![]() |
![]() |
|
| "خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی |
|
بنام خدا بخشی ازياداشتهاي شخصي دركذشته وبعضا مكرر بعضي ويژگيهاي فردانسان مركزاحساس هستي خود فرد است او رصد گاه عالم خلقت است وديدگاه ديگران را هم رصد ميكند ولي غالبا تحت تاثيرديدگاه ديگران ومعرفيهاي آنهاست واز خود مايه نميگذارد يك فرد تعد د ناپذير ومنحصر به فرد ونامرئي است مثلا نصف ودو برابر شدني نيست وكسي نميداند چه كس درهيكل او زندگي دارد واگرهيكلي شبيه اوساخته شوداو نخواهد شد بدن بمنزله ماسك است كه بازيگران برصورت مينهند وخودآنها شناخته نميشوند ما از روي ماسك يكديگررا مشناسيم ودر صحنه دنيا بازيگريم وخودرا همان ماسك خود ميدانيم ! و عادتا به اين نكته هاتوجه نداريم يا اهميت نميدهيم ولي حقيقت دارد. درست ديدن ديگران افراد ديگر كه شخصيت اجتماعي ما باعتبار آنهاست پديده هائي غير ثابتند ويكي ازديگران بودن ضابطه اجتماعي است نه وجودي واين حقيقت كه ديگران خارج ازما هستند وازبيرون مارا مي بينند قابل دقت است ماحتي به اين نكته بديهي وساده توحه ودقت لازم را نكرده ايم وچه بسا فرديت خودرا از ديگران باز نمي شناسيم وآنراگم ميكنيم به فرمايش علي (ع) خود گمشده را بايد يافت اين خودكه گم شده درجائي جزدرمحيط اجتماعي گم نشده است.مولوي ميگويد: اي تو در پيكار خودرا باخته ديگران را تو زخود نشناخته. تو به هر صورت که آئی بیستی که منم این بالله این تو نیستی کی تو این باشی که تو آن اوحدی که خوش وزیبا وسر مست خودی.. جوهرآن باشد كه قائم باخوداست آن عرض باشد كه فرع او شده است ازآيات توليد مثل حيوانات وانسان وعلاقه به نوزاد وايجاد شيروشيردهي شگفت انگيز واز آيات واضح خداست جالبترازآن وجود خودهر انسان وسازوكار پيچيده بدن او ميباشد.ما عادت نداريم به خود توجه كنيم زيرا آموخته هاي خود را ازديگران و منابع خارج از خود گرفته ايم ودر اين آموزشها خود ما مطرح نبوده يا نميتوانسته مطرح باشد(نگرش به خود با خودبيني نبايد مشتبه شود درمطلبي در اين وبلاگ به دو وجهي بودن معاني اشاره شده) خردمندان وكم خردان در جامعه افرادي نادان وكم خرد وقليلي بالنسبه دانا وصاحبد لند مي بينيم گروه دوم به انبيامتمايلترونزديكترند اين خود نشاني از حقانيت پيامبران است(از علي ع نقل است كه دانايان نزديكترين كسان به پيامبرانند) فضاي لا يتناهي موضوع لايتناهي بودن فضا شگفت آور واز نظرعلمي لا ينحل است پيداست كه با مقياس فيزيكي قابل فهم نيست اگر بپرسيم فضا به كجا ختم ميشود پاسخ ندارد اگر مطابق نظر انیشتن جهان محدود باشد میپرسیم آنسوی آخرین حد آن چیست آیا ممکن نیست جهانی یا جهانهائی مثل این جهان بیرون ازآن وجود داشته باشد بازسئوال پاسخ ندارد وناچارمتا فيزيك مطرح ميشود توجهي به چند آيه قرآني ازباب مثال آياتي ازقرآن مانند يا ايهاالناس اعبدواربكم الذي خلقكم....كيف تكفرون بالله وكنتم امواتا فاحياكم....نحن خلقناكم فلولا تصدقون...ولقدجئتمونا فرادي..ولاتكونواكالذين نسوالله فانساهم انفسهم (ايمردم كسي را بندگي كنيد كه شما را آفريده است – چگونه كافر ميشويد به خدا در حاليكه مرده بوديد وشمارا زنده كرد.- شما تنها بسوي ما ميآئيد- مانند كساني نباشيد كه با فراموشي خدا خودشان راهم فراموش كردند وغيراين آيات ميتواند تكان دهنده وتغييردهنده حال باشد وحق است كه چنين باشد البته اگربيطرفانه وبطور غير رسمي وبادقت خوانده شود خدا كيست؟! ظاهرا سئوالي نامتعارف است ولي در قرآن آيات متعددي هست كه پاسخ اين سئوالست پس خود سئوال هم قابل طرح است درآيات زيادي خدا معرفي شده است كه به ذكر ترجمه كوتاه بعضي اكتفا ميشود: خدا كسي است كه شما را پديد آورد...او كسي است كه شما را دررحم ها آنطور كه ميخواست صورت داد ..كسيكه ترا آفريد وراست قامتت كرد وتناسب اندام داد. اوكسي است كه آسمانها وزمين را آفريد...او كسيست كه خدائي جزاو نيست ونامهاي نيكودارد.. كسيست كه زمين را فراش شما قرارداد وآسمان را افراشت ااز آسمان آب نازل كرد ... وآيات زياد ديگر قرآن برآن نيست كه وجود خدا را اثبا ت كند بلكه معرفي ميكند ونشا ني ميدهد ابطال باطل ميكند تا حقيقت روشن شود مثلا شيوه خدا شناسي حضرت ابراهيم را بيان ميكند وبتها و خدايان دروغين از قبيل فرعون را مردود ميشمارد كه نتيجه اش پي بردن به آفريدگار كل است بعضي گفته اند خداانسان را آفريد يا انسان خدا را سئوالي بدجور ولي نكته داراست كه انسان هم خدايان وخداي ذهني آفريده است وبايد توجه داشت كه تصوير وتصورات ما از خداوشنيده هاي ما آن خدائي نيست كه قرآن معرفي ميكند بويژه خدائي كه باوجودآن قدرتهاي بشري كاره حساب شوند (قدرتهاي بشري موقتا اجازه كاره بودن يافته اند)كه: سبحانه وتعالي عما يقولون ودرسوره حدیدمیخوانیم:هوالاول والآخروالظاهر والباطن وهو بکل شئی علیم او اول وآخروظاهر وباطن هرچیزاست ودانا به همه چیز یعنی به ابتدا وانتها ی زمان احاطه دارد ونمیتوان گفت از کی بوده وتاکی هست وظاهر وباطن هرچیزبااوتوجیه میشود واین معانی بسیار جای توجه دارد خود شناسي وديگران جامعه قادر به شناساندن نشئه هستي واحد شخص به خودش نيست فقط برصفات ظاهرميتواند توجه داشته باشد ولذا خود شناسي كاري شخصي ونامربوط به ديگرانست اگر ما همه هستي خود را همان چيزي بدانيم كه در جامعه معني داشته درغفلتيم گنج درون را در لابلاي كتابها يا با اتكا به شخصيت هاي بزرگ ويا درجامعه نميتوان يافت ضمنا خودشناسي فقط معرفت به اصل خود نيست مهمترين بخش آن آگاهي از مكنونات ومخفگاههاي ضمير است (به قول روانشناس ها ضمير ناخودآگاه) در اين زمينه تذكر ديگرا ن شايد مفيد باشد نمونه انسان همه ميدانند كه خداوند موجودي بنام انسان خلق كرده است براي شناخت اين انسان نمونه اي را بايد در نظر گرفت واوراشناسائي كرد تا تصوري از همه بدست آيد آيا اين انسان نمونه كه ميتواند باشد؟ گمان ميرود اكثرا اولين انسان يعني حضرت آد م را يا همه انبيا واوليا يا بزرگاني ديگررانمونه ميدانند گرچه اين فكري گزينشي وپسنديده بنظرميآيد ولي آنها در دسترس وباعلم حضوری مورد شهود ما نيستندپس نمونه انسان كيست بديهي است كه هركس تنها خودش نمونه است جرا كه تنهاكسي است كه شهود حضوري به يك انساني كه خودش باشد دارد اما ازنظر صفات ومقایسه آنها نمونه ها زیاد است چنانکه کسی در بلندی قد وکسی ازنظر توانائی جسمانی یا توانائی فکری یا از نظر حسن سلوک و..ممکن است نمونه باشد وبا آنچه گفته شد منافات ندارد مصداق انسان گفته شد كه معمولاديگري يا ديگران از نظر فرد مصداق انسان قرارميگيرند واو خودش را با قياس ازآنها ميفهمد به نظرم اين نوعي گمراهي است زيرا ديگري تنها جسم است وصفت ونام ونشان وخارج ازعلم حضوري . وفرد با محور قرار دادن اودچارخودفراموشي ومتكي به ظاهرو نام ونشان ودرنتيجه گمراه ميشود ظاهر اين سخن شايد با مفهوم اسوه بودن منافات داشته باشد ولي ندارد. چون كساني مثل انبيا اسوه در گفتارو رفتار هستند بايد دقت كرد كه هستی ما مستقل ازآنهاست آنها در گفتار ورفتاراسوه ما هستند نه درقضيه بودن چه هركسي تنها آفريده شده وتنها به سوی خدا میرودونبايد حتي انبيا راارباب وخودرا بنده تصوركند چنانكه قرآن هم اين كاررا منع كرده است(لايامركم ان تتخذوالملائكه والنبيين اربابا من دون الله ايامركم بالكفر..). جهان بيني خيا لي گاهي به نظر ميرسديا احساس ميشود كه ما جهان وبويژه جامعه را با عينك وهم وخيال ميبينيم باعينك اوهام خود ديدم جهانرا سربسر پس اين جهان بيني من هرگزنباشد معتبر اين احساس ونظركه گاه هست وگاه نيست مورد تائيد اهل معرفت وبسياري ازفيزيكدانان هم هست مثلا اين احساس هستي ودنيائي را كه با آن متصورميشويم نيستي هست نما ناميده اندوگفته اندآنچه را ميبينيم برگشتش به خودمان است وانعكاس نظرخود ماست ونيز بعضي اين طوربيان كرده اند كه ما تفسيردنياراكه به ما آموخته اند مي بينيم نه خوددنيارا وبر مبناي فيزيك جديدهم گفته شده ما دنيا را درخواب ميبينيم درفضا وزمان همه جاحاضروبادوام وقابل رويت فراسوي اين پنداركليه انواع حقيقت وغير حقيقت محوميشود وگفته شده كوچكترين ذره ماده (كواركها) وزن وحجم ندارد وماده بايد از تموج ميدانهاي غير مادي ساخته شده باشد(كتاب خدا وعلم)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/05/28ساعت 20:53 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
با یاد او
چند نكته خودشناسي درقالب رباعي ودو بيتي دراوزان مختلف: جان کلام نیست مرا شعروشاعری
آنگونه كه ديگران ميآري به نظر ناآمدگان ورفتگان را بنگر سهل است تصور همه خلق جهان مشکل که خود گمشده یابی به بصر
گرآدم كاره اي ميائي به حساب قرباني آن مشو خودت را درياب تا نام خوديم ونقش خود در پندار آن اصل وجود ما بود پشت حجاب
آن خود اصلي ما رفته به خواب خود فعلي است باحوال خراب خود اصلي است مثال دريا خود فعلي است مثال مرداب
ازخدا بودم واز خلق شدم كه چنين در غم جان غرق شدم روي برخلق كنم ياد خدا لاجرم دستخوش زرق شدم...
خودرا چويكي از دگران پنداري پس اصل وجود خود به نسيان آري
افراد اگر جمله در اين پندارند درروي زمين كسي نباشد باري !
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 19:21 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
بنام خدا
مقدمه اي بر خودشناسي حافظ گفته : تافضل و غقل بيني بي معرفت نشيني يك نكته ات بگويم "خودرا مبين كه رستي" در جاي ديگر هم گفته: ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخبز ابياتي است بسيارجالب وشگفت. حال سؤال اينست كه چون بگوئيم "خودرامبين" كدام خود مقصوداست اگر خود را به معني اصل وجود خودمان بگيريم "اين حرف درست نيست بلكه خلافش درست است چه مطابق قرآن كريم فراموشي خدا موجب فراموشي خوداست وبه فرمايش علي (ع) خود گمشده را بايد يافت ورسيدن به خويشتن خويش در پيش اهل معرفت خيلي مهم است. پس روشن است كه خود دومعني دارد واين دومعنائي يادو وجهي بودن(ودووجهي بودن صفا ت وحالات آدمي) چندان در ياد مان نيست مثال ديگري بزنيم" ازخود بي خود شدن" و"خود را يافتن " بسيار گفته ميشود وخلاف هم است ولي هردو معني مشابهي دارند ولازمست بدانيم كه در اولي خود كاذب ودردومي خود اصلي منظوراست. حالا خوب است نگاهي داشته باشيم به اين دو خود: در بعضي آثار راجع به خود و ناخودومفاسد منيت بسيارسخن گفته شده ولزومي ندارد كه به ماخذي استناد كنيم چه توجه ما به خودشناسي است و در خود شتاسي بايد خود ما ن مطلب را را در يابيم اين خود كه به قول حافظ بايد ديده نشود يا از ميان برخيزد مجموعه اي از مكتسبات ديرينه ماست كه در محيط اجتماعي ودر تعامل با ديگران بویزه اولیای اولیه از طفوليت تا به حال ايجاد شده وماندگار گرديده است به بيان ديگر همان منش و شخصيت اجتماعي ماست دراين شخصيت احساس وابستگي و ارزش و جبهه گيري در مقابل ديگران وتمايلات گوناگون وبسيارچيزهاي ديگر وجود دارد كه هركسي در خودش احساس ميكند ونگهبان همه اينها غريزه صيانت ذات يا امنيت خواهي است كه غالبا از صورت سالم و طبيعي خارج گرديده طوريكه به جاي حفاظت وامنيت ممكن است انسان را به خطربياندازد يك مثال روشن اينكه اگر كسي از روي ديوار بلندي بخواهد راه برود ممكن است همان غريزه صيانت ذات اورا سقوط دهد زيرا آموختگي هاي ناهنجاري كه دارد سبقت ميگيرد ونميگذارد غريزه صيانت درست عمل كند مثال آن در موارد ديگر هم زياد است ازقبيل اينكه كسي در راه جاه طلبي كه به معني كسب امنيت و تماميت بيشتر است ممكن است جانش را به خطر اندازد ياخودرا نا بود سازد. ميتوان گفت آفريننده اين خود جامعه ومحيط زندگيست وانسان چه بسا گمان دارد كه همه هستيش همين چيزيست كه جامعه ومحيط از ايتدا تا حال ساخته است مولوي ميگويد: كي تو اين باشي كه تو آن اوحدي كه خوش و زيبا و سر مست خودي جوهرآن باشد كه قائم بر خود است آن عرض باشد كه فرع او شده است كسي كه همه وجودش را همين چيزي كه در جامعه معنا پيدا كرده بداند جامعه را خالق انگاشته وخويشتن خويش و خدارا از ياد برده ولاجرم بت هاي خيالي ياصورخيالي را ميپرستد اين مشكلي است كه فراگير است وهريك ازما بيش وكم يا به نسبت يا كاملا به آن مبتلائيم. واما يك خود يا وجود اصيل هست كه خدا آنرا از ابتدا آفريده ودر واقع روح الهي است كه درجسم دميده شده وكل پديده هاي حياتي ما معطوف به آنست. ولي اين پديده عجيب طوري دراحاطه مكتسبات است كه مجال ظهورپيدا نمكند اين پديده عجيب و ناشناخته هرچه هست بوسيله عضو چشم ميبيند وباعضو گوش ميشنود و.. وبالقوه وبالفعل بر همه اعضاءبدن وخارج ازبدن اشراف دارد بدن برايش مثل ماشيني خود كار واومالك وراننده اين ماشين است اگر او نباشد ماشين بدن به هيچ نمي ارزد يا مرداري بيش نيست اين پديده عجيب ومنحصربه فرد برخلاف طبيعت جسماني به هيچكس وهيچ چيزوابسته نيست و معطوف به همان مبدئي است كه ازآن نشات گرفته است حافظ كه گفت "خود را مبين كه رستي" وگفت"تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز" جاي ديگر ازخود يا من ديگر ميگويد: من آن مرغم كه هر شام وسحرگاه زبام عرش مي آيد صفيرم طبيعت جسماني كه دهها نوع وابستگي دارد درغياب روح مجرد ميخواهد احساس استقلال وتماميت كند ومن كاذب را متصور ميشود واگر نداي هدايت از درون و بيرون من اصلي را تقويت وطبيعت جسماني را با همه مكتسباتش وخدايان دروغينش رام نسازد حيات سير نزولي وخطرناكي پيدا ميكند وحتي انساني كه برتر از فرشته است پست تر از حيوان ميشود در اهل مجاهده بتدريج من اصلي پيشروي و من كاذب عقب نشيني ميكند ودر صورت اهمال زياد جريان برعكس ميشود چه خوب است كه خط سير زندگي انسان طوري باشد كه منيت بتدريج لاغرشود وروزبروز چاق ترنگرد د(به قول امروزيها رژيم لاغري بگيرد!) وقابل ذکراست که بلایا وناکامیها منیت را ضعیف وجمع وجور میکند و نعمتها و موفقیت هاغالبا آنرنیرومند میسازد. چون راجع به دوگانگي خود توضيحاتي آمد جا دارد به تاثيرو بازتاب آنها بر روي حالات وصفات هم اشاره اي بشود هركدام ازحالات وصفات انساني را كه در نظر بگيريم مي بينيم وصف دو گانه دارد چنانكه در غزليات شعراوعرفا عشق به دو معني است يكي عشقهاي معمولي كه همه مي شناسند وديگر عشقي كه وراي اين عشقها ومتوجه محبوب ازلي است واگر اولي زميني حساب شود دومي آسماني است مثال ديگرترس وخوف است كه وجهي از آن مذموم وعامل فساد است و وجه ديگر آن ممدوح وباعث نجات است (خوف وانذار در قرآن كريم وجه دوم آنست ونياز به توجه خاص دارد كه با خوفهاي ديگر مشتبه نشود) همچنين است مثلا عقل. فكر. تعلق. اميد وآرزو.شجاعت.بزرگي. تواضع.غرور وخلاصه همه حالات وصفات با هرنام كه شمردنش هم آسان نيست همگي وصف دوگانه پيدا ميكند واين بستگي دارد به اينكه آن صفت و حالت از كداميك از وجوه دوگانه "خود" تغذيه ميكند البته نميتوان گفت كه يك حالت رواني يا صفت اخلاقي كاملا مربوط به خود اصلي يا نا خود است بلكه گاه خود اصلي تا حدودي پشتوانه آنست ولي نا خود ونفس اماره هم دخالت ميكند وحالت وصفتي بروز ميكند مثلا فكر صحيح ممكن است باخيالات بيجاهم توام شود يا احساس فدرت يا شجاعت ممكن است هم خردمندانه هم ازهواي نفس باشد مثال ديگر اينكه انگيزه عبادت ممكنست هم آگاهي باشد هم خيالات واهي .اگر انگيزه عبادات در ما كاملا درست بود همه مقبول وافع ميشد ولي ميدانيم كه چنين نيست اينها چند مثال بود وميتوان موارد ديگر را قياس كرد. با توجه به مطالب گذشته نكته مهمي راميتوان دريافت كه در ارزيابي صفات خود وديگران مطلق انديشي جا ئي ندارد و ناخود تقريبا بر همه ما غلبه دارد وتحت تاثيرخوي و منشي هستيم كه همچون مهمان ناخوانده به خانه دل ما وارد شده وجا خوش كرده و ماندگارشده ونه تنها به سخن صاحبخانه گوش نميدهد بلكه او را فريفته و صاحب اختيارش گشته است در اين شرائط سخن از كمال اشخاص قابل طرح نيست سخن اينست كه چه كسي يا چه كساني عيوب كمتري دارند وسخني مشهور است كه آدم بي عيب وجود ندارد و به فرمايش علي(ع) والناس منقوصون مدخولون خودشتاسی نظارت برناخود با نورآگاهی است که ازخود اصلی میتابد واینکار اگربیطرفانه وبدون وسوسه امیال باشد مفید وآرامبخش است ومیدانیم که یادخداوذکر ونماز وهمه عبادات اگر خالصانه باشد ناخودرا در مسیر تزکیه قرارمیدهد واحیانا متحول میسازد . خوداصلی را نمیتوان شناخت ولی با علم حضوری میتوان انرا لمس کرد این علم حضوری باید منهای علم حصولی وهمه سخنان دیگران باشد که ازابتدا تاحال شنیده شده است اهل معرفت گاهگاهی وارد بعد لایتناهی وجود خود میشوند وسرخوش و"مست" وحیران میگردند حافظ کرارا به این مستی اشاره کرده است مثلا میگوید : ما بیغمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق وهمنفس جام باده ایم |
|
+ نوشته شده در
87/05/12ساعت 15:35 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
بنام خدا سي وچند سال قبل به مناسبت دروس دانشگاهی بحث هائی راجع به تز وآنتی تز مطرح بود و گفته میشد هر تز ضد خودش رانیز به وجود میآورد به نظرم رسيده بود كه آیا دین هم یک تز است که آنتی تز داشته باشد واینرا در شعر گونه ای بیان کرده بودم که در خاطر بماند
هرآن تز را خلافي هست وسنتزهم پديد آيد در اين حالت حقيقت را چسان با يد همي دانم وقتي ميگوئيم خدا هست سهل است كه كسي بگويد نيست اگر سخن اولي دليل دارد دومي هم دليل ميآورد نتيجه ميشد كه از اين راه نميتوان جيزي دانست ودرهمان مواقع در يك حالت شهود نسبي به نظرم آمده بود كه جهان لفظ وخدا معني آنست (اخيرا اين معنا رادر آثا بعضي عرفا هم ديدم) وخدا بايد جزو قضاياي بديهي باشد وگرنه مشگل پيدا ميشود اگر گفته شود مثلا هستي من ناشي از كل هستي است خلافي برايش متصور نيست مثل اينكه بگوئيم اين گياه از زمين روئيده يا اين تخته سنگ ازكوه است يا كره زمين ناشي از اصل وجود است خلافي نداردوبديهي است اينچنين خدا را خارج از استدلالهاي جدلي بايد شناخت اخيرا د ر مجلات سايت بلاغ مقاله اي ديدم كه استدلالهاي ديني نقد ومزيت كشف وشهود نمايانده شده بود (رواق انديشه ش18) وبنظرآمد که خوب نوشته شده بود واستدلال هاي علمي را نا رسا وعامل شك وشبهه دانسته وتوصيه كرده بود كه در كتابهاي مدارس نبايد اينها را اساس خداشناسي گرفت ومن اين موضوع تا حدي فراموش كرده بودم بعدا مقالات ديگري در اين زمينه ديدم از جمله معرفت شنا سي اصلاح شده (رواق انديشه ش25) كه سابقه اين فكر را در اروپا طولاني نشان ميداد واز كثيري انديشمندونظراتشان ياد كرده بود كه باعث تغييردرشيوه خدا شنا سي علمي شده بودند البته دلايل علمي وفلسفي نفي نشده بلكه وسائل كمكي دانسته شده بود واین مقالات سبب این نگارش گردید واز مقاله اي راجع به نسبيت انيشتن بر ميآمد كه او كشف علمی خود را وسیله تائید ایمان خود ندانسته است حال به نظر ميرسد كه اگرخدارا با علم بخواهيم ثابت كنيم علم را اصل گرفته ايم وهمين طور است از راه فلسفه در صورتيكه اصل دين فطري ومطابق وحي است وآن وراي فلسفه وعلم واصولا وراي ذهن است تنها فطرت ميتواند با آن آشنا باشد وتصديق شهودي كند توجهات علمي وفلسفي چه بسا باين آشنائي كمك ميكند مطالبي كه در مفالات آمده گوئي مكتب جديدي را بيان ميكند ولي عرفاي ما از دير بازاينها را توجه داده اند مثلا مولوي گويد: پاي استدلاليان چوبين بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود حافظ گويد : اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست به هر حال مهم است كه اين نكات در شرائطي كه علم زدگي رايج است به روشني بيان ومفهوم شود علم زدگي چیزی است که ازغرب آمده وعلم زدگان میخواستند همه چيز را به صورت علمي.عيني توجيه كنند وميبينيم كه خود غربيها از قرون پيش در صدد اصلاح اين عيب برآمده اند البته دانشمندان وبويژه فيزيكداناني هستند كه از راه علم خداشناس شده اند بايد گفت كه اين صرفا ازطريق استدلالهاي علمي وذهني نبوده بلكه ضمن تحقيقا ت فطرت آنها بيدار شده وحالت كشف و شهود به آنها دست داده است آنها ميخواسته اند كه حقيقت را در يابند وتوفيقاتي هم داشته اند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/05/06ساعت 20:42 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
كاري كه مهم است رهايي است رهايي است
هم فرصت امروز طلايي است طلايي است.......ادامه درجای دیگر
|
|
+ نوشته شده در
87/05/06ساعت 20:17 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بنام آفریدگار
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است فرد از طفولیت به طور طبیعی نیازمنددیگران است در جریان نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخود را از قیاس با آنها میفهمد وهم خودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!! به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده تحت تاثیردیگران تصویر و تصور و توهماتی از محیط ودیگران پیدا مکند و وجودخودرا درارتباط باشریکان تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!! اینگونه فرد از مرکزهستی خود به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد خودشناسی باز گشت به خود وخدای خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود) انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد درقرآن کریم میخوانیم: "ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ" که گویای آنست که انسان همانطور که واحد و یگانه آفریده شده واحد ویگانه بسوی خدایش میرود. ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد وخود را ببین که رستی هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است. اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست. ×××××× × ×××××××××× مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی و رهائی و رستگاری... وامیداست که کاری بیهوده وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
معارف شعر |
| پیوندها |
|
لپ تاپ |
|
RSS
|