرفا لحظه و دم را معتبر میدانند زیرا حقیقت با توقف" زمان ذهنی" در بطن لحظه ها متجلی میشود، این یک تئوری یا نظریه نیست حقیقتی تجربی است که عارفان باالله آنرا از راه تجربه بیان کرده اند
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان ایندم است اگر دانی/حافظ
قابل توجه است که صفات زشت اخلاقی مانند کبر وحسد وعجب وخودنمائی ومیل آزار وستمگری یا ستم کشی ودروغ گوئی و نیرنگ بازی و... ریشه های واحدی دارند و کلا از منیت یا نفس برمیآید که ربطی با دیگران دارد و گفتیم نفس ومنیت چیزی جز ترسها وضعفهای پنهان شده در لایه های درونی روان انسان نیست وانسان را نسبت بدیگران سخت حساس میکند. شرایط محیط حساسیت هارا بصورت کبر یا حسد و عجب.. ودهها شکل دیگر درمیاورد ودرهر کسی که اسیر نفس است حتما چندتا ازاین صفات وجوددارد. در کتب اخلاق معمولا هر صفتی مستفل از صفات دیگر موردبحث است درحالیکه همه ریشه واحددارند
.
+ نوشته شده توسط فضل الله شهيدي در
89/07/21 و ساعت
7:28 |