![]() |
![]() |
|
| "خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی |
|
استفاده از فرصت ها دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، بدرگاه خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت.پاسخ خدا سکوت بود. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. باز سکوت. آسمان و زمین را به هم ریخت. همچنان سکوت . به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. بازهم سکوت . کفر گفت و سجاده دور انداخت. پاسخش سکوت بود . د لش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوت را شکست و به اوالهام كرد: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی." ================= پینوشت : باتوجه به این قصه میتوان گفت لازم نیست کسی روزآخرزندگی چنین کند ممکنست سالها قبل از آن متوجه باشد وفرصت ها را غنیمت بداند بهترین کاردراغتنام فرصت اینست که انسان خود را در مواقعی در حالت بی فکری و عدم تقلا یا حالت خلسه و حضور قلب نگه دارد. ارزش عبادات بیشتر برای اینست که امکان این حالت را فراهم میکنند نکته دیگراینکه ماعادت داريم به طول زمان اهميت بدهيم ولي عرض زمان هم مهم است وپيشامدهاي نو وشگفت در عرض زمان رخ ميدهد ازنظر عرفا وقت كه خارج از طول زمان است اهميت داردهمه اهل معرفت به اهميت بودن در لحظه وحال يا استفاده از وقت اشاره کرده اند ازجمله مولوی میگوید: جمله تلوین ها زساعت خاسته است رست از تلوین که از ساعت برست مثال از حافظ: وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی حاصل از حیات ایجان ایندم است اگردانی پروین اعتصامی گوید: وقت گرانمایه وعمرعزیز طعمه سال ومه وصبح ومساست سعدی گوید(ترجمان حدیث) سعدیا دی رفت وفردا همچنان موحود نیست درمیان این وآن فرصت شمارامروز را.. اهل معرفت درسرزمينهاي ديگر هم به اهميت وقت ولحظه وخروج از زمان ذهني بسيارتوجه كرده اند مثلا كريشنا مورتي عارف هندي غم واندوه را عين زمان ميداند ازنظراوغم همان زمان است وحذف زمان راه مهمي براي دستيابي به آرامش است. در داستان مذکور دغدغه زمان ذهنی تبدیل به غنیمت دانستن وقت وفرصت شده است غم واندوه انسان ارتباط تنگاتنگی با زمان ذهنی دارد باآنکه غم واندوه از سنخ زمان نیست وتناسبی باهم ندارنداما عملا اگر گذشته وآینده در نظر انسان فراموش شود (گذشته رفته وآینده هم موجود نیست)ودر زمان حال قرار گیرد غم ورنج روانی متوقف میشود این قابل توجه وتجربه است و قابل توجه است كه زمان تقویمی بازمان ذهنی تفاوت دارد اولی از گردش زمین بدور خورشید یا اصولا از حرکت ماده حادث میشود ودومی استمرارنفسانیات و خاطرات ما یا انعکاس زمان تقویمی برروحیه وروان ماست.احساس زمان ومکان اصولا برای جسم ما مطرح است و برای روح به این صورت مطرح نیست و اگر انسان به حقیقت روح خود نزدیک شود ماضی مستقبل از این شکل خارج میشود مولوي گويد لامکانی که در او نور خداست ماضی مستقبل وحالش کجاست ماضی مستقبل ای جان از تواست هردو یک چیزند پنداری دو است نکته دیگراینکه كه فكروتوهم پايان زندگي با آنچه واقع ميشود متفاوت است اين گفتگوهاي اجتماعي و جنجالها در مورد مرگ شكل سالم و طبيعي ندارد واغلب به صورت فاحعه يا جادثه غير مترقبه معرفي ميشود در صورتي كه آن پديده اي تقديري و طبيعي است و جنبه اجتماعي ندارد ترس از مرگ غالبا از همين گفتگوهاي زائد ايجاد شده است مااز مرگ ميترسيم براي اينكه از نظر اجتماعي آنرا فهميده ايم وآنرا مرگ شخصيت اجتماعي خود ميدانيم ونيز بدرستي نميدانيم كه آن چيست واگر به وضوح بدانيم كه چيست ديگر نميترسيم.گفته میشود کسانی که به حالت موت رفته وبرگشته اند ازمرگ نمترسند. اصولا مرگ را با دانائي منظور داشتن سواي اين توهمات وترسهاست واين منظورداشتن به زندگي روشني ميبخشد و انسانيت ومعرفت راتقويت ميكند گفته شده که عمل انسان درصورتی درست وکامل است که باتوجه به مرگ انجام شود. هركسي يگانه است ويكبار به دنيا آمده ويكبار هم ميميرد وموت اينهمه مسئله اجتماعي که درذهن مادارد ندارد همچنین به شکل خردمندانه آگاهی نسبت به گذشته وارزیابی آن بااینکه گفته میشود درحال باید زندگی کرد وغم گذشته را نباید خورد تفاوت دارد(دووجهی بودن حالات وافکار ما مطلب مهمیست که باید در نظر باشد تا ایجاد ابهام نکند) وباید گفت مااصولا به اعتبار مرگ زنده ايم وآن چيز غريبي نيست كه وقوع آن فاجعه و ستم تلقي شود از جهت تقديربه همان سادگي كه برگي از درخت ميافتد پيش ميآيد زرد شدن وافتادن برگ خاصيتي است كه از ابتداهمراه پيدايشش بوده است ومرگ هم پديده ايست كه ملزوم تولدبوده است مرگ همين جاست در طول زمان فرضي نبايد ديده شود آن به وجود ما احاطه دارد چنانكه هوا و نيروي جاذبه زمین برما احاطه دارند.ومیتوان گفت اعضای بدن ما در ارتباط با آن در فعالیت اند ولی فعلا کاری به ما ندارد اگرکسی بتواند با این پدیده که مغضوب واقع شده آشتی کند به سعادت وتوفیق بزرگی رسیده است. ازپيامبر گرامي اسلام نقل است كه هركس فوت ميكند از فوت خويش خوشحال ميشود( چه صالح باشد وچه فاسق) زيرا احساس ميكند كه از يك تنگنا بيرون آمده است و بعضي از عرفا مرگ را خروج از زندان دانسته اند مثلا مولوي گويد اهل دنيا جملگي زنداني اند انتظار مرگ دار فاني اند مطلب مرتبط: تفاوت حقیقت وتوهم مرگ در قسمت معرفت(یادداشتها) ----------------------- داستان مذکوررا یک آشنای ارجمند ارسال کرده بودند با تشکر از ایشان در اینجا منعکس گردید |
|
+ نوشته شده در
87/12/12ساعت 15:18 توسط فضل الله شهيدي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بنام آفریدگار
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است فرد از طفولیت به طور طبیعی نیازمنددیگران است در جریان نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخود را از قیاس با آنها میفهمد وهم خودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!! به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده تحت تاثیردیگران تصویر و تصور و توهماتی از محیط ودیگران پیدا مکند و وجودخودرا درارتباط باشریکان تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!! اینگونه فرد از مرکزهستی خود به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد خودشناسی باز گشت به خود وخدای خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود) انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد درقرآن کریم میخوانیم: "ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ" که گویای آنست که انسان همانطور که واحد و یگانه آفریده شده واحد ویگانه بسوی خدایش میرود. ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد وخود را ببین که رستی هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است. اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست. ×××××× × ×××××××××× مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی و رهائی و رستگاری... وامیداست که کاری بیهوده وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
معارف شعر |
| پیوندها |
|
لپ تاپ |
|
RSS
|