تبليغاتX
حقيقت
"خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی

                                                       

                                                                   بنام او  

 فاین تذهبون: کحا میروید/فرآن کریم                                                        مرتبط با خود شناسی

                                                      به جائی رسیدن

نظام تعلیم و تربیت و آرمانهای اجتماعی وسیاسی - به جائی رسیدن رابه شدت تلقین میکنند ولی آیا هدف زندگی به کجا رسیدن است؟

درست است که آماده شدن برای زندگی اجتماعی و شغلی وسیاسی ضرورت دارد ولی همه آرمانهای دانش آموز و دانشجو و ورزشکاروغیره در اینها خلاصه نمیشود .اینها مقدمه ووسیله است تا فرد به کمال خود نه تنها از نظراجتماعی بلکه به کمال فردی هم  دست یابد.  اما مقدمات غالبا معطوف به هدفهای اجتماعی است. رقابتهای شدید در کنکور دانشگاهها  وآرزوی قبولی  و همچنین رقابتهای شدیدورزشی در المپیادها  وغیره موید این امراست.و انگار هر دانشجوئی به درجه تخصص وفوق تخصص راه یافت و ورزشکار اگر نفراول جهانی شد وثروت اندوز اگر ثروتمند چنانی شد حتی چه بسا روحانی اگر آیت....شد به همه چیز رسیده در صورتی که واقعیت زندگی عاقبت حرف دیگری خواهد زد

اکثر قریب باتفاق ما روی همان خط به جائی رسیدن  در جامعه حرکت میکنیم مجموع آرزوها(به معنائی که در نهج البلاغه آمده)در این حرکت مستمر موثرند مشکل میتوان باور کرد که این صراط مسقیم نیست این حرکت میل و نفس است و و از حقیقت بدور است. در صورتیکه حرکت حقیقی مارا به جائی  میرساند

 وجود نفسانی واجتماعی ما آرمانهائی منتهی به هیچ دارد هرچند به ظاهر در خشان باشد ووجود اصیل و فطری ما برای خودش آرمانهائی ازنوع دیگر دارد که خود شخص باید کشف کند

آیا میتوانیم خودرا ازمیان امواج فکری جوامع  در یابیم  و هستی واحد خود را کشف کنیم و ببینیم این هستی واحد که زندگیش از تولد شروع شده و بامرگ پایان میابد  واقعا چه نیازهائی دارد و چه باید بکند ؟

انسانی که خودرا کشف نکند از گرد وخاک کاروان جمع  گلویش میگیرد وازخشکی صحرای زندگی لبهایش خشک میشود و در این راه هلاک میشود به تائید اینکه علی ع فرمود کسیکه قدر خودرا نشناخت به هلاکت رسید

چرا درمیان جمع  لبها از فقدان آب حقیقت خشک میشود؟  زیرا در جمع هرکسی یکی از دیگران است نه خودش هر کسی یک" فرد نوعی" حساب میشود خود ش مطرح نیست . جامعه قادر به دیدن اصل وجود فرد نیست نقش او و مقدار نیروی او را میبیند فرد ناچاراز خودش و استقلال ذاتیش غافل میشود(مگراهل معرفت) افکار فردرا  جامعه تولید و تحمیل میکند ولذا عاریتی است  و فرد گمان دارد این افکار از خودش است!

به این ترتیب آیا جامعه محکوم است ؟ البته جامعه بی عیب نیست ولی فرد در خورزندگی درهمین محیط بوده تا ابتدا به نوعی آگاهی ابتدائی برسد و بعد از این پله  به  آگاهی عالی دست یابد واین موضوع باید در نظام آموزشی و تربیتی در نظرباشد.

 در دینداری هم غالبا هدف نهائی گم میشود. برای اکثر دینداران ایده خدا شناسی بجای اصل خدا شناسی مطرح می شود واعمال دینی  از حدود آن تجاوز نمیکند واگر در این حالت باقی یمانیم فریاد اعتراض عرفا را میشنویم که زاهد و عابد و صوفی را زیر سئوالل میبرند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل وهنوز...باطل دراین خیال که اکسیر میکنند

چون در سیر تکامل رو حی انسان مراحلی وجود دارد  نمیتوایم در آنچه هستیم همیشه بمانیم ممکنست با داشتن یک مقدارمعارف دینی و اعمالی مربوط به آن گمان کنیم به کمال رسیده ایم به نظر میرسد این طرز فکر عامل عقب ماندگی و رکود است یا در حد خود آفتی برای جامعه دینی است

علمای دین از ظاهر و باطن سخن میگویند این یعنی به باطن هم باید رسید(به نظرم ایده دینی داشتن به منزله ظاهر واصل دین  به منزله باطن است) و اگر به ظاهر اکتفا شود نفی باطن شده است بدیهیست که در درجه اول زعمای دین در این باره مسئولیتی دارند

غالب ما چنانکه اشاره شد به جائی رسیدن را فقط در ارزشهای اجتماعی میبینیم و میکوشیم بجائی برسیم که نهایت درجه ارزش را در جامعه احساس کنیم در دینداری هم میخواهیم شخصیت و ارزشهای دینی خورا تحکیم بخشیم و  خود دین کمتر مورد توجهمان واقع میشود . لذااگر به جائی برسیم که آرزو میکردیم برسیم. میبینیم اقتاع نشدیم و شاید به مجازی بودن آرزوهای خود پی یبریم

واما به جائی رسیدن حقیقی را برای اهل معرفت با این بیت سعدی میتوان بیان کرد که اقلا دانستنش مفید است

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند...بنگر که تا چه حداست مقام آدمیت

رسیدن از من اجتماعی به من الهی حقیقتا به جائی رسیدن است و آنچه قبل از آن قراردارد چیزی جز وسیله و داربست برای رسیدن به این قله بلند  نیست من الهی چیزی نیست که انسان آنرا بسازد چیزی است که از فبل در هرکس وجود دارد وباید از آن پرده برداری شود بیان قرآنی"ونفخت فیه من روجی" این حقیقت را تائید میکند

 اهل دل  با رفع حجابها ی شخصیت عاریتی اجتماعی به من الهی می رسند

یک نتیجه گیری اینکه ایده  به جائی رسیدن از نظر اجتماعی وسیاسی  در نظامهای آموزشی وتبلیغاتی . امکان دارد طوری مطرح شود که ایده رهائی ورستگاری فردی رادر ورای خود داشته باشد   وهم کتب درسی طوری تدوین شود که علاوه بربینش های علمی بیرونی بینش درونی یا خود شناسی را نیز تشویق نماید.

 

 

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 10:34  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                بنام خدا

                                                                                                 ادامه..

                     روشنفکر یا روشن بین دینی چه کسی است؟ 1                                                                                                                      

روشنفکردینی کسی است که در حریان مقصود اصلی پیامبران باشد  واحساسی مشابه آنها ولو ضعیف در دل داشته باشد خارج از تعصبات و تصوراتی که اغلب مردم از دین و هدف آن دارند- وتصوراتش از اصطلاحات رسمی و چارچوبه ای اصول و فروع ومعارفی  که رنگ سنت وعادت گرفته. بیرون رفته باشد باید بتواند حقایق رابشکل نو استخراج واندیشه ها راازنو باهتزازدرآورد

روشنفکر دینی ارزشهای انسانی را ازارزشهای طبقاتی و استکباری به خوبی باز میشناسد ومنزلت اجتماعی اشخاص اورا تحت تاثیر قرار نمیدهد و تسلیم هیچ مرجع قدرتی نمیشود او چندان اهمیتی به محبوب بودن یا مغضوب بودن خود از نظردیگران نمیدهد زیرا میداند که ملاک ارزش و بی ارزشی آنها از حقیقت دور است ویا اعتبارچندانی ندارد 

  پیامبران (و پیشوایان هم بگوئیم معلمین دیگر مثل وسقراط و ارسطو وبودا و بو ئتیوس  ..و همچنین عرفای نامی و...) در زمان حیاتشان انگیزه هائی ورای انگیزه هائی که معمولا برای ما مطرح است مطرح بوده است  حتما کسی که می بیند آتش جهل در خانمان همنوعانش افتاده و سرمایه های انسانی آنهارا میسوزاند نمیتواند بی تفاوت باشد دیگران آتشرا نمی بینند و او می بیند و درست است که کار بزرگی نمیتواند بکند اما از لزوم اطفای حریق سخن میگوید

من وشما هم اگر در جائی ببینیم که آتش سوزی رخ داه و اموال مردم میسوزد و خود آنها نمیدانند یا باور ندارند چه میکنیم ؟انگیزه ای پیدا مکنیم و فریاد برمیآوریم که آتش سوزی شده بشتابید وآنر خاموش کنید در واقع هشدارهای ما چیزی شبیه هشدارهای انبیا  وپیشوایان و..میشود ودر اینجا آنچه حساسیت و بی تفاوتی را ایجاب میکند همان دیدن و خبر داشتن و ندیدن وبی خبر بودن است

روشنفکر دینی چیزهائی را درمشاهدات خود در میابد که دیگران در نمیابند و به این سبب تنها میماند و رنج میکشد که دیگران سخن اورا درک نمیکنند و شاید مسخره اش هم میکنند .

چرا رو شنفکر یا روشن بین اینطوراست زیرا مراقبا تی در خود شناسی داشته ومجاهدهداتی کرده ویا در حریان زندگی و طوفان حوادث غرورشرا از دست داده و تا حد زیادی ازاسارت خود آزاد شده است پیامبران موفق تراز همه ازمرحله مجاهدات و شکست ها عبور کرده اند

زین سبب بر انبیا رنج و شکست......از همه خلق جهان افزون تر است/مولوی

نتیجه گیری

از مطالب فوق میتوان نتیجه گرفت که رسیدن به روشنفکری و روشن بینی دینی سهل نیست هیچگاه درزمینه دین و خداشناسی خود را کامل و به هدف رسیده خیال نکنیم ممکنست  حتی تحصیلات دینی طولانی داشته باشیم و کتابها خوانده باشیم و عبادتها کرده باشیم و هم به روشن بینی هائی هم رسیده باشیم (کسان معدودی شاید استعداد کارهای فوق العاده و کراماتی هم داشته باشند) ولی همیشه در ابتدای راهیم وتوقف به امید آنکه دانسته ایم وبجائی رسیده ایم چیزی جز رکود و تحجر نیست. وحتی ممکنست فریب مخالفان دین را بخوریم حافظ با اغراق حالبی به موضوع اشاره دارد.

این راه را نهایت صورت کجا توان بست...کش صد هزار منزل پیش است در بدایت

-------------------

پی نوشت.

1-روشن بین در مرحله بالاتری ازروشنفکر قراردارد ودر معنا  عارفی است که به اصلاح حامعه نظر دارد و ضمنا در اینجا کسانیکه مثلا فرهنگهای دینی مختلف رافقط مطالعه کرده اند و بویژه آنهائی که افکار التقاطی وسیاسی دارند و روشنفکر حساب میشوند منظور نظر نیستند .

 

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 9:30  توسط فضل الله شهيدي | 

                                     بسم الله الحمن الحیم                               ادامه بحث

                                      اختلاف وجنگ عقاید

وقتی دو نفر عقا ید متفاوتی دارند با هم نمیسازند یا مشکل با هم میسازند همین طور دوفامیل وقوم  وحزب و گروه وملت..این پدیده ای طبیعی به نظر میرسد البته  منافع مادی و اقتصادی و.. هم موجب اختلاف است ولی اینها هم منجر به اختلاف عقیده برسر چيزي میشود وآنگاه عقیده است که با عقیده دیگر میجنگد

ودرست است که افراد زیادی باعقاید متفاوت دو ست هم اند ولی زیر دوستیها چه بسا کدو رتها  پنهان است

در قرآن هم میخوانیم لا یزالون مختلفین الا من رحم ربک یعنی مردم همیشه با هم اختلاف میکنند مگر کسی که مورد رحمت خدا قرار گیرد

 این بیان قرآني قابل درك است  که وحدت نظردر نهایت با توجه به خدا ورحمت او میسر است یا بگوئیم در شرایطی که افراد به حقیقت  کلی رسیده باشند. تو جه به خدا و جقیقت یعنی کنار گذاشتن اختلاف نظرها و میتوان فهمید که حق نگری به طور نسبی هم احتلافات را کم میکند وعملا قابل درک است

هرچند جامعه بشري ناآگاهتر واز حقيقت و معنويت دور افتاده تر باشد احتلاف عقايد بيشتراست و جنگ و خونريزي هم بيشتربه وقوع مي پيوندد براي جنگهائی كه اتفاق ميافتد علل زيادي را ذكر ميكنند اما دليل عمده اش قدرت طلبي وعقيده به لزوم پيروزي بريگران است دراينحال چشم دل شخص كور ميشود  وقادرنيست  حقوق كل انسانها را به بيند  چنگيز اعتقادداشت كه انسان بايد مثل گرگ باشد و به كسي رحم نكند و هيتلرعقايدي مشا به ديگري داشت و...

بسياري از اهل معرفت گفته اند كه معنويت وآگاهي از هزاران سال پيش به اينطرف تغييري نكرده در هزاره هاي گذشته با چماق همديگرا ميكشتند وحالا با و سائل  پيشرفته وخطرناك مثل انواع بمب ها.  بشر  امروزی همان بشر دیروزی است و تکامل روانی نیافته بلکه از فطرت سالم دورتر هم شده است!

آیا به سادگی میتوان قبول کردانسانیکه اخیرا اینهمه در زمینه های علمی پیشرفت داشته از حهت خودآگاهی هیچ پیشرفتی نکرده باشد بلکه عقب هم رفته باشد!

اگر به نظر آوریم که امروزجنگ و اختلاف به اندازه گذشته و بلکه بیشتراز آن در بین افراد و اقوام و ملتها وجود دارد چه میفهمیم؟قاعدتا تائيد ميكنيم که انسان از نطر عقل و آگاهی هیچ پیشرفتی نداشته است!(آنها كه معتقد به تناسخ و تكامل ادواري ارواحند چه پاسخي دارند؟)

اینجا مسائل اخلاقی مطرح نیست ميخواهيم بگوئيم  علت مهم جنگهاي خانمانسوز نا آگاهي و عقايد غلط است.

 جنگهای صد ساله صلیبی را به نظر آوریم که بین مسیحیان ومسلمانان رخ داد میپرسیم اگر طرفین شناخت کافی از هم داشتند آیا اتفاق میافتاد؟ خير اين جنگ حاصل جهالت وعدم شناخت طرفين از دين همديگر بودوحالا اگر اين جنگ طرفدار ندارد بواسطه روشنگريهاي تدريجي افراد مجقق (مثل كارلايل  وجان ديون پورت و..) و ارتباطات بيشتر است  نه تكامل معنوي جوامع.

وقتي جنگ در ميگيرد هر سربازمعتقد ميشود كه  سرباز طرف ديگر  عنصري خائن و محكوم به اعدام است تبليغات به آساني اين اعتقادات را به وجود ميآورند و بسا كس كه حاضراست جان خودرا براي پيروزي فدا كند و چنين است كه گروه هاي تروريست ميتوانند كساني را وادار به اقدامات انتحاري كنند

يراي حنگهاي ناپلئون  وجنگهاي باصطلاح بين الملل خيلي عوامل برميشمارند ولي اگر دقت كنيم عامل اصلي  جهالت و اعتقاد ات جاه طلبانه وسابقه  دار بوده است

جنگ حق و باطل

 اين گونه جنگ  با جنگ قدرتها قابل مقايسه نيست هدف اين جنگ قدرت طلبي نيست( در دموكراسيهاي غربي اين موضوع ديده نشده است آتها برعلم يا پزيتيويسم بدون اخلاق تكيه دارند )در زمان پيامبران بسيار پيش ميآمده كه مومنين به خدا مورد تعدي قرار ميگرفتند وبراي آنكه نابود نشوند اذ ن جهاد به آنها داده ميشد هرچند جنگ پديده اي غير انساني است ولي در موارد خاصي براي اهل حق مجاز است  همانطوركه با سارقان مقابله مسلحانه لازم ميشود يا مرتكب جنايت را مجازات ميكنند

 جنگ حق وباطل هميشه و كم وبيش ممكنست اتفاق افتد البته ميزان حقانيت هم درجات دارد درجاتي ازآن در همه جنگها ممكنست مطرح باشد مقابله با متجاوز در دو دهه گذشته در ايران صورت جنگ حق عليه باطل را داشت(ومجادلات فعلی به طور نسبی) در چنين نبردي شهادت درراه خدا معنا پيدا مكند ولي در نبرد هاي معمولي  انتحار و كشته شدن مطرح است(عنصر انتحاري طبق اعتقادات قومي ودنيائي  عمل ميكند وآنكه آماده شهادت است طبق بصيرت و توجهات الهي عمل ميكند . وتفاوتشان اززمين تا آسمان است

يك نتيجه گيري اينكه در مواجهه با اختلاف عقايد و نظريات چه در سطح كشورها وگروهها و چه در سطح افراد . توحه به حق و حقيقت و بصيرت  خيلي  مهم است  در د موكراسيهاي غربي كه قرنهاست  اخلاق ديني را كنارگذاشته اند.گوئي  حق و باطل را يكسان مي بينند.واز اهل حق شناخت پيدا نميكنند

 جمله پاياني اينكه در اختلاف دو نفراگر هردو بصيرت يابند اختلافشان حل ميشود واصولا راه حق و حقیقت است که درنهایت به روی انسان ها باز .و راههای دیگربسته است.

 

 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 15:37  توسط فضل الله شهيدي | 

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                              مطلب جدید

            تفاوت اعتقاد و ایمان دینی (تربیت دینی و خداشناسی)

ما به چیزهای زیادی اعتقاد داریم این اعتقادات در اثرتلقینات و تاثیراتی است که  ذهن ما پذيرفته و روی ترسها و حساسیت هایمان استوارشده است طوریکه اگر خلافش گفته شود غالبا آشفته ميشويم یاعکس العمل وتعصب  نشان میدهیم

   انگار هرکسی میداند که اعتقاد قطعیت ندارد .کسی نمیگوید من معتقدم که هوا سرد است یا گرم است چه سرما وگرمارا با همه وجود لمس میکند اما مثلا میگوید  معتفدم که  هفته آینده هوا گرم یا سرد خواهد شد

کلمه اعتقاد در قرآن کریم هم نیامده چنانکه گفته شده آمنوا بالله و گفته نشده اعتقدوا بالله

واما ایمان به معنی پی بردن به وجود خدا از جنس اعتقاد تلقینی نیست با درک و بینش حاصل میشود و ایمان در قرآن به همین معناست البته اعتقاد چون بسهولت حاصل ميشود چه بسا مقدمه ایست برای رسیدن به ایمان  وممکنست در عمق آن دل آگاهی باشد ایمان هم در جات دارد و درجات بالايش ايمان حقيقي يا یقین است.

 دین اکثر ما همان دین اعتقادی است وبه اعتقادات میراثی بس  کرده ایم وبه مرحله ایمان نرسیده ایم  رسیذن به این مرحله خلاف آنچه اغلب مي پندارند آسان نیست.

میدانیم در زمان پیامبران یک عده ای انگشت شمار و قلبل ایمان میآوردند واکثریت سرباز میزدند وبعد اکثریت به تبع دیگران میگرائیده اند وازجای جای قرآن کریم  این موضوع معلوم میشود.

مشكل ايمان آوردن در حال حاضر هم نظير مشكلي است كه در عصر انبيا بوده است وکم کسی توجه دارد! منتها چون اعتقاد جانشين ايمان ميشود وكثيري ظاهرا مومن حساب ميشوند مشكل مزبور نمودار نميگردد.ضمنا تفرقه بین گروهای مذهبی ازاعتقادات است نه ایمان

یکی از موانع رسیدن به ایمان حقیقی بس کردن به اعتقادات  یا مکتسبات قبلی است  جوامع دینی غالبا گرفتار این رکود میشوند فرد چه بسا خیال میکند تمام حقیقت درهمین معتقدات اوست ودیگر نلاشی برای رسیدن به آگاهی از خود نشان نمیدهد واین مسئله کوچکی نیست ومع الاسف بطور گسترده مطرح نيست.

 به وضوح مي بينيم کسی که در میان مسیحیان پرورش یافته اعتقادات مسیحیت پیدا میکند و در مجیط اسلامی اعتقادات اسلامی ودر محیط تسنن معتقدات مربوط ودر محیط تشیع اعتقادات تشیع .....تفرقه ها وجدائیها نشان اینست که اقوام مختلف به حقیقت واحد نرسیده اند اگرچه مبانی اعتقادات بعضی اصولي تر است.

 باید در نظر گرفت که هر باوری ازجنس اعتقادی که فاقد دل آگاهی باشد آسیب پذیر است و ممکنست تبلیغات مخالف آنرا دگرگون یا بر عکس سازد کم نیستند کسانیکه یکزمان دیندار جدی بوده اند و بعد عقیده شان تغییر شکل داده است حتي بعضا کسان دیگری را در ذهن خود جانشین اولیا و انبیا کرده اند اصولا ذات اعتقاد خاصیت تغییر شکل دادن را دارد.

هرکسی بر خوی و برطبع تو زیست         پیش چشم تو ولی است و نبی است/مولوی

اعتقادات متفاوت و ايمان چه بسا باهم در شخص وجود دارد مثلا کسی  با اعتقادات مورثي تسنن يا با اعتقادات مسيحي ... ممكنست نوري از ايمان وعرفان هم در دل داشته باشد ولذا اگر ديديم كسي عقايد فرقه ای خاصی دارد دارد نميتوان نتيجه گرفت كه  از ايمان بوئي نبرده (ولی اعتقادات ظالمانه علیه مظلومان درهر فرقه حتما با ایمان نمیسازد) هم اگر كسي سخنانش روشنفكرانه است دليل برآن نيست كه نور ايمان در دل دارد ودر نزد عرفا غالبا شستن اوراق دل از همه معتقدات قبلي  وآموخته ها (اعم از روشنفكرانه و سنت گرايانه )مطرح است و  دين واحد را درنظردارند

نتیجه ای که از این بحث میتوان گرفت و كمي بالاتربه آن اشاره شد اينست که به اعتقادات قبلی خود  اکتفا نکنیم  برخود بنگریم که آیا با فطرت خود به وجود خدا پی برده ایم و آيا خدا را با آيات ونشانه هايش ميشناسيم يانه؟ واگر پی نبرده ایم ونشناخته ايم و فقط به پیروی از دیگران اهل دین هستیم به نقص خود اعتراف داشته باشیم و از ادعا بکاهیم واين زمينه توجه وجهد مارا فراهم ميكند. والذین حاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا..

اضافه میشود که منکرین خداهم اعتقاداتی دارند که مبانی آنرا از دیگران گرفته اند ولی اعتقاداتشان بی نور است وهیچ دل آگاهی  دربن اعتقاداتشان  وجود ندارد

 

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 9:18  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                  بنام او

 

                                     تقرب و حضوردل  2                                                                                                                      ادامه مبحث

حضوردل از منيت میکاهد وحقیقت وجود را احيا مكند وراهگشای تقرب ووصالست

  سئوال اينست كه چگونه ممكنست حضور قلب پیدا کرد؟ کنترل ذهن و اقدام رسمی غالبا کم نتیجه است  وگویا هرکسی خودش باید کشف کند که چه میتواند کرد؟در مجموع اشراف برافکار و احاطه براحساسات دراین مسیر درست است نه مخفی کردن وسرکوب آنها.

* به تجربه میبینیم كه اگرفكروخيال كناربرود حالت توجه به خدا وحضوردل ممکن میشود

*  نکته ها

1- اشتغالات فكري ما غالبا به طورخودكاردرجريان است وخارج از اخثيارما مي باشدهردقيقه وهرساعت ازفكروخيالي به فكر وخيالي ديگرمنتقل ميشويم وانرژي رواني خود راهدرميدهيم. ولي هرگزدرون ما با اين خيالات سامان پيدا نميكند آزادی از فكر وخيال درهرحال به منزله بی اثرکردن شخصيت مجازی وزمینه ساز حضوردلست

ازخيالات تومي آيد بلا                          چون خيالت فاسدآمد جابحا                       گه   خيال فرجه وگاهي دكان                 گه خيا ل علم وگاهي خانمان                        گه خيال آشتي وجنگها                            گه خيال نامها وننگ ها         

هين برون كن از سراين تخييل ها       هين بروب از دل چنين بند يل ها  ..

نیست وش باشد خیال اندر جهان          تو جهانی بر خیالی دان دوان

برخیالی صلحشان وجنگشان         وز خیالی نامشان و ننگشان/مولوی

اين معانی رابسيار كسان تذ كرداده اند مثا ل

   وصال اين جا يگه رفع خيال است    خيال از پيش بر خيزد وصال است/شبستری

در اين بيت گفته شده كه هر كس خيالات را از خود دور كند به خدا اتصال پيدا ميكند واين نكته اي مهم است

2- میگوئیم در حضور قلب باید یاد خدا بود میپرسیم آيا كدام خدا را حين نمازياد ميكنيم ممكن است تصويرو تصورات وتوهماتي كودكانه ازخدادرذهن مارسوب كرده باشد وهمان را بپرستيم در اينجا به روايتي از امام صادق ع توجه میکنیم

 هركس خيال كند خدا را مي شناسد وخداشناسيش توهمات قلبي باشد خدا را نشناخته هيچ شرك هم به خدا ورزيده زيرا صورتي راپرستيده كه خود درذهن ايجادش كرده..كسيكه اسم خدا ومعني را بشناسد وبپرستد با خدا ديگريراشريك كرده وهم ازراه توصيفات غائبانه خدائي غايب را اثبات كرده ونه ادراك حقيقت كرده.. راه فرار از اين مشكل آنست كه هر چيزرا  به عين بشناسند ..الخ( نقل از المیزان104مائده)

لهذا معرفت به خدا دركنار عبادات بايد ارتقا يابد . خود شتاسی(مباحث گذشته). وتوجه به وجود عالم وهستی خود مان وتامل در آیات خیلی مهم است جادارد هستی فردی خود و عالم وجود را به عین دریابیم وتامل کنیم ومتوجه باشیم که کسی پشت صحنه است

 قرآن میفرماید خدا كسي است كه شمارا(شخص شمارا) و عالم را آفرید(همه اینچه میبینید) برايتان چشم وگوش وقلب قرارداد(همین چشم وگوش شما) و كسي است در رحم مادرشمارا صورت بخشيد يا ازشكم مادرخارج كرد(برای شما واقع شده)ازهرچه ميگويند منزه وبرتر است(سبحانه و تعالي عما يقولون) آیا میتوانیم اینهارا بطور ملموس وعینی درنظربگیریم

در مجموع اگرما متوجه باشيم كه مملوكيم  ومالك خود را ميپرستيم وتصوروتوهمي به ذهن راه ندهيم واورابا هيچ مخلوقي قياس نكنيم ازخدا بدرستي ياد ميكنيم.واين معرفت ميتواند دائم كيفيت غني تري پيداكند.

ممكن است كساني با مقداري ذكروعبادت گمان كنند به تقرب رسيده اندواين احساس تفرب آنها  كاذب باشد مقد س مآ باني چنين زياد ند انسان در اين مسيرآسان گول ميخورد بايد دانست كه  به فرمايش حضرت علي راهي دورودرازوسهمگين درجلوما ست.

  مامعمولا خود را دراحاطه جامعه وطبيعت بیروح احساس ميكنیم وانسا ن حضور دل یافته  خود را دراحاطه پروردگار مي  بيند.وجهان وجهانيان درنظرش وسائل واسباب است

ماه  صیام ماه مناسبی برای تقرب است.

وشب قدرهرکس شبی است که حد اکثر توفیق راپیدا کتد

و برای هر کس راه مخصوصی بسوی پروردگار وجوددارد که خودش باید کشف کند

                                                 

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 9:8  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               بنام خدا                                                  

                                                                                                                                                                                                    مرتبط با مطالب قبل 

                      تقرب يا نزديك شدن به خدا یعنی چه ؟                  

                                                                                         

تقرب به خدا معني عظيم وفراذهني دارد وذهن وابسته ما نميتواند آنرا به سهولت دريابد زیرا مربوط به احساسات عالی و عشق حقیقی است .  همه عبادات  براي تقرب انجام شود ولي  اگرمثلا از نمازگزاران بپرسيم كه چرانمازميخوانند يا روزه ميگيرند اغلب جواب ميدهند كه چون واجب است يا ثواب دارد وترك آن گناه است وكمتركسي ميگويد براي سزاواربودن اينكاروقرب خدا ودرمورد انفاق واحكام ديگر پاسخ غا لب ما همين است

به هرحال انگيزه تقرب بايد خودجوش و صرف تو صيه متوليان ديني نباشد آخرفرد انسان راهي جزگذشت از شخصیت مجازی و بازگشت بسوي آفريننده اش را ندارد

   چاره اي جز خدا شناسي نيست            چاره اي هست اگر بگو آن چيست؟

.وميدانيم كه قرب معني مكاني يعني رسيدن ازجائي بجاي ديگرندارد به قول مولوي          قرب نز پائين به بالاجستن است          قرب حق از حبس هستي رستن است

اگردرك تقرب آسان نيست ولي معناي مخالف آن كه دوري وجدائي است آسانتربه نظر ميايد چنانكه بسياركسان ازدوري خدا شكايت دارند ياديگران را ازخدا بدورمي بينند . مولوي باتوجه به دوري وجدائي مثنوي راشروع كرده است اغلب ما اين ابياتراخوانده وياشنيده ايم.

           بشنوازني چون حكايت ميكند               وز جدائي ها شكا يت ميكند

             كزنيستان تامرا ببريده اند                   از نفيرم مرد وزن ناليده اند...

انسان همچون ني كه ازنيستان اصلي خود بريده شده ازآفريدگارخود جدا مانده ووابسته به صدها چيزوكس شده كه آفريننده اونيستند ولي به جاي آفريدگاربه آنها  متكي گرديده ولذادرنهان وآشكاردردي وكمبودي را احساس ميكند وچه بسا نميداند كه چرا گرفتار است.واين گرفتاري رابه عللي ديگرنسبت ميدهد.

 قابل درك است كه هركس ناگزير بايد به مبد ئي كه ازاو نشات گرفته بازگردد وگرنه  در ناكامي وگرفتاري باقي مبماند.هم در دنيا وهم درآخرت

درك جدائي ودردمند بودن نشانه معرفت متعالي ومقدمه تقرب است به عنوان مثال بعضي ازما به ياد داريم سخني را از يك شخصيت مشهوركه مشكل تقرب را ميرساند"  تاكنون در ركعت نماز براي خدا نخوانده ام براي خودم خوانده ام "وهمين سخنان ازنطر اهل معرفت دليل معرفت والاي ايشان بود.كه كمال معرفت پي بردن به نقصان است(قابل دقت).

       مرا غرض زنمازآن بود كه پنهاني               حديث درد فراق ثو با تو بگذارم

 كسي كه جامه به سگ ميزند نمازي نيست       نماز من به چه ارزد كه در بغل دارم/يك شاعر

پيامبرص فرمودند-اعداعدوك نفسك التي في جنبيك .يعني دشمن ترين دشمنان تونفس است كه درجنب تواست

ازنظراهل معرفت نفس همان خود كاذب يامنيت است وازنظرروانشناسي ازتمايلات وترس ها وايده ها وعقده هائي تشكيل شده كه مايه هاي ان از ابثداي كودكي در كنارمربيان شكل گرفته وبه اصطلاح علمي شرطي گرديده وماندگارشده است.اين منيت جامعه و عوامل ديگررا كاره ميداندوازخدا وحقيقت غافلست وافكارواحساسات وتصميمات وغرايزفرد رادركنترل درميآورد

 شيخ شبستري ميگويد-خودي كفراست اگرخود پارسائي است-

فطرت انسان كه با وسعت و ابديت نسبتي دارد از قالب منيت درعذاب است وآنرا همچون زنداني مي بيند وهرچه  بيدارترباشد بيشترازآن شكايت دارد وبيشتربرآن غلبه ميابد وبيشتردر راه تقرب پيش ميرود نهايت تقرب غوطه ور شدن درروح جهان و احساس وصل است كه بسياري از اهل معرفت كم وبيش توفيق آنرا يافته اند

ازآنجاكه قواي منيت مخفيانه عمل ميكنند اعتراف وجداني اهميت دارد خوشبختانه درمتن بسياري ازدعاها مثلا دعاي كميل ويا دعاي صباح اعترافات غرائي ديده ميشودكه عامل تحول وبيداري ميتواند باشد(متاسفانه دعاها غا لبا به شكل كليشه اي وسر سري خوانده ميشوديا فقط ثواب قرائت آن مقصود است ويا گوشها فقط به اوامرونواهي خشك وبي تامل حساس است وكمترموثرواقع ميشود)اين دعاها درس خود شناسي ميدهد كه شايدخودمان آنرادرزندگي تعقيب كنيم. اهل معرفت ميگويند انسان تا خود را نشناسد ومجرد نشودازمحدوده منيت خارج نميشود وبه تقرب نميرسد.

معني ضمني تقرب به خدا دور شدن از چيزهاي ديگراست دورشدن از چيزهائي كه به آنها وايسته شده ايم  وشخصیت مجازی مارا ساخته است مثلا در هر نماز بايد ازفكروخيالات بيجا  دور شويم طوريكه تاثير هميشگي داشته باشد                                           

ايا خيالات بيجا كه مثلا در نماز مزاحم است ازكجاست ؟گفته ايم هركس ناگزير چيزهائي يا كساني راغيرازخدا مورد ستايش وكرنش قرار ميدهد وناچارخيال آنهارادردل دارد آيا ميتوانيم از خود بپرسيم چيزهائي كه در قلب ما جاي خدارا گرفته اند چيستند؟ فقط ديدن  آنها بدون هيچ اقدام خاص تاثيرمفيددارد

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 12:2  توسط فضل الله شهيدي | 

                                           بسم الله الحمن الرحیم                      ادامه..

          نقش بلایا وناملا ئمات در دفع شخصیت مجازی وعاریتی

بلایا و گرفتاریها شخصیت مجازی را تهدید میکنند و اصرار دارند واقعیت هائی را دوراز تخیلات به ما بقبولانند ولی بواسطه رنجی که به ما تحمیل میکنند سعی میکنیم از آنها پرهیز کنیم به قول حافظ

فرازو شیب بیابان عشق دام بلاست     کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد؟

درعين حال بسیاری از شادیهای ما بواسطه گریز از گرفتاری وبلاست مثلا درقبال امنیت احساس شادی میکنیم واین بواسطه تصور ناامنی است که گمان داریم از ما دور شده است ویا به ثروت دلخوشیم زیرا ازتصور فقر گریزانیم و.. درواقع اگر چیزی بنام ناامنی و فقر نبود این شادیها هم معنی نداشت

با اندکی توجه معلوم میشود که اینگونه شادیهاكه به شخصیت مجازی متصل است اصالت ندارد وناچار باید به دنبال شادی و نشاطی از نوع دیگربود که از فطرت وسلامت نفس برمیخیزد

در قرآن کریم آمده است که اگر چیزی را از دست دادید متاسف و ناراحت نشوید و اگرچیزی بدست آوردید شادی نکنید(لا تاسوعلی ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم) بدیهی است اینگونه ناراحتی و شادی که نهی شده جنبه مجازی دارد وگرنه وجد ونشاط و یا تاسف حقیقی نه تنها نفی نشده که توصیه شده است.

 حضرت علی ع باتوجه به  بیان قرآنی مذکور " زهد" را اینگونه تعریف کرده اند  که زهد متاسف  نشدن نسبت به چیز ازدست رفته وسرخوشی نکردن به چیزیست که بدست آمده است(الزهد بین کلمتین من القرآن لکیلا تاسوعلی ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم) وبیانی بسیار شگفت است

 اغلب ما گمان داریم که خوشبختی در رفاهیت و امنیت ظاهراست و غافلیم که درون ما باید تغییرکند تا حقیقتا خوشبخت باشیم بلایا و گرفتاریها میآیند و خوش خیالیها وافکار سطحی  مارا درهم میریزند .هرچند ناخوشایند هستند حکمت بزرگی در آنها هست اصولا بلا دیدگان ورنج کشیدگان ومستضعفان فطرتشان شکوفاتر وبصیرتشان بهتر از دیگرانست

هم بسیار کسان از اهل معرفت حکمت وجود بلایا و گرفتاریهارا دریافته اند چند مثال

اندر بلای سخت پدید آید             فضل و یزرگمردی و سالاری/یک شاعر

یک شخصیت مشهور(اسلامگرا و منتقد غرب) دعائی اینچنین دارد

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان!

اضطرابهای بزرگ.غمهای ارجمند وحیرتهای عظیم رابه روحم عطا کن

لذتهارا به بندگان حقیرت بخش ودردهای عزیز بجانم ریز!

در کتاب بینوایان ویکتورهوگو یکوقت این جمله را دیده بودم

خوشبخت بودن چیز مخوفی است آدمی چگونه به آن راضی میسود ومی پندارد که این کافیست؟ ومثالهای زیاد دیگر

اگر دقت کنیم هرکدام ازما هم متوجه میشویم که این خوشبختیها که از رفاهیت وثروت وچیزهای دیگرتصور میشود خوشبختی حقیقی نیست(از نظر قرآن اینها هم آزمایش وبلیه است) خوشبختی حقیقی بستگی به احوال درون ما دارد

باتوجه به آنچه گفته شد حکمت بلایا و گرفتاریها روشن است وسهل است که اهمیت ومصداق آیه زیررا دریابیم

ولنبلونكم بشئي من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس واالثمرات وبشر الصابرين

الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله وانا اليه راجعون

شمارا مبتلا به چیزی از ترس و گرسنگی و کاستی در ما لها ونفسها و ثمرات(وخیلی از چیزهای دیگر) میکنیم شکیبایان را مژده بده آنهائی که چون مصیبتی برایشان پیش آید میگویند(ازروی آگاهی) ما از خدائیم وبسوی اوباز میگردیم

خود مجازی نمیتواند خودرا ازخدا يا بنده خدا بداند (شايد طبق آیه مذکوردرمصداق  نقص در انفس است) و لو ادعايش  را  داشته باشد زیرا خود مجازی برمبنای جامعه استوار است نوع بشررا کس وکاره  حساب میکند وفراتر از آن چیزی نمیفهمد او شخصيت پرست يا مال پرست و.خلاصه دنيا پرست است ولي آنها که به خود اصلی یا نفخه الهی رسیده باشند میتوانند خودرا حقیقتاازخدا یا مملوک او یدانند وبگویند انا لله..

مطابق آیه فوق هیچکس نیست که  کمبود ومشکلی در زندگی نداشته باشد وسهل است بدانیم که اگر مشکل ومانع نباشد رکود پیدا میشود وخدا جوئی متوقف میگردد منتها شاید کسی  به روشنی نداند مشکلات خودش یا دیگری حقیقتا چیست

 درست است که دستورات واحکام زیادی در جهت تحول  انسان وجود دارد ولی بیشترین نقش را درتحول انسان  وفایع و شرایط و مسائل ومشکلات زندگی  ایفا میکند

مثلا صبرتوصیه شده وممکنست کم وبیش اخلاقا مراعات شود ولی جریان زندگی مارا چه بسا مجبور به آن میکند( یا می صبراند که اصطلاح درستی نیست) مثال کوچک اینکه راننده کم حوصله در مقابل چراغ قرمزمجبور به صبر میشود و شاید اثر سازندگی براو بگذارد یا هرکس در بانگ یا مغازه نانوائی مجبوراست نوبت را رعایت کند مثال دیگراینکه کسی در قبال عزیز سفر کرده اش مجبور است صبر کند یادر وقت بیماری باید صبر کنیم تا بهبود یابیم یا در قبال کمبودهای مادی (که بسیاری را گرفتار میکند) و حوادث ناگوار و چیزهای دیگراغلب چاره ای جز شکیبائی نیست

 وبالاخره در قبال جدائیها وعاقبت زندگي يعني مرگ صبر وتسلیم اجتناب ناپذیراست

 واینکه آدمی برای تامین معاش و وسائل زندگی باید تلاش کند تاثير مهمي ولو ندانسته بر رشد وتحول دارد

البته تاثیرات منفی جامعه وطبیعت بر فرد در جهت راهیابی به بالا قابل انکار نیست ولی خداوند در آنها اسبابی برای رشد روان فراهم آورده است انسان در جامعه از اوج تفرد فرو میافتد و هم در جامعه میتواند تفرد خودرا باز یابد

خلاصه ونتیجه

گرفتاریها و ناملائمات سازوکارشخصیت  وافکارکاذب مارا درهم میریزند

گاه سهل است حکمت گرفتاریها وبلایا را دریابیم کسان زیادی دریافته اند که آسایش ورفاه ظاهری اثر منفی دارد ماهم میتوانیم دریابیم

طبق قرآن نزول بلا وکاستی تقدیر شده است وقابل درک است که در زندگی هریک ازما کمبود و نا ملا ئم وجود دارد چه شدید یا خفیف

مسائل ومشكلات زندگی سوای دستورات اخلاقی چه بسا سازنده روان وعامل سلامت نفس میشود

نتیجه اینکه  که بدرستی باید متوحه باشیم که در زندگی ما ناگزیربلا وگرفتاری و کمبود و اشکال وجود دارد که خیری در آنها نهفته است ولازمست  از قبل  این موضوع را بدانیم تابتوانیم بهتر با آنها روبرو شویم

شخصیت مجازی ما ایدآل طلب است ومیخواهد همیشه موفق وپیروز باشد اما چه بسا آنچه را دوست داریم   مطلوب حقیقی نیست  وانچه را نامطلوب میدانیم شاید کاملا مطلوب باشد  وعسی ان تکرهوا شیئا وهوخیرلکم وعسی ان تحبوا شیئا وهو شر لکم

در خاتمه خاطر نشان ميشود كه همه اعمال دینی (اگر بدرستی صورت گیرند )در شكستن عادات و كيفيات شخصيت مجازي تاثير مهمي دارند وودراینجا بویژه روزه را مثال میآوریم که چه بسا باعث ظهور حساسيتها ي پنهاني  وبهبود آنها واحیای شخصیت حقیقی  ميشود و خیرات آن به مراتب از مشکلاتش بیشتراست

 

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 11:22  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                 بنام او                          

                                                                                ادامه مبحث

یا ایهاالذین آمنوا علیکم انفسکم /قرآن کریم  ا                                                  

  ای اهل ایمان به خودتان برسید                                                                                                                                                                                  

                               نگرش به درون وبیان احسا سات خود

اگر بدانيم كه دراسارت خود محازي هستيم حتما براي رهائي ميكوشيم ولی چه بدانيم يا ندانيم اسارت ما حتمي است ودر راه راست  نيستيم ومكرربايد بگوئيم " اهد نا الصراط المستقيم"

نفس اين اعتراف ازروي هوشيا ري اميد بزرگيست.وبعيد نيست كافي وكارسازباشد ولی ما خودرا کامل میدانیم وکامل را نمیتوان تکمیل کرد  وبه راه آورد یا خودراچنان ناقص میدانیم که امید هیچ  اقدامی  نداریم این اقتضای خود مجازی ماست.

حالاقدری توجه میکنیم به این خود مجازی (ياخود کاذب  یا ناخود و یا نفس و...  )که مانع راه است واحساس پرنشاط وباشکوه هستي وادراک ما را در قفسي تنگ وتار نگه ميدارد

دائما محبوس وعقلش در صور       ازقفس  اندرقفس  داردگذر

منفذ ش نی از قفس سوی علا         در قفسها میرود او جابجا /مولوی

خود مجازی عمدتا حاصل انعکاس خود مجازی دیگران بر فرد است وجنبه عاریتی واضافی دارد وناچار باید برای  کاستن از عوارض آن یامحو آن کوشش کرد

 چه ميتوان كرد ؟ حداقل اگر بتوانیم به احساسات و افکارمزاحم که از خود مجازی برمیآیند بنگریم وبه بیهودگی و زائد بودن آنها پی ببریم وبه خود اشراف یابیم اقدام مهمی کرده ایم و درنهایت ندیدن خود کارسازاست(خودرامبین که رستی)

ما طبعا نگرشهائی به حالات و افکار خود داریم چنانکه مثلا میگوئیم اکنون خوشحالم یا ناشادم یا دیروز حالتی خوب یا بد یاچنین و چنان داشتم

اگراین احوال خودرا قدری دقیقتر و جدی تر بدون تعصب و بدون قضاوت وبدون ملامت یا تحسین خود مد نظرداشته باشیم  و به آن بنگریم چه میشود؟

 تجربه معلوم داشته که در اين صورت  تغییری مفید  در روحیه ما پیدا میشود

اگر درقبال اجساس رنج درون دليل تراشی و تقصیر افکنی وتمهیداتی ازاین قبیل  به خرج دهیم ريشه آن احساس  را در باطن مستحکم میسازیم(غالبا همه ما چنین میکنیم)

 این مطلب میتواند نوضیحی برلزوم صبر و شکیبائی باشد که در همه ادیان توصیه شده است ومناسبت دارد كه اينجا در باره معنی درست صبر تامل کنیم وآنرا فقط تحمل رنج و ریاضت به امید آینده  تلقی نکنیم صبراگرلحظه لحظه و توام با آگاهی ونگرش بردرون  باشد سازنده است.

صبردیدن درست واقعه ناراحت کننده (یا خوشحال کننده) وتاثیرش برروحیه وبردباری درقبال آنست .توکل برخدا در تحقق آن خیلی اثردارد

 ازپیامبرص نقل است که  "الصبرعند الصدمه الاولی" یعنی صبر حقبقی هنگام صدمه نخستین است درواقع همان لحظه که چیزی ناراحت کننده رخ میدهد باید درک صحیح و غیر شتابزده داشت چنانچه این شکیبائی اولیه نباشد و موصوع حواشی پیدا کند بعدا شکیبائی مشکل یا ناممکن میشود

حال درمواقعی  که کنترل از دست انسان گرفته میشود و غمی عظیم بردل سایه میافکند صبر به چه معناست؟

 صبر به این معناست که خودرا دریابیم و آن عواملی که ما را برانگیخته بی اهمیت بگیریم.

واگر گرفتاررنج روان ویا نگرانی و.. شدیم آنرا مانند دندان درد یا سردرد تلقی کنیم که دراین شرایط بروز کرده چه قبلا در تاریکخانه دل به صورت بایگانی وجود داشته است اینک خودرا تمایانده و اگردرروشنی دیده شود امکان تسکین آن وجود دارد

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد . ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست"/حافظ

 اگردرد بی ریا ظهور کند وپیچیده به اوهام و توجیهات بیجا نباشد آنگاه یار یا بگوئیم روح آگاهی طبیب آن میشود ودرست است که درد ناگوار است ولی اگر نباشد کسی متوحه اسارت خود در قالب خود مجازی نمیشود از نظر اهل معرفت درد گنج است و بی دردی بلای بدیست.مثل بیماری بی علامت است.

همه ما معمولا درد و رنج رابه حادثه بیرون از خود نسبت میدهیم درصورتیکه اینطور نیست عامل اصلی رنج از قبل در درون ما خوابیده بوده و ودر سرتاسراعصاب وبدن به شکل مخفی حضور داشته   واينك چالشی سبب بیداری و بروز آن گردیده است!

بنابراین راه خودشناسی که منجر به تسکین آلام دل شود آنست که افکار و احساسات مزاحم را از تاریکی به روشنی ذهن درآوریم در اینحال شاید متوجه شویم که در زیر آنها  عناصر پنهانی و ناشناخته (به قول بعضی غولها و مارهای پنهانی) وجوددارد که در تاریکی عمل میکنند و در نور آگاهی قدرت خودرا از دست میدهند احساسات وافکار مزاحم ما   به عناصریاغولهای های تاریک نشین  اتصال دارند  که حیاتشان  دراثرنوربه خطرمیافتد ولذا سخت مفاومت میکنند

گاه میلرزد باروی سکوت    غولها سربه زمین میسایند

پای در پیش مبادا بنهید       چشم ها در ره شب می پایند!! /سهراب سپهری

بنابرآنچه گفته شد ما در قبال خودسازی  وتزکیه نفس مشکل اجرائی داریم ولی ناامید نمیتوان بود که کم وبیش ممکنست موفقیت پیداشود

 یادآوی میشود که یاد خدا ازروی معرفت ونه تخیل .بشکل درست  خود مجازی را کنار میزند ولذا آرامبخش مهمی است "دل آرام گیرد زیاد خدا" وشرحش زیاد است...

نکته مهم دیگردرخود آگاهی بیان احساسات خود  است که چه بسا موجب  تسکین آلام  وتعادل روحیه میشود احساسات مکتوم انسان هرچند به صحنه آگاهی فرا خوانده شوند فشارهای نفسانی کمتر میشوند میدانیم که شعر اصولا بیان احساسات تعریف شده  وحتمادر تجربه اثراتی مفید و مثبتی داشته که در ادبیات  بطور جدی مطرح  وماندگارشده است

 وقتی احساسات ما بدرستی بیان شوند  ازعمق ناخود آگاهی واز تاریکی به آگاهی وروشنی درمیآیند ولاجرم فشار وتاثیر مخرب آنها کم میشود واین تقریبا همان  چیزی است که فروید آنرا بشکل رسمی وعلمی بیان کرده و به عنوان کشفی بزرگ درغرب به او نسبت میدهند ولی همیشه بسیاری ازمردم متوجه بوده اند که" درد دل گفتن"(به شکل بیطرفانه ونه شکوه وشکایت آنهم در نزد افراد شایسته) آلام دل را کمی تسکین میدهد

بنابراین اظهار کردن یا نوشتن مکنونات دل نیز بشکل بی ریا و عاری ازخود نمائی وبدون توقع و میل قبولاندن آن به دیگران در خود شناسی یا خودآگاهی موثر است ودر مواقعی گریه در ناملائمات اثر شفا یخش دارد چه درگریه حالت اعتراف هست وحیله گریها متوقف است

ونیزازنودیدن خاطرات بد گذشته و هضم کردن وقایعی که هضم نشده و بردباری نشان دادن ازنو به سلامت نفس کمک موثر میکند بویژه اگر با یاد خدا همراه باشد

البته از آنجا که عادتا وفایع ناگوارراهمیشه زیر سرپوش قرار داده ایم گاه با برداشتن سرپوشهای فریب ممکنست مشکلاتی پیدا شود ولی مسلما ازشد ت ابتدائی آنها کاسته شده است درخاتمه از حافظ بشنویم:

برسرآنم که گرزدست برآید             دست به کاری زنم که غصه سرآید.

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار   دیو چو بیرون رود فرشته درآید/حافظ       به قسمت نظریات دعوت میشوید

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 6:33  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               بنام او

                                                                                  ادامه مباحث قبل

                                   در جستجوی راه خود شناسی

 قبلا گفته شد كه ما از ابندا خودمان را با نگاه به چيزهاي ديگرشناخته ايم يعني با نگاه به والدين و قوم و فاميل وشهروروستا و شغل و تحصيلات ومذهب و غيره ودر نتيحه اصل وجود خودمان را ناديده گرفته ايم  و نشناخته ايم( خودشناسي را معادل خود آگاهي ودل آگاهي واشراف به خود و..ميتوانيم بگيريم)

اصطلاح از خود بیگانگی از همين رو پر معناست و انگار هر کسی چیزی از آن میفهمد و حتی میگویند جهانی از خود بیگانه و ندیده ایم کسی این معانی را انکار کند گویا همه در باطن به آن اعتراف  دارندهم معلوم میشود که چرا توصيه هاي اكيد شده كه خودرا بشناسيم .

همه معلمين بشرخصوصا انبيا بطور مستقيم يا غير مستقيم اين را گفته اند و سفارشهای علی(ع) خیلی چشمگیراست سخن معروف سقراط  هم اين بود كه" خودت را بشناس"

 ترجمان خودت را بشناس از نظر كلي اينست كه خودرا از نو ببين و به وابستگيهاو آموخته هاي قبلي اكتفا مكن خودرا در ارتباط با كل نظام خلقت  وآفريدگار بشناس .خودرا بنده خالق حساب کن نه بنده مخلوق.

ازآنجاكه عادت کرده ایم  خود را با چیزهای بیرون از خود بشناسيم اينك درارتباط باهرچيز خودرا از یاد ميبریم  حتی در نگاه به زمین و آسمان و شگفتی های آن  خودرا فراموش یا گم میکنیم

. مثلا در گذشته بسیار پیش میآمد که محو تماشای آسمان شب میشدم ستارگان یا خورشیدهای دور دست خیلی نظرم را میگرفت تعداد کهکشانها مطابق نظریات علمی و تعداد زیاد ستارگان آنها حیران کننده بودوهست در اینحال در قبال این عظمتها احساس حقارت دست میداد تا یکوقت توجه کردم که این کسی که این عظمت ها را احساس میکند مورد غفلت است!

آخرناظر این عظمتها هم جزوهمین نظام است و خود" نقطه عطف هستی" است وظاهرادرست نیست که احساس حقارت کند اگر ناظر نبود هیچ عظمتی معنی نداشت به آن میماند که آینه یاعد سی یک تلسکوپ در قبال آنچه کشف میکند تحقیر شود در صورتیکه خاصیت خودش اینها را  کشف میکند یا اگر کسی خانه بسیار بزرگی دارد در قبال خانه اش احساس حقارت  کند در صورتیکه خوب است احساس بزرگی کند.

در حالت  گمشد گی خودرا تافته جدا بافته ازعالم خلقت حساب میکنیم ودر قبال عظمت عالم هم اجساس حفارت میکنیم(بیک معنا درست است) و ما که خودرا بانگاه به چیزهای  دیگردر یک محیط کوچک وعده ای از همنوعان شناخته ایم حادارد که چنین احساسی داشته باشیم حال چه ميتوان كرد؟

  • از مطالب  فوق کم و بیش نتیجه میگیریم که یک راه خود شناسی حقیقی اینست که هنگام نگاه به هرچیزاز آفرینش خود مان غافل نباشیم 

مثال : در حال حاظر فیلمهای مستندی از زندگی حیوانات در جنگل و بیابان و دریا ساخته میشود که در جای خود بسیار آموزنده است  ولی هدف تهیه کنندگان بیشتر سرگرم کردن ویا جذب بیننده است طوریکه بادیدن آنها کمتر کسی متوجه شگفتی زندگی خودش میشود

ما میتوانیم این کاستی را در ذهن خود جبران کنیم و متوجه باشيم كه زندگی ما انسانها از زندگی حیوانات شگفت تر است . وبی جهت برایمان عادی و بی اهمیت شده است؟  عادت کرده ایم به بیرون نگاه کنیم و از خود غافل باشیم وحتي ممکنست با مشاهده زندگی حیوانات بخواهیم خودرا از قیاس با آنها بشناسیم! واین نادرست است.

 در مطالب گذشته قدری روشن شد که شناخت خود باعتبار همنوعان مارا به اشتباه می اندازد و تصورش را بکنیم که شناخت خود از قیاس به حیوانات چه صورتی پیدا میکند زیست شناسان حتی خواسته اند این موجود حی و حاظر را از روی فسیل های ملیون ها سال قبل يا بويسله بوزينه شناسائی کنند در صورتیکه ازاین راه کسی شناخته نمیشود گرچه تحقيقات علمي فواید زيادي میتواند داشته باشد

چون به شگفتی زندگی حیوانات اشاره شد بد نیست نظر مولوی را هم بدانیم در مثنوی آمده است که مارگیری  اژدهائی را که فسرده و در خواب بود در کوهستان پربرف یافت آنرا به شهر بغداد آورد تا مردم را از دیدن آن به حیرت اندازد او گمان داشت که اژدها مرده است و خلق بسیاری برای تماشای آن فراهم آمدند خورشید کم کم به ازدها تابید و  از حالت فسردگی وخواب بیرون آمد و به همه حمله کرد از جمله مارگیررا بلعید و  مردم  بواسطه ازدحام درحین فرار تلفات زیادی دادند مولوی ازین قصه نتایج زیادی میگیرد ازجمله ناداني انسان را گوشزد ميكند وتوجه ميدهد كه عظمت خود انسان به منزله كوه است در مقابل مار:

مارگیراز بهر حیرانی خلق                مارگیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهست چون مفتون شو د           کوه اندر مارحیران چون شود

صد هزاران مار وکه حیران اوست   او چرا حیران شده است و مار دوست

در نظراو مار از وجود آدمي حيران است نه به عکس .البته مار و هر حیوان دیگر دیدنی است ولی کسی نباید از یاد ببرد که خودش ازموجودات ديگر دیدنی تروعجیب تراست وچون موجودات عجيب را تماشا ميكند اقلا كمي"به خود" باشد خداوند در مورد آفرينش انسان به خود تبريك  گفت ونزديكترين نمونه انسان همين كسي است كه به او علم حضوري داريم پس نبايد دچار خود فراموشی شويم(گرچه ميشويم) در فرآن کریم خود فراموشی  نهی شده است (ولا تکونوا کالذ ین نسوالله فانساهم انفسهم)

در اينجا مقصود از" خود" خود راستين و الهي است وگرنه خود كاذب هنگام ديدن چيزهاو آيات بايستي كناربرود(خودرا مبين كه رستي) هنگاميكه  يك پروانه يا رفتار يك پرنده يا يك گل را به صورت آيه مي بينيم وشگفت زده ميشويم نشان اينست كه خود كاذب كم وبيش كناررفته و به" خودحقيقي" آمده ايم

نتیجه  بحث اینکه با دیدن هر چیز جالب انسان میتواند متوجه "من هستم" شود ."من وحوددارم" که دیگران را چنین و چنان میبینم" من هستم "که آسمان را اینگونه میبینم (فیزیکدانان هم اینرا تائید میکنند)من وجوددارم که حیوانات وگیاهان بسیاری به نظرم میرسداگر قلب واعضای بدن من کارنمیکرد اینها نبود در اینحال شاید مبوجه شود که خودش وهمه چیز آیه و تجلي حق است است هم اگر انسان معجزه اي را در بيرون ببيند ممكنست  متوجه باشد كه آفرینش خودش يك معجزه است كه معجزه اي را ميبيند!

آیا میتوانیم با دل آگاهی یا درحالت "به خودبودن" به هر چیز نگاه کنیم (بویژه به جامعه )و درعالم وجودغافل ومعزول يا در خواب نباشيم.؟؟

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 7:34  توسط فضل الله شهيدي | 

    بنام او                                                           پيگيري بحث خودخودشناسي

                    چطور خود شناسي منجر به خدا شناسي ميشود؟

 ما طبعا خودمان را خيلي دوست داريم و منافع خودرا ميخواهيم اگر چنين است آياجا ندارد به اين خود محبوب كمي برسيم.اگر دوستي ومنفعت طلبي ما راستين باشد باخودشتاسي  ممكن است كم وبيش قدر ومنزلت  اصلي خودرا دريابيم كه به فرمايش علي ع آنكه قدر خودرا نشناخت هلاك شد(مقصود هلاكت بدن نيست)

با اين مقدمه دقت ميكنيم  در اين كلام معتبرومشهوركه" من عرف نفسه فقد عرف ربه"يعني هركس خودرا شناخت خدا را شناخت "  

در نظر اول انگار ما خودرا خيلي  خوب ميشناسيم ميگوئيم اهل فلان كشوريا شهر و روستا هستيم از فلان قوم و فاميليم وسطح تجصيلات و شغلي چنين و چنان داريم و..پس ديگر خود شناسي چه معنائي دارد؟

چون ميگوئيم اهل يك كشوروجزو يك ملت هستيم از لحاظ ارتباطات اجتماعي اين شناخت هالازم است  

ولي در اين شناخت يك چيز مهم در غفلت قرار گرفته وآن خود مائيم در اين شناخت ما كشور و ملت را ميشناسيم وخود رابه آن منتسب ميسازيم يعني اينجا  چيز ديگري  را شنا سائي كرده ايم نه خود را

همين طور وقتي خودرا به قوم و فاميل و شغل ميشناسيم باز چيز ديگري جز خودمان شناسائي شده و ما خود را به آن چيز مي بنديم ودر نتيجه خودرا فراموش ميكنيم وچون بگوئيم فرزند والدين هستيم والدين شناسائي شده نه خودما

 نكته مهم اينست كه اين شناسائي ها اغلب طوري جدي گرفته ميشود كه تمام هويت ما درآن خلاصه ميشود و جاي هيچ پرسشي با قي نميگذارد مثلا من معلم هستم. يا كارگرهستم من رئيس هستم مهنس يا دكتر يا پروفسور..وديگر هيچ

همه اينها وقتي بطور جدي باورمان شود يعني خودرا باخته ايم و  ارزش حقيقي خوراازكف داده ايم.

اگر من(من نوعي) اين عناوين نيستم پس كيستم؟ سئوالي عظيم و اساسي است قبلا گفته شد كه اين سئوال من كيستم پاسخ ندارد ولي در كنار آن حقيقت مهمي را ميتوان دريافت كه در پهنه عالم" من هستم"اگر اين حقيقت ادراك شودسئوال ازكيستم مطرح ميشود

اگر كسي خارج از نامها و نشانها متوجه هستي واحد و بي بد يل خود شود توفيق بزرگيست ديدن خود به طور مطلق خارج از نامها و نشانها سهل نيست ولي اگر ممكن شود چيزي عجيب و با عظمت به نظر خواهد رسيد واين وجه عالي خودشناسي است دراين شكل خودشناسي وجود خدا احساس ميشود.یعنی خودشناسی منجر به خدا شناسی میگردد

به مناسبت مطلب بالا قابل توجه است كه اگر نامها و اطلاعات قبلي و عادت زده خود را از روي اشياء وآنچه مي بينيم برداريم و نگاه كنيم آن اشياء و چيزهابسيار شگفت انگيز خواهند شد و روشن خواهد گشت كه نامها و شناخت هاي سطحي نگاه مارا اسيرنگه داشته وجلوادراك جقيقي ما را گرفته وبه قول مولوي نامها برايمان همان دامها شده است

اگرنگاه ما بدون حجاب نام ونشان وآلودگي هاي ديگرباشد به  قول كساني از اهل معرفت خدارا مي بينيم ومهمتر از همه اقوال اينكه علي ع فرمود "ما رايت شيئا الا رايت الله" يعني من چيزيرا نديدم الا اينكه خدا راديدم

حال ميگوئيم وجود خود ما هم از آن چيزهائي است كه اگر بي پرده ديده شود .در واقع خدا ديده ميشود

 اگر وجود اصلي و بي نام ونشان خودرا به بينيم در ميابيم كه غوطه ور در يك هستي عظيم وخارج اززمان ومكان  است وهستي بخش را احساس ميكنيم نه خودرا

آنچه گفتيم در سطج يك معرفت والا معني پيدا ميكند و در سطوج پائين ترتوجه ميكنيم به همان اهليت و نام ونشان كه مذكور افتاد  چون كافي نيست كه مثلا بگوئيم ما از اهالي فلان كشور يااز فلان قوم و فاميل هستيم اين سئوال مطرح ميشود كه پس اهل كجائيم و از كيستيم؟

در پاسخ به اين سئوال جهاني عظيم را در برابر خود مي بينيم زميني شگفت انگيزو آسماني لا يتناهي باهمه سيارات و كهكشانهايش كه تصور عظمتش  گيج كننده وحيران كننده است در پاسخ ما اهل كجايئم بي شك به نظر ميرسد كه اهل اين جهان لا يتناهي هستيم جيات ما وابسته به كل اين نظام عظيم است انعكاس اين عظمت بي انتها درما نيزهست و تمام اعضا و سلولهاي بدن ما بطور معجزه آسا درارتباط با اين نظام جهاني كار ميكند در واقع حیات ما باهمه سیارات و کهکشانها وهرچه در جهانست خویشاوندی دارد

 آيا ميتوانيم بپذيريم كه اينست كشور حفيفي  كه عملا به ما امكان زندگي ميدهد ونه سرزمين هاي تكه تكه شده توسط آدميان دراين كره و سقف ما آسمان است نه سقف خانه مان.

 اگر بگوئيم كجائي هستيم واز كيستبم بااندكي توجه معلوم است كه چه جوابي دارد؟ بي شك اهل همين مملكت و نظام عظيم وبي انتهاهستيم واصل هستي نشات گرفته از مبدا  كل اين جهانست  واين حقيقت براي هيچكس قابل انكار نيست

در قرآن پاسخ از كيستيم با اين تعبيربدست ميآيد كه :" انا لله "ما از خدائيم. ودر خود شناسي حقيقي ناچاريم خودرا به خدا بشناسيم  نه با والدين وقوم وملت و.

وما اگر درنهان خودرافقط به چيزهاي ديگرمبشناسيم وخدا خدا ميكنيم وعملا بنده اونیستیم بديهي است كه از صداقت دور افتاده ايم ودعاي ماهم قاعدتا شنيده نميشود..و الذي حاءبالصدق و صدق به  اولئك هم المتقون(ظاهرامعني تقوي اينجا متراف صداقت است)

نكته و نتيجه:

  • هركسي چون پا به دنيا ميگذارد در غلافي از وابستگيها و مرام ها فروميرود وادراك وبصيرت اوتابعي ازآنها ميشود

پيداست كه وايستگي به همنوعان به مقتضاي تربيت  مهترين وابستگيست كه از طفوليت جانشين ربانيت خدا ميشود(تقديربوده كه چنين شود) گرچه اعتقادات ديني از همين وابستگيها حاصل ميشود ومفيداست ولي اين اعتقادات كسيرا كفايت نميكند مگرآنكه از خود مايه بگذارد وازروي بصيرت به ايمان مورد نظر انبيا برسد

بديهي است كه سعي وكوششي براي آزادسازي خود لازمست (ليس للانسان الا ماسعي) ولذاموضوع پرداختن به خوديا خودشناسي اهميت دارد.آيا ميتوانيم به خاطر خدابراي حيات خودمان ارزش قائل باشيم نه چندان بخاطر ديگران چرا كه اين حیات  وبدن واندام ما ازاوست نه ازديگران .

خودشناسي جنبه هاي گوناگون دارد وشيوه يا شيوه هاي مشخصي هم ندارد ولي گفتگودراين باره زيا د است كه در گنجايش اين مقال نيست

 ----------------------------------

 به خواست یک آشنای گرامی نوشته شد

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 12:42  توسط فضل الله شهيدي | 

بنام او

پیامبر درون

عارفان گفته اند یا به تجربه دریافته اند که در درون هرکس یک  یوسف یاعیسی یا.. نهفته است . این پیامبر در میان مکتسبات ما اسیر است این مکتسبات بواسطه بندگی خلق ایحاد میشود .طفل پس از اینکه   بدنیا میآید بنده والدین و بعد بنده کسان دیگر وارزشهای اجتماعی میشودودیگر بنده خدا نیست به بیتی از مولوی توجه کنیم

یا به طفلی در اسا رت اوفتاد    یا کزاول او زما در برده زاد

حالات خوش عرفا

عرفا واهل دل و کسان دیگر گاه حالات خوشی دارند که با هیچ چیزآنرا معاوضه نمیکنند این حالات بواسطه شکافته شدن پوسته شخصیت اجتماعی و مکتسبات  وبیرون آمدن از اسارت است 

معنی دین چیست؟

ازنظر قرآن معنی دین ایتست که جز او را بندگی نکنید( الاتعبدوا الا ایاه ذالک الدین القیم)

اینطور معلوم میشودکه لازمه خداشناسی آزادگی از بندگی غیر است  واین برای همه راهگشای خوبی است

هم اگر خدا شناسی  ممکن گردد وابستگیها و بندگی های دیگر رنگ میبازد

تجربه نیز همین را میگوید

معنی تقوی چیست؟

گفتگو دراین باره زیاد است ومصداق هایش هم بسیار

ولی رو گردان بودن از باطل ها و رو کردن به حقیقت  کل معنی آنست

حاصل تقوی آزادگی است ودر حالت آزادگی توجه به خدا ممکن میشود 

ملاک برتری و کمتری

ملاکها زیاد است اما آزادگی ووابستکی(اسارت) ملاک اصلی برتری وکمتری است

در قرآن ملاک برتری. تقوی ذکر شده وچنانکه اشاره شد حاصل تقوی همان آزادگی از وابستگی ها یا اسارتها است 

من کیستم تو کیستی؟

نمیدانم چرا این سئوال بارها برایم مطرح شده و هیچ پاسخی برآن نیافته ام  بعدا یکحا دیدم جبران خلیل نوشته بود "هر گزدر پاسخ عاجزانه در نماندم مگر در برابرکسی که از من پرسید "تو کیستی" با اینکه مطمئن بودم گفتم پس عارفان هم نمیدانند

این در حالیست که ظاهرا حیلی هم خوب میدانیم که کیستیم ودر معرفی خود ید طولائی داریم و با این دانستنها زتدگی میکنیم!

مااز کیستیم؟

چون  من کیستم بی پاسخ ماند ضرورتا این سئوال مطرح شد که از کیستم؟ این سئوال هم گتگ ولی  روبراه تر بودودیدم در قرآن پاسخ قابل توجهی دارد" انا لله"

اسکلت شخصیت

شخصیت اجتماعی هرکس اسکلت خاصی در جسم و روانش دارد که غالبا از بیرون فابل رویت است دیگران با نگاه ظاهرگاه متوحه میشوتد که کسی شرور یا نجیب یا.محیل یا معمولی است این اسکلت ها ازنسلی به نسل دیگر منتقل میشود نگهدارنده آن در فرد ترسهای مخفی و آموختگی های مربوط به آنست که" شرطی "شده است 

همین  اسکلت شخصیت( نفس) است که از نظراهل معرفت مانع راه است  

 ------------------------------------------------------------------------

 به خواست یک دوست گرامی نوشته شد

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 9:19  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               بنام او

معرفت دوستان عزیز  این وبلاگ تا اینجا  یک مجموعه مقاله است که عمدتا درباره خودشناسی وخدا شناسی است(وچند منظومه) مطالب آن قدیم و جدید ندارد بعضی مقالات را روی صفحه ملاجظه میفرمائید وبقیه را درصودت تمايل با کلیک روی ماههای قبل میتوانید بیابید درهر قسمتی که برای خواندن انتخاب شودباز ممکنست نظر تکمیلی یا اصلاحی  یا انتقادی مرقوم دارید(صرفنظر از نظرات قبل) حتما نظرات شما ولزوما وبلاگ یا نشانی شما مورد توجه خواهد بود

                                         برداشتهائی ازبعضی مقا لات

***هرکس معمولا در جامعه حل میشود و یگانگی او در دیگران ادغام میگردد خودرا با نام و فامیل وفرزند فلان واهلیت وشغل ودرجه ارزش اجتماعی  و..به صورت یکی از دیگران میفهمد و غالبا به همین ها بس میکند !! وجهی از خود شناسی اینست که  خود را از دیگران باز شناسیم و متوجه شویم که موجودی یگانه و بی بدیل در عالم خلقت ومرتبط با مبدا عالم هستیم وهرچه داریم از اوست.اینکاربه فرمایش علی ع خود گمشده را یافتن است

                                            ****************

شما يك موجود غيبي هستيد! روح شما يا خود شما را كسي نميبيند و خلافش را گمان داريد ونميدانيد كه ديگران حتي از حضور شما درجهان بي خبرند!! ازنظرآنها فرد شبيه شما و خود شما يكسان است فقط  شاهد ظاهر و رفتارو..شما هستند ولي هيچكام ازما حاضر نيستيم لحظه اي به اين حقيقت ساده توجه كنيم از درك آن ميگريزيم واين  به دليل گمشدگي ماست.

                                               ************** 

**ما عادتا نمونه ومصداق انسان را در جامعه وتاریخ جستجو میکنیم ولی نمونه ومصداق انسان خود شمائید اگر میخواهید بدانید انسان کیست و چيست تنها به خود بنگرید شما خود انسانید و دیگران تصویر و تصور انسان

                                           *****************.

**خدا را از طريق علم و فلسفه ميتوان اثبات كرد ولي اين اثباتها جنبه ذهني  ومقدماتي دارد وكم ارزش است مگرآنكه منجربه بيداري و دل آگاهي گردد دانشمنان فيزيك و علوم ديگرنيز كه  خدا شناس شده اند حتما ازراه علم به دل آگاهي رسيده اند اصولا خداشناسي يا خدابيني از طريق خودآگاهي وبصيرت مهم است اعتقاد به خدا نيز بدون بصيرت ودل آگاهی كم ارزش  و خلل پذير است.

                                         ******************* 

**این شخصیتی که داریم و تصوریکه از خودمان برداشته ایم درشرائط خاص تربیتی به ما عارض شده فرضا اگر در محیط و شرا ئط دیگری پرورش یافته بودیم شخصیتی دیگر وافکاری دیگرو تصوری جز این از خود داشتیم! پس این شخصیت و تصورات و..ما چندان اصالتی ندارد وعاقبت محو شدنی است

                                             **************   

**آنطور که عشق دو گانه است ترس واندوه عقل و اراده و مهر وکین وهمه حالات و صفات اخلاقی ما دوگانه است چرا که خود آدمی دو گانه است خود کاذب دارد و خود حقیقی لهذا صفات و جالات بسته به اینکه به کدام جنبه نزدیکتر باشد رنگ وبوی همان را میگیرد  مثلا ماهیت ترس از خدا  با ترسهای  معمولی بکلی متفاوت است  ترس از خدا هشداریست که از وجود حقیقی انسان میباشد و ترسهای دیگر غالبا عارضی و مذموم  و مربوط به شخصیت کاذب(نفس) است

                                              **************                    

**آنچه را" نفس اماره "میخوانند غرایز طبیعی نیست تاثیرات فرهنگی وتربیتی است که  غرایز و قوای طبیعی را تجت تاثیر قرار داده است چنانکه مثلا انبیا دارای همه قوا وغرایز طبیعی بوده اند میتوان گفت نفس درنتیجه تکیه و توجه به" دون الله" در انسان شکل میگبرد وبا توجه  به حقیقت ( الله )ضعیف میشود یا کنار میرود

                                              ***************

**دراسلام خود شناسی یا معرفت ا لنفس خیلی مهم است و به تصریح و تلویح از متون معتبر برمیآید وظاهرا به این موضوع مهم کمترپرداخته شده است در اینجا فقط میگوئیم منظور از علم دراسلام بیشتر دل آگاهی و معرفت ا لنفس است  ودر روا یت هم داریم که آن علمی که طلب کردنش واجب است علم  النفس میباشد  اگر این موضوع مهم کمتر موردتوجه باشد وخلائی وجودداشته باشد عرفانهای وارداتی که بر خود شناسی تکیه دارند این خلاء را پر میکنند و ناچاراشکالاتی به همراه ميآورند                                           ناتمام

                    

+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 12:24  توسط فضل الله شهيدي | 

                                             بنام او

                                            جاودانگی

ماناخوداگاه زندگی خود را جاودانه میدانیم چرا که روح حیات جاودان دارد اما غالبا میخواهیم جاودانگی را بر جسم وشخصيت اجتماعي خود حمل کنیم وچون متوجه میشویم که این ها  موقتی است گرفتارمشکل وابهام میشویم.

و چون میگوئیم زندگی دنیا موقتی است معنای موقت بودن را ازقیاس به زندگی دائمی میفهمیم وحتی آنکه جاودانی بودن رارد میکند معني جاودانگي را ميداند .

این سئوال قابل توجه است که تصوردائمی بودن برای ما از کجا حاصل شده است؟ آیا ممکن است تصورجاودانگی باشد و خود جاودانگی نباشد؟(قابل دقت) به نظرمیرسد اگر جاودانگی نبود فکر وتصورآن هم نبود! یعنی این فکر وتصوراز عمق روح جاودان برمیخیزد.

ازدلائل علمی جاودانگی:

طفلی که در رحم مادراست اگر از لحاظ علمی مورد بررسی قرار گیرد  معلوم میشود که او برای زندگی در رحم ساخته نشده چه دستگاهائی در بدنش هست که هیچ به کارزندگی در رحم نمیخورد مثلادستگاه تنفس و چشم وگوش ودست وپا بسیاری از اعضای دیگرش دراین محیط مصرف ندارد ومحقق را به این نتیجه میرساند که اینها برای زندگی دیگریست که از قبل  پیش بینی شده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/08ساعت 12:59  توسط فضل الله شهيدي | 

                                               هو

                                استفاده از فرصت ها

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، بدرگاه خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 15:18  توسط فضل الله شهيدي | 

 

                                                   هو

 خارج ازمطا لب رسمی:

                                        احساس یگانگی                                                      

 وقتیکه احساس یگانگی ظهورکند این خود و هرچه در جهانست دگرگون میشود!!

دراین حال خود  اسیر نیست آزاد  ازمکتسبات است گذشته و حال وآینده اش یک پارچه میشود هستی را درآنات بی زمان تجربه میکند!                                              

در این شرائط انسان خودش است عاری ازشرک وشریک  وپرازعشق وشکوه وعاری از تاثیرات دیگران و نسلها انگار همین حالا ایجاد شده وهیچ نام ونشانی ندارد!

             


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 13:42  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                بنام او

                                      نواندیشی و نگرش نو

همه ماچیزهای نو را می پسندیم .از کهنه بیزاریم  از مطا لب کهنه وتکراری دلمان میگیرد و مطالب جدید ذوقمان را زنده میکند . دوست داریم از مکانهای جدید جز مکان خود دیدن کنیم و.. ودرعین حال پایبند کهنه هم هستیم این چه حکایتی است ؟

ابتدا خوب است توجه کنیم  که  نوو کهنه در درون ماست نه بیرون ازما ! نوومزمن وزشت وزیبا همچوآئینه حالات ما را منعکس میکنند.مثلا كسيكه عاشق يك چهره و قامت زيباست اين عشق در خودش است نه در بيرون بقول مولوي: "ويسه ومعشوق هم در ذات تست"  این برونی ها همه  آفات تست

اگر یک چیز زیبا را زیر ذره بین قراردهیم و ببینیم دیگرچنان نیست و اگر چیز زشتی را با ذره بین ببینیم آن زشتی را ندارد پس اینها  به  خودما بستگی دارد.

اصولا روح انسان یدیده ای است که همیشه تازه وزیباست وبرای همین ما زیبائی وتازگی  را دوست داریم چرا که میخواهیم  عین روح باشیم وباتازگی وزیبائی خود همراه باشیم  باآنکه مایه اصلی تازگی ونوپسندی در درون ماست اما با شرایطی که بدن ومغزما دارد روح وروان گرفتارمکتسبات مزمن ومزاحم میشود وبه آنها دل میبندد وازقا لب آنها به  هرچيز مينگرد.ودراينحا ل شرايط نو رادرك نميكند

وقتي زیبائی طلبی و نوپسندی ما  با تمایلات نفسانی ما میآمیزد به شکل ناهنجار بروزمیکند مثلابصورت تجمل پرستی ومیل افراطی درعوض کردن ابزار ووسائل و لباس میشود ویا به شدت تحت تاثیر زرق وبرق قرارمیگیریم واین وجه نا صحیح  آنست كه بانگاه غيرآزاد صورت ميگيرد(  دو وجهی بودن حالات آدمی ومثبت و منقی بودن آنها که در این نوشته ها مورد توجه بوده قابل دقت است)

ما از چیزهائی که در بیرون میبینیم   تصویر و تصوری حسي  ميسازيم و این تصویر وتصوردرسلولها ی مغزبایگانی ومانده میشود وما پايبند آن ميشويم وبعد هرچه را می بینیم  درقا لب آن آموختگی  قبلی وکهنه درمیآوریم وقضاوت میکنیم و ديگرچیززیبا و تازه ای نمیابیم ولي اگراز اول تصور ادراكي از چيزي داشته باشيم دو باره ديدنش تكراري نيست وبازآن را نو مي بينيم پس آنچه کهنگی می پذیرد برداشتهای سطحی و حسی ماست که با جسم وماده بیشترمرتبط است ولی ادراکات و احساسات عالی ما خاصیت نو شوندگی دارد زیرا به جوهرروح ما نزدیکتر است.

 تصویر و تصورات حسی ما برروی سلولهای مغز استوارند ولذا صورت مادی و قالبی پیدا میکنند(چون سلولهای مغز از ماده تشکیل شده ) اگر اینها کنار بروند همه چیز نو میشود وقتی به مسافرت میرویم  قالب هاي ذهني را كنار ميگذاريم ومناظر تازه مي بينيم و احساس طراوت میکنیم وچه بسا این مناظر را به مناظریکه در محیط زندگی دیده ایم ترجیح میدهیم (عارف وارسته به هرکجا که رود آسمان و زمین و موجودات را به یک رنگ می بیند)

کسانیکه به خارج سفر میکنند و نگاه عادتی راکنار میگذارند  به خاطر نو نگری شاید محیط آنجا را به محیط خود ترجیح دهند همین طور کسیکه از خارج به محیط ما میآید چیزهای نو وشگفتی می بیند که شاید خودمان نمي ینیم 

برخورد ما با کتابها وآثارعلمی واخلاقی هم همین طوراست ممکنست یک اثر خارجی تنها به خاطرخارحی بودنش نطرمارا بگیرد ودقت ما را جلب کند زیرا در قالب مکتسبات قبلی ما نیست واگر همان را یک شاعرقدیمی خودمان گفته باشد به نظرجالب نمیآید

دریک کتابی از یک نویسنده انگلیسی  که در باره قرآن تحقیقاتی کرده بود نوشته بود که درنظرما قرآن جاذبه مغناطیسی دارد وقتی یک آیه را میخوانیم حریصانه میخواهیم آیه بعد را هم بدانیم ونوشته بود گمان کردم من اینطورم بعد تلفن کردم و نظردوستان صاحبنظرم را جویا شده آنها همگی گفتند از نظر ماهم همین طوراست این بیشتربواسطه جدید بودن از نظر آنهاست(معارف عالی قرآن جای خوددارد) ولی دراثر تداوم ممکنست این جاذبه و تازگی محو شود به قول مولوی:

گربگیری نکته بکر و لطیف ....بعد درکت گشت بی ذوق وکثیف

 

به نظر میرسد علم و بصیرت در قرآن متضمن معنی از نو دانستن و از نو دیدن است واگر این معنی رامتضمن نباشد علم همان دانستگی های ذهنی یا "حمل اسفار" وبصیرت همان نگاه معمولی و بی فروغ محسوب میشود که علاج کوری دل نیست وقرآن کراراهشدار میدهد که" اعلموا" ویا" افلا تبصرون" یدانید. آیا نمی بینید؟مسلما این دانستنها ودیدنها خلاف کهنه اندیشی وکهنه بینی است وهمیشه  باید مطرح  باشد ومربوط به زمان خاصی نیست.

 

در صدر اسلام کلمه الله در بین مشرکان مطرح بود چنانکه در قرآن آمده است که اگرازآنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفرید میگویند الله آفرید ولی قرآن معنی الله را از نو توضیح داد ومثلا خدا را از رگ گردن به انسان نزدیکترمعرفی کرد و.. ماهم باید  معنی الله را در اندیشه خود تصحیح کنیم وتصویر و تصورات حسی وقالبی را کنار بگذاریم و خدا را راز وجود خود و هستی جهان بدانیم نه چیزی خارج از خود و جهان ودراین مقا ل حتی المقدور به این نکته اشاره ای خواهد شد.

 لطفا كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 7:1  توسط فضل الله شهيدي | 

 

                                 بنام او                            مرتبط با خودشناسی

قرآن كريم انسان را چه جور موجودي معرفي ميكند؟

ازاوصاف متعالی ومثبت انسان  در قرآن  یکی اینست که  روح خدا دراو دمیده شده است (این حقیقت را نباید سرسری گرفت همین احساس خالص هستی من وشما نفخه روح خداست یابگوئیم از جنس خداست وبسیار عظیم وسرشارازعشق وشکوه است ولی درقفس خیالات و مکتسبات اجتماعی ما وروزمرگیها زندانی شده است وذهن مامعمولاآنرا به دیگران یا تصوریکه از خدا داریم نسبت میدهد نه به خود خدا یا اقیانوس هستی)

دیگر اینکه انسان در زمین جانشین خدا  قلمداد گردیده است ( این وصف با وصف نخست  که روح خدا دراو دمیده شده مناسبتی دارد) دیگر اینکه نسبت به فرشتگان ارجحیتی دارد(درصورتیکه به کمال خود برسد واتکا به دون الله نداشته باشد)

دیگر اینکه کوشنده ایست  بسوی پروردگارش و اورا ملاقات خواهد کرد (یعنی خدارا احساس خواهد کرد واورا خواهد دید چنانکه کسانی از اهل معرفت که به عشق واحساس عالی تا حدی رسیده اند درهمین دنیا حضور پروردگار را احسا س کرده اند)  

دیگر اینکه بر نفس خودش بصیر است (یعنی میتواند خود را بشناسد وبه احوال درون خود بنگرد وشکوه وعظمت خود را دریابد و کاستی های خود را متوجه شود بحث خود شناسی از اینرو قابل طرح است)  ونیز انسان به بهترین صورت آفریده شده است(نه فقط بظاهر)

وانسان  خلقت واحد و فرد دارد(خلقت واحد دارد یعنی اینکه هر کس در میان همه جامعه بشری منحصر به فرد است و دومی ندارد این یکتائی انسان انعکاس یکتائی پروردگار براوست که الواحد لا یصدر منه الا الواحد این احساس یگانگی قابل کشف است هرکس یگانگی خودرا بدرستی کشف کند موحد میشود واز اسارت شرک وشریک رها میگردد)

ونیزانسان فطرتا خدا شناس است چنانکه در عالمی ناشناخته به سئوال "الست بربکم"پاسخ بلی داده است(این پاسخ را فقط با شهود خود یا خودشناسی داده است این انسان یعنی تو)

وهمچنین موضوع بدکاری و تقوا  و  یا با طل و حق به او الهام شده است(مقصود بدکاری و تقوای القائی وآموزشی که غالبا باید ونبایدهای  اجتماعی است .نیست الهام فطریست)و..

 اهل  معرفت باخود شناسی ممکن است مصادیقی از این اوصاف را در خود بیابند

وانسان ازنظر قرآن واجد اوصاف منفی وعجیبی نیزهست (این اوصاف به معنی تحفیر یامحکومیت انسان نیست ولی بالقوه یا بالفعل دراووجودداردوباید ازاین احوال بدرآید  وبرای همین درقرآن آمده است )

ازجمله اینکه  در اسفل سافلین( جای بسیار پست)افتاده است واهل ایمان چنین نیستند ونیزانسان دررنج آفریده شده است

نسبت به پروردگارش کنود است (بسیار ناسپاس)  وهم کفاروکفور است( بسیار ناسپاس واهل کفران)

ونیز ظلوم است یعنی بسیارستمگر ونیز جهول یعنی بسیارجاهل ونادان است(بعضی کفته اند ظلوم وجهول بودن انسان یعنی که استعدادعدالت و دانائی دارد) واز نظر فرشتگان مفسد و خون ریز است و..(مصادیق اینها معلوم است)

همچنین انسان حریص است ودر قبال آسیب جزوع یعنی بیفراراست (مگر دائم با خدا باشد) ونیز عجول( شتابزده) است

وقتی نعمتی به او روی میآورد" فرح وفخور"یعنی اهل سرخوشی ومباهات میشود

وچون نعمت ازاو گرفته شود مایوس وکفوریعنی ناامید وناسپاس میشود(مگر صابرین)

ودر قبال کرامت خدا غره و فریفته شده است و..

هنگام گرفتاری خدارا میخواند وچون گرفتاریش برطرف شد کانه خدارا نخوانده است(مرکان لم یدعنا)

ونیزقرآن انسان رااصولا در مسیرخسران معرفی میکند جزمومنان صالح را

این اوصاف هم در خودشناسی به اهلش کمک میکند ونکته ها بدست میدهد

شاید صفات عالی مذکور برای ما خوشآیند و صفات منفی ناخوشایند باشد وشاید باشتابزدگی مثلاخودرا سپاسگزار نشان دهیم ولی مقصود  قرآن خود آگاهی  است تابدنبال آن در مسیرهدایت قرار گیریم

حال سخن اينست كه با این مفاهیم چگونه ممکنست بدرستی مواجه شویم طوریکه برخودآگاهی ما بیافزاید وموثروهدایت کننده وآرامبخش باشد

اینجا امر ونهی یا تحقیرانسان مطرح نيست خودآگاهی بیچون وچرا مطرح است متاسفانه آنجا كه قرآن اوصاف انسان را میگوید یاامر ونهي ميكنداغلب در قالب ضوابط احتماعی وآمریت انسانها فهمیده میشود واين فهم قرآني نيست

 لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/12ساعت 14:59  توسط فضل الله شهيدي | 

                                     بسم الله الرجمن الرحیم

سخناني در باره خودشناسي از علي عليه السلام

*بزرگترین جهل ها جهل انسان به نفس خویش است وبزرگترین حکمتها خودرا شناختن است

*شگفت دارم از کسیکه برای گمشده اش جار میزند وخودرا که گم کرده نمیجوید

*چگونه دیگران را میشناسد کسیکه خودرا نشناخته است؟

*هرکه خودرا شناخت به غایت هر معرفتی رسیده است

*رستگاری برای کسی است که به معرفت نفس موفق شود

*کسیکه خودرا شناخت پروردگارش را شناخت

كسيكه ارزش خودرا نشتاخت به هلاكت رسيد(هلاكت رواني)

شرحی بر خودشناسی:

 سخنان گهربارفوق وبیشتراز آنها رادر المیزان ذیل تفسیر آیه یا "ایهاالذین آمنوا علیکم انفسکم .".ومآخذ ديگرمیتوان دید ودر احادیث وآثاراهل معرفت وعرفان هم سخنان بسیاری دراین موردوجودداردواهميت خود شناسي را كاملا ميرساند هم پيداست كه گوهرارزشمند هستي در خود فرد نهفته  نه در خارج او

ودر قرآن کریم توصیه شده که به خود بپردازید(مائده/105)وخود فراموشی در آیات زیادی نهی شده است(الحشر/19 یس/ 78البقره44وطبق آیه میثا ق(اعراف ۱۷۲)هرانسانی با شهود خود ونه چیزدیگر به رب خود معرفت یافته است (واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی..)ومیخوانیم که نشانه های خداهم در زمین وهم در وجود خودتان است آیا نمی بینید(ذاریات/20)...

ودر قرآن کریم "فروختن خود"(بئسمااشتروا به انفسهم) ونیز "خودزیانی" (خسروا انفسهم ) وخیانت به خود (یختانون انفسهم ) وظلم  بخود(انفسهم یظلمون) و..مطرح ونهی شده است

ودرمواردیکه قرآن صفات عالی ودانی انسان را بیان میکند به لزوم خودشناسی انسان عنایت دارد( در مبحث جداگانه ای مطرح خواهد شد)

به نظر میرسدکه این حقایق تاحدزیادی از نظرها مخفی مانده وبه آنها پرداخته نشده است ولذا در این مجموعه ناچیز مطالبی درین باره برحسب تکلیف نوشته شده است چه علاقمندانی بیابند ونگاه کنند یا نه (اگربعضي معرفت دوستان اينها را میخوانند و معرفی آن را به دیگرعلاقمندان  خدا پسندانه ميدانند خوبست که چنین کنند چه اگر اینها مخفی یا کم اهمیت بماند خلائی  پیدا میشود و عرفانهای خارجی که کاملا برآن نکیه دارند این جای خالی را پر میسازند.)

خودشناسی یا خودآگاهی دو وجه مهم دارد یکی اینکه انسان به ارزش والای هستی خود در عالم خلقت(خارج از ارزشهای اجتماعی وکثرتها)تاحدودی پی ببرد ومتوجه باشد که موجودیست یگانه ومجرد که  پروردگارش اوراآفریده و نگه داشته است(خارج از تصدیقات پیش ساخته دینی)

هركس از لحاظ وجودي وعلم حضوری به منزله اولين ونمونه انسان در كره خاك است ونمونه هاي ديگرباعلم حصولی از نظرمقايسه صفات وقراردادنمونه حساب شده اند واصولاعالم خلقت وجامعه باعتبار وجود خودشما معنا یافته واگرشما نباشيد انگار عالمی وجود ندارد نقل است كه امام سجاد با آنهمه تواضع ارزش وجودي خودرا از ارزش همه جهان بيشتر دانسته اند مولوی درباره ارزش فرد ميگويد: توزچرخ و اختران هم برتري

وجه دوم خودشناسی (خودآگاهی) اینست که ما بر کاستیها وبدآموزیها وتاثیرات ناهنجاری که بروجودمان عارض شده پی ببریم این وجه خودشناسی  همان محوکردن خود کاذب است که باعتباردیگران معنی یافته و اگرتوفیق حاصل شود باعث آزادگی واحیای ارزش حقیقی میشود ومستلزم تامل و تعقل در حالات خود و صبر و هشیاری است  چه ذهن ما به شدت از نقاط ضعفمان ميگريزد وهنر بزرگ آنست كه اقلا انسان در خلوت به ناهنجاريهاي خود معترف باشد واز تاریکی درآوردبدون اینکه به آنها معتقد شودواهمیت دهد

ميگويند نوعي تكبرمانع ديدن عيوب خود ميشود تكبربه ديگران اگر توجيهي دارد ولي تكبر به خود و وجدان خود توجيهي ندارد واعتراف وجداني باعث تخفيف مشگلات ميشودهيچكس نيست كه از نقص واشكال بري باشد وبي عيب ديدن خود نشان ناخودآگاهي وجهلي عظيم است پيشوايان ما مثلا به ما گفته اند: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب وعقلي مقلوب وهوائي غالب.الخ ودر همه دعاها اعترافات غرائي مي بينيم اين نشان خود آگاهيست كه منجر به پي بردن به منزلت والاي خود وخدا شناسي مبشود(اهل استکبار عیوب خود را نمبینند وازنظراهل معرفت فرومایه  ونادانند)

  حضرت علي ع فرمود من دنیا راسه طلاقه كرده ام ترک دنیا به معنی محو منیت و دنیای خیالی خود است وموافق بیان حافظ است که میگوید: "خودرامبین که رستی"  البته اگر وجه اول خود شناسی در نظرباشد برعکس" خورا ببین که رستی" درست است چه انسان بايد حضوروارزش راستين خودرا در جهان احساس كند این دو وجهی بودنها در همه صفات وحالات آدمی وحوددارد وتقریبا مورد توجه نیست وگاه باعث سوء تفاهم  وگمراهی اندیشه میشود وناچاردراین وبلاگ  به آن اشاره شده است

وتفصیل دو وجه خودشناسی زیاد است ودراین مجموعه مطالبی درین زمینه ها هرچند نارسا ونامرتب  آمده است بابررسی تیترمطالب مبتوان آنها را يافت .  18ذی الحجه 1329

 لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 7:28  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                  هو

 نكاتي كه كمترعنوان ميشود

                                 آيا ماهيت اين نفس چيست؟

گفته شده که دشمن ترین دشمنان هرکس نفس اوست واینرا همه اهل معرفت تصدیق میکنند وحای سئوال دارد که آیاجنس وساختاراینچنین پدیده خطیرچیست( چنانکه در جنگها  ساختار وامکانات دشمن معمولامورد شناسائی فرار میگیرد)دراینجا ميخواهيم اجمالا بررسی کنیم که ماهيت نفس چيست؟. وساختاررواني وبدني آن وشرطی شدن ها درنظر نيست

 در بعضی کتابهای اخلاق ماهیت نفس را قوه شهویه وقوه غضبیه وقوه قهریه وقوائی دیگر میدانند که به طور طبیعی در انسان وجود دارد ولی قابل توجه است که قوا وغرایز طبیعی اگر صورت سالم داشته باشند هرگز دشمن نیستند مثلا كسيكه تشنه است اگر دنبال آب بدود وآنكه گرسنه است با اصرار غذا طلب كند وكسيكه در مقابل تجاوز از خود دفاع كند و..اهل نفس شناخته نميشود (حيوانات نيز كه مطابق قوا وغرايز طبيعي زيست ميكنند واژه نفس بر آنها صدق نميكند)

 ونیز اگر نفس همان قوا وغرایز طبیعی حساب شود باید کسیکه همه نیاز های طبیعیش را ميتواند برآورده كند دیگر دستخوش نفس نباشد در حالیکه میبینیم مثلا ثروتمندان وقدرتمندان غالبا بیش از دیگران گرفتار هوای نفسند پس عامل دیگری درکاراست که سوار برقوا وغرایز طبیعی میشود وآنها را به مسیرهای انحرافی میکشاند واین دشمن حقیقی انسان است نه خود قوا وغرایز طبیعی

یک مثال ساده اینکه اگر عامل مذکور به حس ذائقه عارض گردد شخص باصطلاح شکم پرست میشودمثال دیگر اینکه اگر به قوای جنسی بپیچد باعث شهوت پرستی میشود واگربر حس طبیعی مالکیت عارض گردد مال ومنال پرستی را سبب میشود واگر برحس کمال  طلبی انسان که طبیعی است عارض گردد باعث جاه طلبی وتجاوز به حقوق دیگران میگردد و...واغلب چند قوه وغریزه ذاتی را از تعادل خارج میکند کسیکه بطور طبیعی تشنه یاگرسنه است پس از یا فتن آب وغذا آرام میگیرد و.. اما انسان دستخوش نفس همواره حریص است وهیچگاه  ارضا نمیشود به قول مولوی

عالمی را لقمه کرد ودر کشید     معده اش نعره زنان هل من مزید !

پیداست که تمایلات سیری ناپذیر انسان يامن كاذب يا نفس ریشه در چیزديگري داردكه رؤيائي وایدآلی بنظرش ميرسد واز گرایش به غیر از زمان طفولیت پیدا میشودومیتوان آنرا حس خوف و پرستش اولیه نامید(باتوجه به مقاله ما چه چیز را میپرستیم) که برمبنای آن  فرد میخواهد  به خود تمامیت ببخشدوبراین مبنای ناقص ودراین مسیر نادرست  الهه ها وارباب قدرت و ثروت  وملزومات آن مثل جاه ومقام مورد اتكا و پرستش قرار ميگیرند  وباصطلاح انسان خود پرست يا معشوقه پرست يا ما ل پرست يا مقام پرست و.. ميگردد واز کل حهان و مبدا آن غافل میشود.(این عیوب درهمه ما هست) همه اینها از جهت درونی هوای نفس است که در قرآن خدای بعضی قلمداد شده است(فرقان۴۳) وممکن است خدای واحد کم وبیش به همین انگیزه ها مورد توجه و پرستش قرار گیرد!

  موید مطلب آنست كه تصحيح پرستش يعني آگاهی وبصیرت در خداشناسی  مقابل این امیال وعلایق قرار میگیرد وآنهارا سست یا محو میسازد ودلیل وموید روشنتر اینکه وارستگی وتزکیه نفس هرگز مستلزم حذف قوا وغرائز طبیعی نیست ومثلا انبیا واولیا دارای این قوا وغرایزبوده اند وپیداست چیز دیگریست که دراثر تزکیه محو یا کم اثر میشود وازنظر این مقال احساسات مربوط به بندگی غیرخداست. 

از مطالب مذكور میتوان فهمید که  ماهیت نفس توهم و خیا ل است که چیزهای خاصی را در نظر انسان رنگین و ارزشمند میسازد وریشه در خوف وپرستش ابتدائی داردودراثروابستگی  به چیز وکس ومیل تمامیت ارزش خودپیدا میشود این توهم وخیال چیزهائی را یا خودرابه جای خدا مینشاند و مورد اتكا و ستایش وپرستش قرارمیدهدوامیال روزمره فرد را میسازد واین حالت باصطلاح ناشی ازضعف قوه دراکه در مقابل قوه وهمیه است.

وطبق بیان قرآن کریم آنها که بگویند رب ما خداست وبرآن بما نند دیگرهیچ خوف وحزنی ندارند(احقاف ي13) این معنی نشان میدهد که آنها قبل از معرفت به خدا دلشان پرا ازبیم  وتوهم بوده است وطبق فرآن كريم اكثريتي كه ايمان حقيقي ندارند از ظن و گمان(ياتوهم وخيال) پيروي ميكنند(وما يتبع اكثرهم الا ظنا/يونس 36)

 ضمنااز این بیانات قرآنی وامثال آن میتوان فهمید که  رنجهاي روانی انسان بواسطه خيالات و ملاحظات شريكانست وجوهرهستی هر کس مجرد ومتصل به حقيقت بزرگيست وغمي ندارد

هم اهل معرفت به تجربه دریافته اند که هرگاه خیال وتوهم ازبین برود وصال حق میسر مییشود به قول شیخ شبستری "خیال از پیش برخیزد وصا ل است"

وقتی الهه ها یا ارباب یا اقوام يا شريكان یا کل جامعه  مورد اتکا و اعتماد وپرستش قرار میگیرند  میل وهوس شدیدی  نسبت به آنها(گاه تاحد فدا شدن) برانگیخته میشود این امیال به قدری شدید وغیر قابل انعطاف هستند که  به اژدها وغول بیابانی و مار صد سروغیره تشبیه شده اند ريشه اين اميال ترسها و توهمات پیچیده ومزمن و مخفی وعاريتي انسان است كه غالبا از نسلهاي قبل آمده وبا تغيير شكل به نسلهاي بعد سرایت میکند يا آموزش داده مبشود چنانكه زبان و دين هم از اسلاف به اخلاف ميرسد  اين سرايت طوريست كه ميتوان گفت خوی و منيت اجتماعي توليد مثل ميكند چنانکه می بینیم ویژگی اقوام وملتها ثابت باقی میماند

در حاشیه موضوع به یاد داشته باشیم که انسان موجودیست که اصلا حالت بندگی یا بردگی دارد وبدون بندگی و اتکاوعشق به چیزی نمیتواند زندگی کند چرا كه قائم به ذات خود نيست و اگرتوجه و اتکا خود رادر خیا ل از دست بدهد احساس امنيتش به خطر میافتد ولو در جای امنی باشد بنابراین درخیال خود یا بنده چیز وکس وقدرتها ست وازآنها بیم دارد یا بنده آفریننده اش میباشد وتقدیر چنین بوده که مقد متا  در حالت بندگی دون الله زندگی کند چنانكه طفل از همان موقع كه بدنيا ميآيد درفضائي  شرك آلود قرار ميگيرد ووايسته به غير خدا ميشود. وبايد در بزرگي با مجاهده از ولايت اوليا بشري وشريكان خارج وبه بندگی خدا برسد

یک نتیجه گیری اینکه براي رهائي از نفس  مبارزه با غرايز ونيازهاي طبيعي مطرح نيست چه اینها واقعی است بلکه باید باآنچه غیر واقعی و کذب است مبارزه شود لهذا بايد ببينيم چه عوامل عا ريتي يا بيگانه از درون برما فشار وارد ميكند وافكار و تمايلات مارا از مسير عادي خارج ميسازدوکنترلهای لازم برغرایزوقوا ی طبیعی را مشکل یا ناممکن میسازد . در اين كار مهم بايدآموختگیها ی مزاحم ووابستگیها وترسهای  مخفی نسبت  به غير(دون الله)از لایه های تاریک ذهن به سطح درآيند وشفاف شوند تا یی اساس بودن آنها معلوم گردد ودر اینصورت است که رعایت تقوا موجب آزادی ورستگاری میگردد ضمنا در اين مجاهده هرگونه عکس العمل وعصیان وتقلانتیجه معکوس دارد چه اصولا  رهائي از نفس  مستلزم مراقبه صحيح و شکیبائی ومدارا با خویش ومعرفت به خدا ست وعمری برای تحقق آن لازمست.  

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 6:45  توسط فضل الله شهيدي | 

                                                " هو"

مطالیی که کمترگفته میشود:

                                  ما چه چيزرا ميپرستيم؟

 

همه ما با اتصال واتکابه چيزيهائی وکسانی  احساس وجود ميكنيم با اتصال واتكا به خانواده وافرادي خاص وجامعه ومال ومنال وارزشها وغيره زيرا عامل هستيمان خودمان نيستيم واحساس نيازو تنهائي ميكنيم به هرچه متصل باشيم  وتكيه كنيم در نهان يا آشكارآنرا گرامي ميداريم وميستا ئيم

هرچه را عميقا ميستا ئيم وبه آن متكي ميشويم درواقع همان چيزرا ميپرستيم گرچه بطورعلني نام پرستش به آن ندهيم اين نشانه حالت پرستش اوليه ياپرستش حسي درانسان است براي روشن ترشدن موضوع يادآوري ميشود كه صفات وحالات آدمي دو وجهي است( باتوجه به مطلبي كه درمقدمه اي بر خود شناسي دراين وبلاگ آمده) واين دو وجهي بودنها بواسطه اينست كه خود انسان دو وجهي است  به قول شاعر"از فرشته سرشته وز حيوان"(ماخوذازكلام رسول خدا) بسته به اينكه حالات آدمي از كدام جنبه بيشتر تغذيه كند رنگ وبوي همان جنبه را به خود ميگيرد

بنابراين حالت پرستش هم دو وجه پيدا ميكند وجه ابتدائي آن به طورطبيعي وحسي در كودك ونوجوان وجوان ودرمسن ترها وپيران بروزميكند كودك خود را به مادرمتكي ميسازد ومرجع پرستشش هموست وميخواهد دروجوداوادغام گردد اگر از مادر دور بيافتد سخت بي تاب ميگردد وجوان طبق مکتسباتش  متكي به خانواده و اشخاص وارزشها ومتمايل به جنس مخالف  است وشايد توجهي به آفريننده خود هم پيداكند وهمچنين  مسن ترها وپيران به شكلي ديگربه اشخاص يا كانونهائي توحه وتكيه ميكنند يا به آفريدگارتوجه ميكنند  چه هر فرد چنانكه اشاره شد بطور ناگفته وگفته ميداند كه خودش خودرا نيافريده واصولا از لحاظ رواني محتاج است اين حالت ستايش وپرستش را ايجاب ميكند وفرد ناچاراست خودرا به مراجعي منتسب ومتكي سازد ميبينيم در بدو امرمراجع اتكا وپرستش هركس مربيان وبزرگان وقدرتها وعناصراجتماعي هستند ودرجوامع اولیه نماد اینها بصورت بت درآمده وباحس پرستش اولیه رسما مورد پرستش قرار گرفته است وپرستش نوع دوم را که متوجه پروردگار است عمدتاانبیاء الهی مطرح کرده اند ومتاسفانه خوی شرک زده ما چه بسا با این پرستش می آمیزد واز اخلاص خارجش میسازد.

پرستش از هرنوع که باشدازاین جهت مطرح است که اگرآدمي خود را به چيزي متكي ومتصل نداند احساس امنيت وآرامش خودرا از دست ميدهد ولو در شرائط امني واقع شده باشد پيداست كه علاوه بر شرائط امن چيز ديگري به عنوان ارتباط وشراكت ويا ازديگري بودن بطور جدي در زندگي ما مطرح است ولي كمترعلني ومطرح ميشود

كودك  فقط بخاطرنيازبه تغذيه وامنيت خودرا در بغل مادرنمياندازد نياز پيچيده تري هم دارد گوئي ميخواهد خود را به او واگذارد واز او باشد  ولذت يبرد اين كاريست كه از عاشق ومعشوق هم براثرخاطرات كودكي يا به مقتضاي حس پرستش اوليه سر ميزند وميخواهند خودرا در يكديگر ذ وب نمايند شنيده شده است كه مثلا عاشقي به معشوقش گفته:مي پرستمت! يا مريدي خطاب به مراد خود ميگويدخداوندگارا يا شاهان قديم گاهي كعبه عالم به حساب مي آمدند وديده شده است كه كساني به جاه ومقام ياثروت وغيرآن  تاحد پرستش ظاهر توجه دارند.واينگونه پرستش وخداانگاري ها درآنها ظاهرا جدي وازعمق دل است

  اگربناباشد باهمين زير بناهاي حسي با مذهب حق مواجه شويم وبا تغييرشكل سلطه پذ يري خود از عناصراجتماعي به شخصيت هاي بزرگ وارزشهاي مذهبي رو كنيم به جاي بهره گيري فقط درخيال به آنها اتكا والتجا ورزيده ايم ولذا ولايت انبيا و ائمه دين كه يك ضرورت است(ولايت هم دووجهي است) سهل است كه درقالب پرستش اوليه درآيد  وارزش راستين پيشوايان را در حجابي از آرايش وآلايش نامرئي گرداند وحالت شخصيت پرستي و نام ونشان پرستي ويا مدفن پرستي وكتاب ودعا وحديث پرستي وخلاصه دين پرستي (به جاي قدرداني وگراميداشت ) در روحيه ما پيداشود كه دراينصورت موافق بيان قرآن كريم شاید  در مصداق "قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا ولما يدخل الايمان في قلوبكم"قرارميگيريم. حس پرستش اوليه اصولا اينگونه اقتضاآت را دارد چه برخاسته از خود وابسته يا خود كاذب ودرفضاي شرك آلود است ودر قرآن ميخوانيم "وما يؤمن اكثرهم بالله الا وهم مشركون"يعني اكثرمؤمنين نيز مشركند اهل معرفت نسبت به خداشناسي حقيقي حساس بوده اند وبيخبري بسياري از مردم راديده اند وگاه بيانات عجيبي اظهاركرده اند حافظ گفته:

سرزحسرت زدر ميكده ها بركردم   كه شناساي تو در صومعه يك پير نبود!...

  خدا زان خرقه بيزار است صد بار     كه صد بت باشدش درآستيني

درپرستش اولیه انسان ظاهرا خدا را میخواند ولی در واقع خدا را نمیخواند وباتخیلات خود سروکارداردو متوجه اشکال کارش نیست نداي "لا اله الالله "و"لاتعبدوا الااياه" واذکار دیگراو راتكان نميدهد وعاقبت با ید به ورای آن دست یابد  پرستش حقیقی بامحو حجابها و با معرفت به خدا ممکن میشود وبااحساسات وعشقي نوراني همراه است  تاوقتیکه وابستگي هاوافکار مربوط به پرستشهای اولي محو نشود  امكان توجه وحضورقلب  نسبت به حقيقت هستي يا پروردگارفراهم نمیگردد .برای همین  توصیه شده که حین نماز به هیچ چیزی فکر نکنیم دراين پرستش هم ميل محو شدن درمحبوب واتصال به او وجودداردكه" انا لله" وگويابازتابي از آن بر نوع اول افتاده است(مثلا ميل محو شدن در محبوب ومخدوم ازاين جهت است و مثا لش گذشت) و بسياري از احساسات وعلايق مذهبي ارتباطي با اين عشق وپرستش متعالي دارند واحساسات ديني ما غالبا آميزه اي از پرستش نوع اول ودوم است ومهم غلبه حالت دومي به اولي است

گفته شد كه ماهرچه را عميقا ميستا ئيم وبه آن متكي ميشويم همان چيزرادراصل ميپرستيم وچون هيچ چيز جزخدا قابل ستايش نيست وهمه ستايشها ازاوست(الحمد لله رب العالمين) پس حس پرستش ابتدائي كه متوجه غيرخداست ناچاربايد در گردونه وقايع زندگي وبامجاهده تحول پيداكند واز عادت وپندارخارج و متوجه مبدا هستي وآفريدگارخود گردد كه هرگونه پرستش از نوع اول ولو بنام دين باشدابترخواهد بود (عمل صالح ازين دست ممكنست ماجورباشد)

گرچه پرستش هاي ابتدائي انسان نموداريست ازپرستش ماورائي لكن نباید فراموش کرد كه ماهيت ايندو بكلي متفاوت است اولي چنانكه اشاره شد برخاسته از خود كاذب يا نفس ومتوجه  مخلوقات است (خدا را هم تا حد مخلوقات پائين ميآورد) وعاقبت محو ميشود وحجابي براي ظهوروجه ديگرعشق وپرستش است و وجه دوم به ندرت بطور بارزظهور ميكند ولي چنانكه اشاره شد آثاري ازآن در همه هست.وممكنست كسي گاه  " الحمد لله" را با ضميرمنيرو نفي ستايش هرچيز ديگربگويد وممكن است كسي ابتدا با حس پرستش اوليه به كارهاي عبادي بپردازد ولي  در طول عمرتغييركند وپرستش حقيقي در وجودش تقويت شود واگر مجاهده ونوانديشي نباشد  درپرستش اوليه متوقف است  

نتيجه اين مطالب آنست كه شايد بتوانيم آنچيزهائي را كه از اول درذهن خودتكيه گاه ومورد تعلق وستايش قرارداده ايم واحيانا احساس پرستش اوليه مارا ارضا ميكند ازنووبطورعيني ببينيم( بلاتشبیه آنطور که بت پرستان صدراسلام بی خاصیتی بتها ئی را که جانشین خدا کرده بودندمیدیدند ومتوجه توحیدمیشدند)اگركسي درست ببيند قاعدتا تعلقات دنيائي ودنيا پرستيش نقصان ميابدچه متوجه ميشود كه اینها پايه واعتباري ندارد اگر اين ديدن  وتامل درست انجام شود(طبق توصيه قرآن  تفكر وتعقل وبصيرت دركارباشد) زمينه پرستش حقيقي  كه با آزاده حالي ومعرفت صورت ميگيرد هرچه بيشتر فراهم ميشود اهل پرستش جقيقي نه فقط هنگام ذكر ونماز بلکه همیشه روحيه شان با خدا مرتبط و به تعبیر  فرآن کریم دائم الصلاه هستند(الذین هم علی صلاتهم دائمون )آنان اگر به دلیل موجهی غمگین نباشند همیشه حال خوشی دارند چه با خدا زندگی میکنند يك مظهرمشهوراين پرستش علي ع است كه فرمود من چيزي را نديدم الااينكه خدارا قبل ازآن وباآن وبعد ازآن ديدم

 ودر حديث است كه  هركس دو ركعت نمازبخواند لايق بهشت ميگردد بديهي است در اين حديث  پرستش حقيقي كه آلوده به پرستشهاي ديگر وكرنشها وتعلقات دنيائي نيست مطرح است هرچند مطلوب نهائي دورازدسترس ماست ولي اهل تامل بودن يا نبودن وذوق رسيدن به حقيقت خودبخود مهمست  اهل معرفت به پرستشهاي غيراصيل اشكال وارد كرده اند بزرگي از اهل معرفت بادل آگاهي  گفته است:            اين پرستش كه تو كردي شرك است             بي خدا   چند خدائي بس كن..

 

مكمل مطلب

                                   بت جامعه  !

هرچه را ميستائيم ازجريانات فكري اجتماعي برآمده ودر جامعه تاريخي يا امروزي شكل گرفته است مثلا شخصيت ها وقدرتها ي بانفوذ وفرهنگها وتمد نها وپيشرفتهاي علمي  وآثارهنري وزرق وبرقها وآثارتاريخي  شگفت انگيز وهمه چيزهاي چشمگيرديگر كه انسان را بشدت تحت تاثير قرار ميدهد  وبه ستايش واميدارد ازجامعه با ابعاد تاريخيش برخاسته است وكمتر كسي به فكر ميافتد كه اين جامعه وجوامع وملل ديگر را چه عاملي يا چه كسي ساخته وبرپا نگه داشته است؟ تا آنرا مخلوق بداند وبه آن چنان تماميت نبخشد كه تكيه گاهي معتبرحسابش نمايد

جامعه هويت فرد ونشئه هستي فرد را درك نميكند ونميشناسد فقط نامها ونشانها را ميشناسد اگر ظاهر كسي كاملا شبيه شما باشد اورا عين شما متصورميشود اگر شما در جهان حضور نداشتيد. وآن شبيه شما حضور داشت براي جامعه فرقي نميكرد تنها حضور خودرا درجهان خودتان ميدانيد وبس !

اما باورما خلاف اينست گمان داريم ديگران هويت ما را ميبينند وبا خيالات وتوهمات خود زندگي ميكنيم چنانكه كساني گفته اند زندگي خواب وخيالي بيش نيست.ومهمتراينكه ازپيامبرگرامي نقل است كه" الناس نيام" يعني مردم درخوابند(گويا خواب بودن همان خواب غفلت است)

پس جامعه درعين حال كه نيازهاي انسان رابرآورده ميكندووسيله هدايت است گمراه كننده هم هست                              

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 8:36  توسط فضل الله شهيدي | 

ازيادداشتهاي گذشته وجديد             " هو"

                                  ايمان به غيب چه ضرورتي دارد؟   

قبلا اشاره شده كه نشئه هستي آدمي يا هسته وجودهرکسی پدیده ای غیبی ویگانه است پس اين وجود غيبي ناچار است به خاستگاه خود گرايش پيدا كند و دردنيا متوجه آن باشد وشايد آنرا تاحدودي لمس نمايد ازآنجا كه شخصيت اجتماعي انسان برحسب مشهودات وتاثيرات ديگران شكل ميگيرد وخود فرد آنرا پذيرفته گمان ميكند كه كل وجودش بر ديگران مشهود است واز غيبي بودن وارتباط باغيب غافل ميشود به هرحال مطابق آيه سوم سوره بقره ايمان حقيقي همراه با ايمان به غيب است واين ايمان فقط اطمينان به اقوال شنيده شده نيست بلكه تا حدودي درك آنست تااین یگانه جدا مانده به آن یگانه اعظم غیبی ارتباطی یابد.

غيب يعني ناشناخته وناشناختني( وكمي قابل لمس) بنابراين هرگونه ترسيم وتصور ذهني از آن جنبه شهود پيدا ميكند وحقيقت غيب نيست درعین حال عالم غیب باعالم شهود همراه است وچنین نیست که دوتا عالم بنام غیب وشهود وجودداشته باشدبلکه هردو یکیست وعالم شهود در عالم غیب غوطه ور است  مرحوم شهيد مطهري در تفسير آيه فوق الذكر گفته است بهترين نمونه غيب خود انسان است ومولوی گوید:مردراصدسال عم وخال او   یک سر موئی نبیند حال او

 

                                       تفاوت اعتقا د وايمان ديني

اعتقاد به آموختگيهاي محيط تربيتي بستگي دارد چنانكه طفل درهرقوم وملتي به دنيا آيد اعتقادات همان قوم وملت را كسب ميكند اما ايمان چيزي فراتروخارج از قالبهاي ذهني و تربيتي است توجيه اصل هستي خود وموجودات در ارتباط با مبدا كل هستي است اين حالت در اثر مجاهده و شهود آيات حق ايجاد ميشود و برحسب توان فطري ومجاهده درجاتي پيدا ميكند اعتقادات درتاريكي هاي ضميرموجوديت دارند ولي ايمان درناجيه آگاهي قرار ميگيرد ونوراني است ولذا مؤمنين حقيقي در هنگام حضورقلب  نورانيتي  در چهره دارند ايمان را ميتوان مقايسه كرد به يك بناي عظيم واعتقاد رابه داربست  كه بعدا برداشته ميشود البته در اصطلاح ايمان واعتقاد گاه مترادف به حساب ميآيد

                                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 20:16  توسط فضل الله شهيدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام آفریدگار
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است

فرد از طفولیت به طور طبیعی نیازمنددیگران است در جریان نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخود را از قیاس با آنها میفهمد وهم خودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!!

به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده تحت تاثیردیگران تصویر و تصور و توهماتی از محیط ودیگران پیدا مکند و وجودخودرا درارتباط باشریکان تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!!
اینگونه فرد از مرکزهستی خود به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد

خودشناسی باز گشت به خود وخدای خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود)
انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد
درقرآن کریم میخوانیم: "ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ" که گویای آنست که انسان همانطور که واحد و یگانه آفریده شده واحد ویگانه بسوی خدایش میرود.

ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد وخود را ببین که رستی هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است.
اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست.
×××××× × ××××××××××
مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است

مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی و رهائی و رستگاری...
وامیداست که کاری بیهوده وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشیو موضوعی
معارف
شعر
پیوندها
لپ تاپ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM