تبليغاتX
حقيقت
"خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی
                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                         مرتبط با خودشناسی  

  وفی انفسکم افلا تبصرون/قرآن کریم

 نشانه های خدا در خودتان است آیا نمی بینید؟                   

                                    قدروجود خود را دانستن

 

اگر این چشم وگوش وذهن شما نباشد هیچ چشم و گوش و ذهنی مطرح نخواهد بود قابل درک است که این هوش و ذهن تصویر بردارهمه هوشها و ذهنهاست یعنی شما در مرکز هستی قرار دارید در حاشیه نیستید رصد گاه عالم هستی همین جا پیش شماست

عجب اینکه آدمی گنجینه هستی و هوش وگوش خودرا مینهد و قدر آنرا نمیداند و به صد چیز دیگر ارزش میدهد

چشم خود بگذاشت چشم او گزید      .....گوش خود بگذاشت حرف او شنید.

چشم چون نرگس فرو بندی که چی .......که عصایم کش که کورم ای اخی.

آن عصاکش که گزیدی درسفر.    .   .بازبین کوهست ازتو کورتر/مولوی

آیا نمونه ومصداق انسان را چه کس میگیریم؟ آیا در تاریخ نمونه ها ومصادیق را جستجو میکنیم یا به وجودخود نگاهی میاندازیم آن نمونه های تاریخی از لحاظ صفاتی چند نمونه شناخته شده اند نه از لحاظ وجود مفهوم وجود انسان نزد شماست نه دیگرن .مگر نه اینست که آنها خارج از شمایند وبه آنها علم حضوری ندارید وشما واحدی مسقل ودر فاصله فیزیکی با آنها هستید وفقط جسم وصفات آنها را میبینید نه اصل وجودشان را(قابل دقت)و به خودتان علم حضوری دارید. 

در وجود شما همه رازها و قوانین خلقت جاریست اسرار و قوانینی که زمین و آسمان و همه کهکشانها را اداره میکند. هستی شمارا قائم نگه میدارد ومهمتراینکه روح الهی در وجودتان جاریست باعظمت و شکوهی  بی بدیل وغیر قابل وصف. اهل معرفت وقتی کم وبیش به این شکوه پی میبرند مست میشوند

 علی ع فرمود کسی که قدر خود را نشناسد هلاک میشود(دلش میمیرد) آیا ما در وضعیت هلاکت هستیم یا حقیقتا حیات داریم اگر دل بمیرد چیزی جز زندگی حیوانی باقی نمیماند

انگار هرکس که بدنیا میآید در دیگران ادغام میشود ویا حتما در پوشش عجیبی از حرفها و حکایتهای دیگران قرار میگیرد وباعتبار همین پوشش زندگی میکند این پوشش کم کم خود او میشود حود کاذب و بعضی آنرا قفس نامیده اند یا قالب و..وهرچه هست انسان را اسیر وگرفتار نگه میدارد بدون اینکه خود شخص چندان متوجه باشد

اگر بپرسیم خطای نخستین یا اول خطیئه  غیر عمد هرکس چیست باید گفت پذیرش اسارتهاست

اگر فرضا طفلی که به دنیا میآید درک و فهم یک آدم سی چهل ساله را داشت چه میشد؟ حتما تاثیراتی را که ندانسته گرفته به خود نمیگرفت و شرطی نمیشد و با روح ملکوتی خود قرین میگشت اما دست تقدیرسیر تکاملی تدریجی را در آزادگی ایجاب کرده و این تکامل را به میزان سعی خودشخص منوط ساخته تا کیفیت سرنوشتش مدیون عملش باشد

بدیهیست که آدمی از ابتدا نمیتواند تمامیت هسیتس را در ک کند زیرا بسیار ناتوان است و نیازهای غربزی به دیگران دارد ناچار متکی به والدین یا دایگان میشود و مفهوم خداوندگاری را در آنها می بیند و تا آخر بواسطه شرطی شدن این آثاررا در خود نگه میدارد وبعدا به چیزهای دیگرمثل شخصیت ها و کانونهای قدرت وثروت و ارزشهای اجتماعی وغیره (دون الله) متکی میشود

من ومنیت که از تاثیرات تربیتی ایجادمیشود  ریشه در ترس واحساس مکتوم ناامنی دارد من ومنیت جامعه را کس وکار میداند و سعی میکند ارزش خودرا در جامعه اثبات کند

انگار آدمها را میتوان تشبیه کرد به جوجه هائی  که در پوسته تخم مرغ پدید آمده اند و خودشان باید تکانی به خود دهند تا این پوسته  شکسته یا سوراخ  شود و موجودیتشان نمایان گردد و گوئی پیامهای  الهی لزوم تکان و سعی در داخل پوسته را از باب تشبیه نشان میدهد معدودی پوسته را میشکنند(ایمان حقیقی مستلزم شکستن پوسته است) و بعضی هم اقلا روزنه هائی در آن ایجاد میکنند و اکثریتی در همان جای تنگ وتار باقی میمانند وبا آموخته های  شرطی شده گذشته سازش دارندابیاتی از مولوی را بخوانیم

یابه طفلی در اسارت اوفتاد                       یا کزاول او زمادر برده زاد

از هزاران آن کسی خوش منظر است     کو بداند که به صندوق اندر است

دائما محبوس و عقلش در صور                 از قفس اندر قفس دارد گذر..

          . ومیگوید

کیست مولا آنکه آزادت کند                بند رقیت زپایت افکند   

مولوی چه توصیف حالبی از مولا ارائه دادده و هم از قول پیامبرگرامی اسلام علی ع را مولا میداند

گفت هرکس را منم مولا ودوست       ابن عم من" علی "مولای اوست

حال کلماتی از آن حضرت رادرباره خود شناسی مرور کنیم 

*هركه خودرا نشناخت از راه نجات دورافتاد وگيج وگمراه شد

*  عارف كسي است كه نفس خود را بشناسد واورا آزاد سازد

*هركه خود را بشناسد مجاهده ميكند وهركه نشناخت رهايش ميكند

*  جاهل به نفس به همه چيز جاهل است

و.....
+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1388ساعت 10:19  توسط فضل الله شهيدي | 
                                                          بنام خدا

                                                                                                      مرتبط با خودشناسی

                                        انسانهای  معترف در مسیرتحول

شاید هرکسی میداند و تجربه کرده که اعتراف به تقصیر و نارسائی  کم وبیش باعث آرامش خاطر میشود  برعکس کتمان عیوب و نارسائی ها و یا خلاف نشان دادن آنها فشارهای روانی را نا بخود  افزایش میدهد چه  موجب فریب خویش میگردد و هرچند ممکنست  امتیازی بدست آید  ولی در معنا خسارت بیشتری ببار میآورد

 اعتراف به تقصیر شاید موجب از دست دادن امتیازاتی شود  ورنجی را بردل بنشاند اما تاثیر خوب آن ارزش بیشتری  دارد در موارد بسیاری هم اقرار کردن به قصور باعث محبوبیت میشود و کینه ها و فا صله ها را کم میکند وکسیکه عیب خودش را خودش بگوید دیگران از عیب جوئی او وامانده میشوند و این نکته مهمی است

 ارزش اعتراف به این علت است که در شخصیت و فکر هرکس طبعا اشکالات و نارسائی ها ی زیادی هست وگفته ایم که شخصیت عارضی اجتماعی  اصالتی ندارد تا جائی که من کاذب یا ناخود یا من جعلی هم نام گرفته است و هرچند بخواهیم از پدیده  ای عارضی و مزاحم نگهداری کنیم در واقع خسارت برده ایم اقرار نکردن به متزله نگهداری عوارض و اقراردر مسیررهائی است

در این جریان شخصیت متعالی مطرح میشود و اعتراف میکند وآنچه  به آن اعتراف میشود مربوط به شخصیت پست است.( هم مجرمانی که به جرم خود اعتراف میکنند از نظر اخلاقی  وضعیت بهتری میابند)

درست است که مراقبه و اعمال عبادی سبب اصلاح نفس میشود اما  فکر صحیح ورفتار موزون دربرخورد با مسائل زندگی سازنده تر میتواند باشد واگر دقت کنیم میبینیم انسان های متعادل و  ساخته شده بیشتردرجریان وقایع زندگی  ساخته شده اند

مشکلات روانی در صورتی کم اثر میشوند که هما نطور که هستند خارج از خودخواهی  دیده شوند و بجای شکایت از آنها وجود آنها درست دیده شود و تصدیق گردد

آنسان مومن و خداشناس  بر احوال خود آگاهی دارد و معترف است  در بعضی دعاهای معتبر اعترافاتی دیده میشود که حیرت انگیزاست

مثال: الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مقلوب و هوائی غالب و...خدایا قلب من در پرده است و نفس من معیوب است و عقلم مغلوب وهوای نفس برمن غالب است...

دردعای کمیل مثلا آمده - اللهم عظم بلائی و افرط بی سوءحا لی. وقصرت بی اعمالی و قعدت بی اغلالی.. خدایا بلای دل من عظیم و حالم بسیار بد واعمالم قاصراست وزمینگیرم کرده ..

برای یک آدم معمولی اینها مشکل مفهوم میشود ویا خود خواهی اجازه نمیدهد که به بیان و اعتراف درآید

واگر بپرسیم چرا اینگونه بیانات موجه و برای همه درست است پاسخ اینست که انسان موجودی ناقص و در مسیرکما ل  است همچون طفلی است که مشغول بازیست وچون قدری به خود بیاید میفهمد که از حقیقت پرت است و بی تاب میشود و سخنان  بالا برایش مصداق پیدا میکند

  گاهی اعتراف به صورت شکسته نفسی مصلحتی است و نمونه های آن بسیار دیده میشود و بدیهیست که سازنده نیست ولی بازمیرساند که اقرار مثمر است

ضمنا نباید گفت همه جور اعترافی  درست است مثلا اعتراف به پاره ای از گناهان در نظر عموم درست نیست و ممکنست زیان داشته باشد چنانکه پوشیدن عیوب دیگران در مواردی ارزش است همینطوراست درمورد خود . از صفات خداوند یکی" ستار العیوب" است  ودر این مقال اعتراف دروجدان خود باید بیشتر مورد نظر ما باشد

اعترافات وجدانی منجر شود به اینکه شخص بتواند بگوید "اعترفت بانک ربی " اعترافی ازته دل نه مطابق شنیده ها وپنداشته ها.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:31  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                       

                                                                   بنام او  

 فاین تذهبون: کحا میروید/فرآن کریم                                                        مرتبط با خود شناسی

                                                      به جائی رسیدن

نظام تعلیم و تربیت و آرمانهای اجتماعی وسیاسی - به جائی رسیدن رابه شدت تلقین میکنند ولی آیا هدف زندگی به کجا رسیدن است؟

درست است که آماده شدن برای زندگی اجتماعی و شغلی وسیاسی ضرورت دارد ولی همه آرمانهای دانش آموز و دانشجو و ورزشکاروغیره در اینها خلاصه نمیشود .اینها مقدمه ووسیله است تا فرد به کمال خود نه تنها از نظراجتماعی بلکه به کمال فردی هم  دست یابد.  اما مقدمات غالبا معطوف به هدفهای اجتماعی است. رقابتهای شدید در کنکور دانشگاهها  وآرزوی قبولی  و همچنین رقابتهای شدیدورزشی در المپیادها  وغیره موید این امراست.و انگار هر دانشجوئی به درجه تخصص وفوق تخصص راه یافت و ورزشکار اگر نفراول جهانی شد وثروت اندوز اگر ثروتمند چنانی شد حتی چه بسا روحانی اگر آیت....شد به همه چیز رسیده در صورتی که واقعیت زندگی عاقبت حرف دیگری خواهد زد

اکثر قریب باتفاق ما روی همان خط به جائی رسیدن  در جامعه حرکت میکنیم مجموع آرزوها(به معنائی که در نهج البلاغه آمده)در این حرکت مستمر موثرند مشکل میتوان باور کرد که این صراط مسقیم نیست این حرکت میل و نفس است و و از حقیقت بدور است. در صورتیکه حرکت حقیقی مارا به جائی  میرساند

 وجود نفسانی واجتماعی ما آرمانهائی منتهی به هیچ دارد هرچند به ظاهر در خشان باشد ووجود اصیل و فطری ما برای خودش آرمانهائی ازنوع دیگر دارد که خود شخص باید کشف کند

آیا میتوانیم خودرا ازمیان امواج فکری جوامع  در یابیم  و هستی واحد خود را کشف کنیم و ببینیم این هستی واحد که زندگیش از تولد شروع شده و بامرگ پایان میابد  واقعا چه نیازهائی دارد و چه باید بکند ؟

انسانی که خودرا کشف نکند از گرد وخاک کاروان جمع  گلویش میگیرد وازخشکی صحرای زندگی لبهایش خشک میشود و در این راه هلاک میشود به تائید اینکه علی ع فرمود کسیکه قدر خودرا نشناخت به هلاکت رسید

چرا درمیان جمع  لبها از فقدان آب حقیقت خشک میشود؟  زیرا در جمع هرکسی یکی از دیگران است نه خودش هر کسی یک" فرد نوعی" حساب میشود خود ش مطرح نیست . جامعه قادر به دیدن اصل وجود فرد نیست نقش او و مقدار نیروی او را میبیند فرد ناچاراز خودش و استقلال ذاتیش غافل میشود(مگراهل معرفت) افکار فردرا  جامعه تولید و تحمیل میکند ولذا عاریتی است  و فرد گمان دارد این افکار از خودش است!

به این ترتیب آیا جامعه محکوم است ؟ البته جامعه بی عیب نیست ولی فرد در خورزندگی درهمین محیط بوده تا ابتدا به نوعی آگاهی ابتدائی برسد و بعد از این پله  به  آگاهی عالی دست یابد واین موضوع باید در نظام آموزشی و تربیتی در نظرباشد.

 در دینداری هم غالبا هدف نهائی گم میشود. برای اکثر دینداران ایده خدا شناسی بجای اصل خدا شناسی مطرح می شود واعمال دینی  از حدود آن تجاوز نمیکند واگر در این حالت باقی یمانیم فریاد اعتراض عرفا را میشنویم که زاهد و عابد و صوفی را زیر سئوالل میبرند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل وهنوز...باطل دراین خیال که اکسیر میکنند

چون در سیر تکامل رو حی انسان مراحلی وجود دارد  نمیتوایم در آنچه هستیم همیشه بمانیم ممکنست با داشتن یک مقدارمعارف دینی و اعمالی مربوط به آن گمان کنیم به کمال رسیده ایم به نظر میرسد این طرز فکر عامل عقب ماندگی و رکود است یا در حد خود آفتی برای جامعه دینی است

علمای دین از ظاهر و باطن سخن میگویند این یعنی به باطن هم باید رسید(به نظرم ایده دینی داشتن به منزله ظاهر واصل دین  به منزله باطن است) و اگر به ظاهر اکتفا شود نفی باطن شده است بدیهیست که در درجه اول زعمای دین در این باره مسئولیتی دارند

غالب ما چنانکه اشاره شد به جائی رسیدن را فقط در ارزشهای اجتماعی میبینیم و میکوشیم بجائی برسیم که نهایت درجه ارزش را در جامعه احساس کنیم در دینداری هم میخواهیم شخصیت و ارزشهای دینی خورا تحکیم بخشیم و  خود دین کمتر مورد توجهمان واقع میشود . لذااگر به جائی برسیم که آرزو میکردیم برسیم. میبینیم اقتاع نشدیم و شاید به مجازی بودن آرزوهای خود پی یبریم

واما به جائی رسیدن حقیقی را برای اهل معرفت با این بیت سعدی میتوان بیان کرد که اقلا دانستنش مفید است

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند...بنگر که تا چه حداست مقام آدمیت

رسیدن از من اجتماعی به من الهی حقیقتا به جائی رسیدن است و آنچه قبل از آن قراردارد چیزی جز وسیله و داربست برای رسیدن به این قله بلند  نیست من الهی چیزی نیست که انسان آنرا بسازد چیزی است که از فبل در هرکس وجود دارد وباید از آن پرده برداری شود بیان قرآنی"ونفخت فیه من روجی" این حقیقت را تائید میکند

 اهل دل  با رفع حجابها ی شخصیت عاریتی اجتماعی به من الهی می رسند

یک نتیجه گیری اینکه ایده  به جائی رسیدن از نظر اجتماعی وسیاسی  در نظامهای آموزشی وتبلیغاتی . امکان دارد طوری مطرح شود که ایده رهائی ورستگاری فردی رادر ورای خود داشته باشد   وهم کتب درسی طوری تدوین شود که علاوه بربینش های علمی بیرونی بینش درونی یا خود شناسی را نیز تشویق نماید.

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1388ساعت 10:34  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                بنام خدا

                                                                                                 ادامه..

                     روشنفکر یا روشن بین دینی چه کسی است؟ 1                                                                                                                      

روشنفکردینی کسی است که در حریان مقصود اصلی پیامبران باشد  واحساسی مشابه آنها ولو ضعیف در دل داشته باشد خارج از تعصبات و تصوراتی که اغلب مردم از دین و هدف آن دارند- وتصوراتش از اصطلاحات رسمی و چارچوبه ای اصول و فروع ومعارفی  که رنگ سنت وعادت گرفته. بیرون رفته باشد باید بتواند حقایق رابشکل نو استخراج واندیشه ها راازنو باهتزازدرآورد

روشنفکر دینی ارزشهای انسانی را ازارزشهای طبقاتی و استکباری به خوبی باز میشناسد ومنزلت اجتماعی اشخاص اورا تحت تاثیر قرار نمیدهد و تسلیم هیچ مرجع قدرتی نمیشود او چندان اهمیتی به محبوب بودن یا مغضوب بودن خود از نظردیگران نمیدهد زیرا میداند که ملاک ارزش و بی ارزشی آنها از حقیقت دور است ویا اعتبارچندانی ندارد 

  پیامبران (و پیشوایان هم بگوئیم معلمین دیگر مثل وسقراط و ارسطو وبودا و بو ئتیوس  ..و همچنین عرفای نامی و...) در زمان حیاتشان انگیزه هائی ورای انگیزه هائی که معمولا برای ما مطرح است مطرح بوده است  حتما کسی که می بیند آتش جهل در خانمان همنوعانش افتاده و سرمایه های انسانی آنهارا میسوزاند نمیتواند بی تفاوت باشد دیگران آتشرا نمی بینند و او می بیند و درست است که کار بزرگی نمیتواند بکند اما از لزوم اطفای حریق سخن میگوید

من وشما هم اگر در جائی ببینیم که آتش سوزی رخ داه و اموال مردم میسوزد و خود آنها نمیدانند یا باور ندارند چه میکنیم ؟انگیزه ای پیدا مکنیم و فریاد برمیآوریم که آتش سوزی شده بشتابید وآنر خاموش کنید در واقع هشدارهای ما چیزی شبیه هشدارهای انبیا  وپیشوایان و..میشود ودر اینجا آنچه حساسیت و بی تفاوتی را ایجاب میکند همان دیدن و خبر داشتن و ندیدن وبی خبر بودن است

روشنفکر دینی چیزهائی را درمشاهدات خود در میابد که دیگران در نمیابند و به این سبب تنها میماند و رنج میکشد که دیگران سخن اورا درک نمیکنند و شاید مسخره اش هم میکنند .

چرا رو شنفکر یا روشن بین اینطوراست زیرا مراقبا تی در خود شناسی داشته ومجاهدهداتی کرده ویا در حریان زندگی و طوفان حوادث غرورشرا از دست داده و تا حد زیادی ازاسارت خود آزاد شده است پیامبران موفق تراز همه ازمرحله مجاهدات و شکست ها عبور کرده اند

زین سبب بر انبیا رنج و شکست......از همه خلق جهان افزون تر است/مولوی

نتیجه گیری

از مطالب فوق میتوان نتیجه گرفت که رسیدن به روشنفکری و روشن بینی دینی سهل نیست هیچگاه درزمینه دین و خداشناسی خود را کامل و به هدف رسیده خیال نکنیم ممکنست  حتی تحصیلات دینی طولانی داشته باشیم و کتابها خوانده باشیم و عبادتها کرده باشیم و هم به روشن بینی هائی هم رسیده باشیم (کسان معدودی شاید استعداد کارهای فوق العاده و کراماتی هم داشته باشند) ولی همیشه در ابتدای راهیم وتوقف به امید آنکه دانسته ایم وبجائی رسیده ایم چیزی جز رکود و تحجر نیست. وحتی ممکنست فریب مخالفان دین را بخوریم حافظ با اغراق حالبی به موضوع اشاره دارد.

این راه را نهایت صورت کجا توان بست...کش صد هزار منزل پیش است در بدایت

-------------------

پی نوشت.

1-روشن بین در مرحله بالاتری ازروشنفکر قراردارد ودر معنا  عارفی است که به اصلاح حامعه نظر دارد و ضمنا در اینجا کسانیکه مثلا فرهنگهای دینی مختلف رافقط مطالعه کرده اند و بویژه آنهائی که افکار التقاطی وسیاسی دارند و روشنفکر حساب میشوند منظور نظر نیستند .

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:30  توسط فضل الله شهيدي | 

                                              بنام خدا

 

                                                                                                                   ادامه مبحث

                           برخورد عقاید و روشنفکری(روشن بینی)

گفتیم عقیده یایه محکمی در وجود ما ندارد(به معنائی که درنظر بوده) وتغییر میکند خلاف ایمان و روشن بینی که قابل تغییر نیست وقابل تزاید است و اهل عقیده با هم اختلاف میکنند و اهل ایمان  وبصیرت خیر

عقیده آموخته های ذهنی است که با تعصبات ما در آمیخته وایمان وبصیرت چیزیست که درک میکنیم و شاهدش هستیم

بدیهی است که آموخته های ذهنی افراد مختلف باهم تفاوت دارد و چون با هم معاشرت میکنند تفاوتها آشکار میشود عقاید و آموخته های ذهنی آنقدر باهم در گیر میشوند تا شاید سرانجام روشن بینی دست دهد

در بدایت امرگاه عقیده ای تحت نفوذ عقیده دیگری قرار میگیرد و گاه هردو عقیده رو در روی هم فرسایش پیدا میکنند و سست میشوند وگاه دو عقیده التقاط پیدا میکنند وگاه تفاهم نسبی پیدا میکنند گاهی هم اختلاف و نزاع در میگیرد .

پیداست که در جربان رو برو شدن عقاید تحولات و تغیراتی در روحیه ها ایجاد میشود واین نکته ای مهم ودر خور توجه است ومعلوم میدارد که چراگفته شده تفاوت برداشتها و نظریات یک موهبت الهی است

در قرآن آمده است که شعوب و قبایل برای اینست که معرفت پیدا شودکه کسی در نزد خدا گرامی تراست که متقی تر باشد و باید در نظر داشت که حاصل تقوی آزادگی از بند شعوب و قبائل و چیزهای دیگراست(انا جعلناکم شعوبا و قبائلا لتعافوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم)

پس اختلاف عقیده و وجود قومیت ها عامل تغییر و تحول در روحیه هاست اگر تفاوت نباشد مقایسه و نتیجه گیری و تجدید نظر معنی ندارد در جامعه ای که همه خوی و تربیت وفکر یکسان داشته باشند رکود اندیشه پیدا میشود چون آب راکدی میشود درحوض یا مرداب که رنگ و بوی بد پیدا میکند  هم اگر همه سرزمینهای جهان یکسان باشد  میل سیاحت وگردش  پیدانمیشود یا کمترمیشود

در عمل میبینیم که موج رو شنفکری از برخورد دو فرهنگ حاصل میشود این روشنفکری قاعدتا در هردو فرهنگ پیدا میشود مثلا برخورد فرهنگ غرب و شرق بعضی افکار متعصبانه در شرق  زیر سئوال میرود وهم  بی بند وباریهای سیاست غرب  از سوئی محکوم میشود و متاسفانه فرهنگهای استعماری فقط سعی میکنند تاثیر بگذارند و تاثیر نپذیرند و لی گاه در میان خودشان  محققانی پیدا میشوند که عیوب جامعه خود را در مقایسه در میابند

در سطح دو نفرکه باهم معاشرند نیزفایده تفاوت خوی ومنش را میتوان دید مثلاکسی به مال و ثروت علاقه مفرط دارد و دیگری دنبال کسب درآمد کافی نیست اینها عیوب هم را بوضوح مبینند و رفتار و گفتار هریک برای دیگری پند است تا هردو متعادل گردند یا آدم شهرت طلب و منزوی هرکدام عیب دیگری را میبیند وخواسته وناخواسته به  چه بسا به هم تذکر میدهند و ضرورت تعادل را میفهمند و همین طور است  عقاید متفاوت و افراطی آنها که شاید به روسن بینی منجر گردد

کسانی میگویند قومیتها باید برداشته شود و مذاهب گوناگون باید یکی شوند (یا به قولی برچیده شوند) تا جامعه سامان یابد. سخن نادرست و غیر عملی میگویند چه گفتیم در سایه تقوا و آزادگی وحدت نظر پیدا میشود ودر جوامعی که افرادش از تقوا وآزادگی برخوردار نیستند اندیشه واحد و یکپارچگی از محالات است(اتحادافراد و اقوام ممکن است) هرفردی باید مراحلی را جدا از دیگران طی کند تا به روشن بینی واایمان کافی برسد وچون در جامعه این قبیل افراد زیاد باشند جای امیدواریست

اهل معرفت توصیه میکنند که عفاید مخالف را تحمل کنید این تحمل تا حدی یعنی واقع یبنی و تعصب خود و دیگری را نادیده گرفتن تمرین همین کار راهگشای روشن بینی است

توجه به مشترکات و در نتیجه اختلافات را بی اهمیت گرفتن هم باعث کاهش بنیاد اختلافات میشود

واگر اختلاف دو نفر برسر حق و باطل یا بصیرت و تعصب باشد آنکه بصیرت دارد قاعدتا فکرش صدمه نمیخورد ولی تاسف دارد زیرا بصیرت و ایمان ثابت است و در قرآنست که:

لا یضرکم من ضل اذ اهد تیتم اگر هدایت شده باشید آنکه گمراه است به شما ضرری نمیزند 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 2:23  توسط فضل الله شهيدي | 

                                     بسم الله الحمن الحیم                               ادامه بحث

                                      اختلاف وجنگ عقاید

وقتی دو نفر عقا ید متفاوتی دارند با هم نمیسازند یا مشکل با هم میسازند همین طور دوفامیل وقوم  وحزب و گروه وملت..این پدیده ای طبیعی به نظر میرسد البته  منافع مادی و اقتصادی و.. هم موجب اختلاف است ولی اینها هم منجر به اختلاف عقیده برسر چيزي میشود وآنگاه عقیده است که با عقیده دیگر میجنگد

ودرست است که افراد زیادی باعقاید متفاوت دو ست هم اند ولی زیر دوستیها چه بسا کدو رتها  پنهان است

در قرآن هم میخوانیم لا یزالون مختلفین الا من رحم ربک یعنی مردم همیشه با هم اختلاف میکنند مگر کسی که مورد رحمت خدا قرار گیرد

 این بیان قرآني قابل درك است  که وحدت نظردر نهایت با توجه به خدا ورحمت او میسر است یا بگوئیم در شرایطی که افراد به حقیقت  کلی رسیده باشند. تو جه به خدا و جقیقت یعنی کنار گذاشتن اختلاف نظرها و میتوان فهمید که حق نگری به طور نسبی هم احتلافات را کم میکند وعملا قابل درک است

هرچند جامعه بشري ناآگاهتر واز حقيقت و معنويت دور افتاده تر باشد احتلاف عقايد بيشتراست و جنگ و خونريزي هم بيشتربه وقوع مي پيوندد براي جنگهائی كه اتفاق ميافتد علل زيادي را ذكر ميكنند اما دليل عمده اش قدرت طلبي وعقيده به لزوم پيروزي بريگران است دراينحال چشم دل شخص كور ميشود  وقادرنيست  حقوق كل انسانها را به بيند  چنگيز اعتقادداشت كه انسان بايد مثل گرگ باشد و به كسي رحم نكند و هيتلرعقايدي مشا به ديگري داشت و...

بسياري از اهل معرفت گفته اند كه معنويت وآگاهي از هزاران سال پيش به اينطرف تغييري نكرده در هزاره هاي گذشته با چماق همديگرا ميكشتند وحالا با و سائل  پيشرفته وخطرناك مثل انواع بمب ها.  بشر  امروزی همان بشر دیروزی است و تکامل روانی نیافته بلکه از فطرت سالم دورتر هم شده است!

آیا به سادگی میتوان قبول کردانسانیکه اخیرا اینهمه در زمینه های علمی پیشرفت داشته از حهت خودآگاهی هیچ پیشرفتی نکرده باشد بلکه عقب هم رفته باشد!

اگر به نظر آوریم که امروزجنگ و اختلاف به اندازه گذشته و بلکه بیشتراز آن در بین افراد و اقوام و ملتها وجود دارد چه میفهمیم؟قاعدتا تائيد ميكنيم که انسان از نطر عقل و آگاهی هیچ پیشرفتی نداشته است!(آنها كه معتقد به تناسخ و تكامل ادواري ارواحند چه پاسخي دارند؟)

اینجا مسائل اخلاقی مطرح نیست ميخواهيم بگوئيم  علت مهم جنگهاي خانمانسوز نا آگاهي و عقايد غلط است.

 جنگهای صد ساله صلیبی را به نظر آوریم که بین مسیحیان ومسلمانان رخ داد میپرسیم اگر طرفین شناخت کافی از هم داشتند آیا اتفاق میافتاد؟ خير اين جنگ حاصل جهالت وعدم شناخت طرفين از دين همديگر بودوحالا اگر اين جنگ طرفدار ندارد بواسطه روشنگريهاي تدريجي افراد مجقق (مثل كارلايل  وجان ديون پورت و..) و ارتباطات بيشتر است  نه تكامل معنوي جوامع.

وقتي جنگ در ميگيرد هر سربازمعتقد ميشود كه  سرباز طرف ديگر  عنصري خائن و محكوم به اعدام است تبليغات به آساني اين اعتقادات را به وجود ميآورند و بسا كس كه حاضراست جان خودرا براي پيروزي فدا كند و چنين است كه گروه هاي تروريست ميتوانند كساني را وادار به اقدامات انتحاري كنند

يراي حنگهاي ناپلئون  وجنگهاي باصطلاح بين الملل خيلي عوامل برميشمارند ولي اگر دقت كنيم عامل اصلي  جهالت و اعتقاد ات جاه طلبانه وسابقه  دار بوده است

جنگ حق و باطل

 اين گونه جنگ  با جنگ قدرتها قابل مقايسه نيست هدف اين جنگ قدرت طلبي نيست( در دموكراسيهاي غربي اين موضوع ديده نشده است آتها برعلم يا پزيتيويسم بدون اخلاق تكيه دارند )در زمان پيامبران بسيار پيش ميآمده كه مومنين به خدا مورد تعدي قرار ميگرفتند وبراي آنكه نابود نشوند اذ ن جهاد به آنها داده ميشد هرچند جنگ پديده اي غير انساني است ولي در موارد خاصي براي اهل حق مجاز است  همانطوركه با سارقان مقابله مسلحانه لازم ميشود يا مرتكب جنايت را مجازات ميكنند

 جنگ حق وباطل هميشه و كم وبيش ممكنست اتفاق افتد البته ميزان حقانيت هم درجات دارد درجاتي ازآن در همه جنگها ممكنست مطرح باشد مقابله با متجاوز در دو دهه گذشته در ايران صورت جنگ حق عليه باطل را داشت(ومجادلات فعلی به طور نسبی) در چنين نبردي شهادت درراه خدا معنا پيدا مكند ولي در نبرد هاي معمولي  انتحار و كشته شدن مطرح است(عنصر انتحاري طبق اعتقادات قومي ودنيائي  عمل ميكند وآنكه آماده شهادت است طبق بصيرت و توجهات الهي عمل ميكند . وتفاوتشان اززمين تا آسمان است

يك نتيجه گيري اينكه در مواجهه با اختلاف عقايد و نظريات چه در سطح كشورها وگروهها و چه در سطح افراد . توحه به حق و حقيقت و بصيرت  خيلي  مهم است  در د موكراسيهاي غربي كه قرنهاست  اخلاق ديني را كنارگذاشته اند.گوئي  حق و باطل را يكسان مي بينند.واز اهل حق شناخت پيدا نميكنند

 جمله پاياني اينكه در اختلاف دو نفراگر هردو بصيرت يابند اختلافشان حل ميشود واصولا راه حق و حقیقت است که درنهایت به روی انسان ها باز .و راههای دیگربسته است.

 

 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 15:37  توسط فضل الله شهيدي | 

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                              مطلب جدید

            تفاوت اعتقاد و ایمان دینی (تربیت دینی و خداشناسی)

ما به چیزهای زیادی اعتقاد داریم این اعتقادات در اثرتلقینات و تاثیراتی است که  ذهن ما پذيرفته و روی ترسها و حساسیت هایمان استوارشده است طوریکه اگر خلافش گفته شود غالبا آشفته ميشويم یاعکس العمل وتعصب  نشان میدهیم

   انگار هرکسی میداند که اعتقاد قطعیت ندارد .کسی نمیگوید من معتقدم که هوا سرد است یا گرم است چه سرما وگرمارا با همه وجود لمس میکند اما مثلا میگوید  معتفدم که  هفته آینده هوا گرم یا سرد خواهد شد

کلمه اعتقاد در قرآن کریم هم نیامده چنانکه گفته شده آمنوا بالله و گفته نشده اعتقدوا بالله

واما ایمان به معنی پی بردن به وجود خدا از جنس اعتقاد تلقینی نیست با درک و بینش حاصل میشود و ایمان در قرآن به همین معناست البته اعتقاد چون بسهولت حاصل ميشود چه بسا مقدمه ایست برای رسیدن به ایمان  وممکنست در عمق آن دل آگاهی باشد ایمان هم در جات دارد و درجات بالايش ايمان حقيقي يا یقین است.

 دین اکثر ما همان دین اعتقادی است وبه اعتقادات میراثی بس  کرده ایم وبه مرحله ایمان نرسیده ایم  رسیذن به این مرحله خلاف آنچه اغلب مي پندارند آسان نیست.

میدانیم در زمان پیامبران یک عده ای انگشت شمار و قلبل ایمان میآوردند واکثریت سرباز میزدند وبعد اکثریت به تبع دیگران میگرائیده اند وازجای جای قرآن کریم  این موضوع معلوم میشود.

مشكل ايمان آوردن در حال حاضر هم نظير مشكلي است كه در عصر انبيا بوده است وکم کسی توجه دارد! منتها چون اعتقاد جانشين ايمان ميشود وكثيري ظاهرا مومن حساب ميشوند مشكل مزبور نمودار نميگردد.ضمنا تفرقه بین گروهای مذهبی ازاعتقادات است نه ایمان

یکی از موانع رسیدن به ایمان حقیقی بس کردن به اعتقادات  یا مکتسبات قبلی است  جوامع دینی غالبا گرفتار این رکود میشوند فرد چه بسا خیال میکند تمام حقیقت درهمین معتقدات اوست ودیگر نلاشی برای رسیدن به آگاهی از خود نشان نمیدهد واین مسئله کوچکی نیست ومع الاسف بطور گسترده مطرح نيست.

 به وضوح مي بينيم کسی که در میان مسیحیان پرورش یافته اعتقادات مسیحیت پیدا میکند و در مجیط اسلامی اعتقادات اسلامی ودر محیط تسنن معتقدات مربوط ودر محیط تشیع اعتقادات تشیع .....تفرقه ها وجدائیها نشان اینست که اقوام مختلف به حقیقت واحد نرسیده اند اگرچه مبانی اعتقادات بعضی اصولي تر است.

 باید در نظر گرفت که هر باوری ازجنس اعتقادی که فاقد دل آگاهی باشد آسیب پذیر است و ممکنست تبلیغات مخالف آنرا دگرگون یا بر عکس سازد کم نیستند کسانیکه یکزمان دیندار جدی بوده اند و بعد عقیده شان تغییر شکل داده است حتي بعضا کسان دیگری را در ذهن خود جانشین اولیا و انبیا کرده اند اصولا ذات اعتقاد خاصیت تغییر شکل دادن را دارد.

هرکسی بر خوی و برطبع تو زیست         پیش چشم تو ولی است و نبی است/مولوی

اعتقادات متفاوت و ايمان چه بسا باهم در شخص وجود دارد مثلا کسی  با اعتقادات مورثي تسنن يا با اعتقادات مسيحي ... ممكنست نوري از ايمان وعرفان هم در دل داشته باشد ولذا اگر ديديم كسي عقايد فرقه ای خاصی دارد دارد نميتوان نتيجه گرفت كه  از ايمان بوئي نبرده (ولی اعتقادات ظالمانه علیه مظلومان درهر فرقه حتما با ایمان نمیسازد) هم اگر كسي سخنانش روشنفكرانه است دليل برآن نيست كه نور ايمان در دل دارد ودر نزد عرفا غالبا شستن اوراق دل از همه معتقدات قبلي  وآموخته ها (اعم از روشنفكرانه و سنت گرايانه )مطرح است و  دين واحد را درنظردارند

نتیجه ای که از این بحث میتوان گرفت و كمي بالاتربه آن اشاره شد اينست که به اعتقادات قبلی خود  اکتفا نکنیم  برخود بنگریم که آیا با فطرت خود به وجود خدا پی برده ایم و آيا خدا را با آيات ونشانه هايش ميشناسيم يانه؟ واگر پی نبرده ایم ونشناخته ايم و فقط به پیروی از دیگران اهل دین هستیم به نقص خود اعتراف داشته باشیم و از ادعا بکاهیم واين زمينه توجه وجهد مارا فراهم ميكند. والذین حاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا..

اضافه میشود که منکرین خداهم اعتقاداتی دارند که مبانی آنرا از دیگران گرفته اند ولی اعتقاداتشان بی نور است وهیچ دل آگاهی  دربن اعتقاداتشان  وجود ندارد

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:18  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                  بنام او

 

                                     تقرب و حضوردل  2                                                                                                                      ادامه مبحث

حضوردل از منيت میکاهد وحقیقت وجود را احيا مكند وراهگشای تقرب ووصالست

  سئوال اينست كه چگونه ممكنست حضور قلب پیدا کرد؟ کنترل ذهن و اقدام رسمی غالبا کم نتیجه است  وگویا هرکسی خودش باید کشف کند که چه میتواند کرد؟در مجموع اشراف برافکار و احاطه براحساسات دراین مسیر درست است نه مخفی کردن وسرکوب آنها.

* به تجربه میبینیم كه اگرفكروخيال كناربرود حالت توجه به خدا وحضوردل ممکن میشود

*  نکته ها

1- اشتغالات فكري ما غالبا به طورخودكاردرجريان است وخارج از اخثيارما مي باشدهردقيقه وهرساعت ازفكروخيالي به فكر وخيالي ديگرمنتقل ميشويم وانرژي رواني خود راهدرميدهيم. ولي هرگزدرون ما با اين خيالات سامان پيدا نميكند آزادی از فكر وخيال درهرحال به منزله بی اثرکردن شخصيت مجازی وزمینه ساز حضوردلست

ازخيالات تومي آيد بلا                          چون خيالت فاسدآمد جابحا                       گه   خيال فرجه وگاهي دكان                 گه خيا ل علم وگاهي خانمان                        گه خيال آشتي وجنگها                            گه خيال نامها وننگ ها         

هين برون كن از سراين تخييل ها       هين بروب از دل چنين بند يل ها  ..

نیست وش باشد خیال اندر جهان          تو جهانی بر خیالی دان دوان

برخیالی صلحشان وجنگشان         وز خیالی نامشان و ننگشان/مولوی

اين معانی رابسيار كسان تذ كرداده اند مثا ل

   وصال اين جا يگه رفع خيال است    خيال از پيش بر خيزد وصال است/شبستری

در اين بيت گفته شده كه هر كس خيالات را از خود دور كند به خدا اتصال پيدا ميكند واين نكته اي مهم است

2- میگوئیم در حضور قلب باید یاد خدا بود میپرسیم آيا كدام خدا را حين نمازياد ميكنيم ممكن است تصويرو تصورات وتوهماتي كودكانه ازخدادرذهن مارسوب كرده باشد وهمان را بپرستيم در اينجا به روايتي از امام صادق ع توجه میکنیم

 هركس خيال كند خدا را مي شناسد وخداشناسيش توهمات قلبي باشد خدا را نشناخته هيچ شرك هم به خدا ورزيده زيرا صورتي راپرستيده كه خود درذهن ايجادش كرده..كسيكه اسم خدا ومعني را بشناسد وبپرستد با خدا ديگريراشريك كرده وهم ازراه توصيفات غائبانه خدائي غايب را اثبات كرده ونه ادراك حقيقت كرده.. راه فرار از اين مشكل آنست كه هر چيزرا  به عين بشناسند ..الخ( نقل از المیزان104مائده)

لهذا معرفت به خدا دركنار عبادات بايد ارتقا يابد . خود شتاسی(مباحث گذشته). وتوجه به وجود عالم وهستی خود مان وتامل در آیات خیلی مهم است جادارد هستی فردی خود و عالم وجود را به عین دریابیم وتامل کنیم ومتوجه باشیم که کسی پشت صحنه است

 قرآن میفرماید خدا كسي است كه شمارا(شخص شمارا) و عالم را آفرید(همه اینچه میبینید) برايتان چشم وگوش وقلب قرارداد(همین چشم وگوش شما) و كسي است در رحم مادرشمارا صورت بخشيد يا ازشكم مادرخارج كرد(برای شما واقع شده)ازهرچه ميگويند منزه وبرتر است(سبحانه و تعالي عما يقولون) آیا میتوانیم اینهارا بطور ملموس وعینی درنظربگیریم

در مجموع اگرما متوجه باشيم كه مملوكيم  ومالك خود را ميپرستيم وتصوروتوهمي به ذهن راه ندهيم واورابا هيچ مخلوقي قياس نكنيم ازخدا بدرستي ياد ميكنيم.واين معرفت ميتواند دائم كيفيت غني تري پيداكند.

ممكن است كساني با مقداري ذكروعبادت گمان كنند به تقرب رسيده اندواين احساس تفرب آنها  كاذب باشد مقد س مآ باني چنين زياد ند انسان در اين مسيرآسان گول ميخورد بايد دانست كه  به فرمايش حضرت علي راهي دورودرازوسهمگين درجلوما ست.

  مامعمولا خود را دراحاطه جامعه وطبيعت بیروح احساس ميكنیم وانسا ن حضور دل یافته  خود را دراحاطه پروردگار مي  بيند.وجهان وجهانيان درنظرش وسائل واسباب است

ماه  صیام ماه مناسبی برای تقرب است.

وشب قدرهرکس شبی است که حد اکثر توفیق راپیدا کتد

و برای هر کس راه مخصوصی بسوی پروردگار وجوددارد که خودش باید کشف کند

                                                 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:8  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               بنام خدا                                                  

                                                                                                                                                                                                    مرتبط با مطالب قبل 

                      تقرب يا نزديك شدن به خدا یعنی چه ؟                  

                                                                                         

تقرب معنی مکانی یعنی رسیدن از جائی به جای دیگررا ندارد به قول مولوی

قرب نز پائین به بالا جستن است        قرب حق ازحبس هستی رستن است

پس تقرب به خدا معني عظيم وفراذهني دارد وذهن وابسته ما نميتواند آنرا به سهولت دريابد زیرا مربوط به احساسات عالی و عشق حقیقی است وباید  انسان به آن برسد تا احساس کند که چیست.  همه عبادات  براي تقرب انجام شود ولي  اگرمثلا از نمازگزاران بپرسيم كه چرانمازميخوانند يا روزه ميگيرند اغلب جواب ميدهند كه چون واجب است يا ثواب دارد وترك آن گناه است وكمتركسي ميگويد براي سزاواربودن اينكاروقرب خدا ودرمورد انفاق واحكام ديگر پاسخ غا لب ما همين است

به هرحال انگيزه تقرب بايد خودجوش و صرف تو صيه متوليان ديني نباشد آخرفرد انسان راهي جزگذشت از شخصیت مجازی و بازگشت بسوي آفريننده اش را ندارد

   چاره اي جز خدا شناسي نيست            چاره اي هست اگر بگو آن چيست؟ 

اگردرك تقرب آسان نيست ولي معناي مخالف آن كه دوري وجدائي است آسانتربه نظر ميايد چنانكه بسياركسان ازدوري خدا شكايت دارند ياديگران را ازخدا بدورمي بينند . مولوي باتوجه به دوري وجدائي مثنوي راشروع كرده است اغلب ما اين ابياتراخوانده وياشنيده ايم.

           بشنوازني چون حكايت ميكند               وز جدائي ها شكا يت ميكند

             كزنيستان تامرا ببريده اند                   از نفيرم مرد وزن ناليده اند...

انسان همچون ني كه ازنيستان اصلي خود بريده شده ازآفريدگارخود جدا مانده ووابسته به صدها چيزوكس شده كه آفريننده اونيستند ولي به جاي آفريدگاربه آنها  متكي گرديده ولذادرنهان وآشكاردردي وكمبودي را احساس ميكند وچه بسا نميداند كه چرا گرفتار است.واين گرفتاري رابه عللي ديگرنسبت ميدهد.

 قابل درك است كه هركس ناگزير بايد به مبد ئي كه ازاو نشات گرفته بازگردد وگرنه  در ناكامي وگرفتاري باقي مبماند.هم در دنيا وهم درآخرت

درك جدائي ودردمند بودن نشانه معرفت متعالي ومقدمه تقرب است به عنوان مثال بعضي ازما به ياد داريم سخني را از يك شخصيت مشهوركه مشكل تقرب را ميرساند"  تاكنون در ركعت نماز براي خدا نخوانده ام براي خودم خوانده ام "وهمين سخنان ازنطر اهل معرفت دليل معرفت والاي ايشان بود.كه كمال معرفت پي بردن به نقصان است(قابل دقت).

       مرا غرض زنمازآن بود كه پنهاني               حديث درد فراق ثو با تو بگذارم

 كسي كه جامه به سگ ميزند نمازي نيست       نماز من به چه ارزد كه در بغل دارم/يك شاعر

پيامبرص فرمودند-اعداعدوك نفسك التي في جنبيك .يعني دشمن ترين دشمنان تونفس است كه درجنب تواست

ازنظراهل معرفت نفس همان خود كاذب يامنيت است وازنظرروانشناسي ازتمايلات وترس ها وايده ها وعقده هائي تشكيل شده كه مايه هاي ان از ابثداي كودكي در كنارمربيان شكل گرفته وبه اصطلاح علمي شرطي گرديده وماندگارشده است.اين منيت جامعه و عوامل ديگررا كاره ميداندوازخدا وحقيقت غافلست وافكارواحساسات وتصميمات وغرايزفرد رادركنترل درميآورد

 شيخ شبستري ميگويد-خودي كفراست اگرخود پارسائي است-

فطرت انسان كه با وسعت و ابديت نسبتي دارد از قالب منيت درعذاب است وآنرا همچون زنداني مي بيند وهرچه  بيدارترباشد بيشترازآن شكايت دارد وبيشتربرآن غلبه ميابد وبيشتردر راه تقرب پيش ميرود نهايت تقرب غوطه ور شدن درروح جهان و احساس وصل است كه بسياري از اهل معرفت كم وبيش توفيق آنرا يافته اند

ازآنجاكه قواي منيت مخفيانه عمل ميكنند اعتراف وجداني اهميت دارد خوشبختانه درمتن بسياري ازدعاها مثلا دعاي كميل ويا دعاي صباح اعترافات غرائي ديده ميشودكه عامل تحول وبيداري ميتواند باشد(متاسفانه دعاها غا لبا به شكل كليشه اي وسر سري خوانده ميشوديا فقط ثواب قرائت آن مقصود است ويا گوشها فقط به اوامرونواهي خشك وبي تامل حساس است وكمترموثرواقع ميشود)اين دعاها درس خود شناسي ميدهد كه شايدخودمان آنرادرزندگي تعقيب كنيم. اهل معرفت ميگويند انسان تا خود را نشناسد ومجرد نشودازمحدوده منيت خارج نميشود وبه تقرب نميرسد.

معني ضمني تقرب به خدا دور شدن از چيزهاي ديگراست دورشدن از چيزهائي كه به آنها وايسته شده ايم  وشخصیت مجازی مارا ساخته است مثلا در هر نماز بايد ازفكروخيالات بيجا  دور شويم طوريكه تاثير هميشگي داشته باشد                                           

ايا خيالات بيجا كه مثلا در نماز مزاحم است ازكجاست ؟گفته ايم هركس ناگزير چيزهائي يا كساني راغيرازخدا مورد ستايش وكرنش قرار ميدهد وناچارخيال آنهارادردل دارد آيا ميتوانيم از خود بپرسيم چيزهائي كه در قلب ما جاي خدارا گرفته اند چيستند؟ فقط ديدن  آنها بدون هيچ اقدام خاص تاثيرمفيددارد

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط فضل الله شهيدي | 

                                           بسم الله الحمن الرحیم                      ادامه..

          نقش بلایا وناملا ئمات در دفع شخصیت مجازی وعاریتی

بلایا و گرفتاریها شخصیت مجازی را تهدید میکنند و اصرار دارند واقعیت هائی را دوراز تخیلات به ما بقبولانند ولی بواسطه رنجی که به ما تحمیل میکنند سعی میکنیم از آنها پرهیز کنیم به قول حافظ

فرازو شیب بیابان عشق دام بلاست     کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد؟

درعين حال بسیاری از شادیهای ما بواسطه گریز از گرفتاری وبلاست مثلا درقبال امنیت احساس شادی میکنیم واین بواسطه تصور ناامنی است که گمان داریم از ما دور شده است ویا به ثروت دلخوشیم زیرا ازتصور فقر گریزانیم و.. درواقع اگر چیزی بنام ناامنی و فقر نبود این شادیها هم معنی نداشت

با اندکی توجه معلوم میشود که اینگونه شادیهاكه به شخصیت مجازی متصل است اصالت ندارد وناچار باید به دنبال شادی و نشاطی از نوع دیگربود که از فطرت وسلامت نفس برمیخیزد

در قرآن کریم آمده است که اگر چیزی را از دست دادید متاسف و ناراحت نشوید و اگرچیزی بدست آوردید شادی نکنید(لا تاسوعلی ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم) بدیهی است اینگونه ناراحتی و شادی که نهی شده جنبه مجازی دارد وگرنه وجد ونشاط و یا تاسف حقیقی نه تنها نفی نشده که توصیه شده است.

 حضرت علی ع باتوجه به  بیان قرآنی مذکور " زهد" را اینگونه تعریف کرده اند  که زهد متاسف  نشدن نسبت به چیز ازدست رفته وسرخوشی نکردن به چیزیست که بدست آمده است(الزهد بین کلمتین من القرآن لکیلا تاسوعلی ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم) وبیانی بسیار شگفت است

 اغلب ما گمان داریم که خوشبختی در رفاهیت و امنیت ظاهراست و غافلیم که درون ما باید تغییرکند تا حقیقتا خوشبخت باشیم بلایا و گرفتاریها میآیند و خوش خیالیها وافکار سطحی  مارا درهم میریزند .هرچند ناخوشایند هستند حکمت بزرگی در آنها هست اصولا بلا دیدگان ورنج کشیدگان ومستضعفان فطرتشان شکوفاتر وبصیرتشان بهتر از دیگرانست

هم بسیار کسان از اهل معرفت حکمت وجود بلایا و گرفتاریهارا دریافته اند چند مثال

اندر بلای سخت پدید آید             فضل و یزرگمردی و سالاری/یک شاعر

یک شخصیت مشهور(اسلامگرا و منتقد غرب) دعائی اینچنین دارد

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان!

اضطرابهای بزرگ.غمهای ارجمند وحیرتهای عظیم رابه روحم عطا کن

لذتهارا به بندگان حقیرت بخش ودردهای عزیز بجانم ریز!

در کتاب بینوایان ویکتورهوگو یکوقت این جمله را دیده بودم

خوشبخت بودن چیز مخوفی است آدمی چگونه به آن راضی میسود ومی پندارد که این کافیست؟ ومثالهای زیاد دیگر

اگر دقت کنیم هرکدام ازما هم متوجه میشویم که این خوشبختیها که از رفاهیت وثروت وچیزهای دیگرتصور میشود خوشبختی حقیقی نیست(از نظر قرآن اینها هم آزمایش وبلیه است) خوشبختی حقیقی بستگی به احوال درون ما دارد

باتوجه به آنچه گفته شد حکمت بلایا و گرفتاریها روشن است وسهل است که اهمیت ومصداق آیه زیررا دریابیم

ولنبلونكم بشئي من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس واالثمرات وبشر الصابرين

الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله وانا اليه راجعون

شمارا مبتلا به چیزی از ترس و گرسنگی و کاستی در ما لها ونفسها و ثمرات(وخیلی از چیزهای دیگر) میکنیم شکیبایان را مژده بده آنهائی که چون مصیبتی برایشان پیش آید میگویند(ازروی آگاهی) ما از خدائیم وبسوی اوباز میگردیم

خود مجازی نمیتواند خودرا ازخدا يا بنده خدا بداند (شايد طبق آیه مذکوردرمصداق  نقص در انفس است) و لو ادعايش  را  داشته باشد زیرا خود مجازی برمبنای جامعه استوار است نوع بشررا کس وکاره  حساب میکند وفراتر از آن چیزی نمیفهمد او شخصيت پرست يا مال پرست و.خلاصه دنيا پرست است ولي آنها که به خود اصلی یا نفخه الهی رسیده باشند میتوانند خودرا حقیقتاازخدا یا مملوک او یدانند وبگویند انا لله..

مطابق آیه فوق هیچکس نیست که  کمبود ومشکلی در زندگی نداشته باشد وسهل است بدانیم که اگر مشکل ومانع نباشد رکود پیدا میشود وخدا جوئی متوقف میگردد منتها شاید کسی  به روشنی نداند مشکلات خودش یا دیگری حقیقتا چیست

 درست است که دستورات واحکام زیادی در جهت تحول  انسان وجود دارد ولی بیشترین نقش را درتحول انسان  وفایع و شرایط و مسائل ومشکلات زندگی  ایفا میکند

مثلا صبرتوصیه شده وممکنست کم وبیش اخلاقا مراعات شود ولی جریان زندگی مارا چه بسا مجبور به آن میکند( یا می صبراند که اصطلاح درستی نیست) مثال کوچک اینکه راننده کم حوصله در مقابل چراغ قرمزمجبور به صبر میشود و شاید اثر سازندگی براو بگذارد یا هرکس در بانگ یا مغازه نانوائی مجبوراست نوبت را رعایت کند مثال دیگراینکه کسی در قبال عزیز سفر کرده اش مجبور است صبر کند یادر وقت بیماری باید صبر کنیم تا بهبود یابیم یا در قبال کمبودهای مادی (که بسیاری را گرفتار میکند) و حوادث ناگوار و چیزهای دیگراغلب چاره ای جز شکیبائی نیست

 وبالاخره در قبال جدائیها وعاقبت زندگي يعني مرگ صبر وتسلیم اجتناب ناپذیراست

 واینکه آدمی برای تامین معاش و وسائل زندگی باید تلاش کند تاثير مهمي ولو ندانسته بر رشد وتحول دارد

البته تاثیرات منفی جامعه وطبیعت بر فرد در جهت راهیابی به بالا قابل انکار نیست ولی خداوند در آنها اسبابی برای رشد روان فراهم آورده است انسان در جامعه از اوج تفرد فرو میافتد و هم در جامعه میتواند تفرد خودرا باز یابد

خلاصه ونتیجه

گرفتاریها و ناملائمات سازوکارشخصیت  وافکارکاذب مارا درهم میریزند

گاه سهل است حکمت گرفتاریها وبلایا را دریابیم کسان زیادی دریافته اند که آسایش ورفاه ظاهری اثر منفی دارد ماهم میتوانیم دریابیم

طبق قرآن نزول بلا وکاستی تقدیر شده است وقابل درک است که در زندگی هریک ازما کمبود و نا ملا ئم وجود دارد چه شدید یا خفیف

مسائل ومشكلات زندگی سوای دستورات اخلاقی چه بسا سازنده روان وعامل سلامت نفس میشود

نتیجه اینکه  که بدرستی باید متوحه باشیم که در زندگی ما ناگزیربلا وگرفتاری و کمبود و اشکال وجود دارد که خیری در آنها نهفته است ولازمست  از قبل  این موضوع را بدانیم تابتوانیم بهتر با آنها روبرو شویم

شخصیت مجازی ما ایدآل طلب است ومیخواهد همیشه موفق وپیروز باشد اما چه بسا آنچه را دوست داریم   مطلوب حقیقی نیست  وانچه را نامطلوب میدانیم شاید کاملا مطلوب باشد  وعسی ان تکرهوا شیئا وهوخیرلکم وعسی ان تحبوا شیئا وهو شر لکم

در خاتمه خاطر نشان ميشود كه همه اعمال دینی (اگر بدرستی صورت گیرند )در شكستن عادات و كيفيات شخصيت مجازي تاثير مهمي دارند وودراینجا بویژه روزه را مثال میآوریم که چه بسا باعث ظهور حساسيتها ي پنهاني  وبهبود آنها واحیای شخصیت حقیقی  ميشود و خیرات آن به مراتب از مشکلاتش بیشتراست

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 11:22  توسط فضل الله شهيدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام آفریدگار
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است

فرد از طفولیت به طور طبیعی نیازمنددیگران است در جریان نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخود را از قیاس با آنها میفهمد وهم خودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!!

به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده وجودخودرا با همسان سازی بادیگران تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!!
اینگونه فرد از مرکزهستی خود دور و به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد

خودشناسی باز گشت به خویشتن خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود)
انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد
درقرآن کریم میخوانیم: "ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ" که گویای آنست که انسان همانطور که واحد و یگانه آفریده شده واحد ویگانه بسوی خدایش میرود.

ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد و"خود را ببین که رستی" هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است.
اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست.
×××××× × ××××××××××
مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است

مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی و رهائی و رستگاری...
وامیداست که کاری مهمل وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشیو موضوعی
معارف
شعر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM