تبليغاتX
حقيقت - جاودانگی
"خود را مبين كه رستي"وخودراببین که رستی

                                            جاودانگی

ماناخوداگاه زندگی خود را جاودانه میدانیم چرا که روح حیات جاودان دارد اما غالبا میخواهیم جاودانگی را بر جسم ووابستگی های اجتماعي خود حمل کنیم وچون متوجه میشویم که این ها  موقتی است گرفتارمشکل وابهام میشویم.

و چون میگوئیم زندگی دنیا موقتی است معنای موقت بودن را ازقیاس به زندگی دائمی میفهمیم وحتی آنکه جاودانی بودن رارد میکند معني جاودانگي را ميداند .

این سئوال قابل توجه است که تصوردائمی بودن برای ما از کجا حاصل شده است؟ آیا ممکن است تصورجاودانگی باشد و خود جاودانگی نباشد؟(قابل دقت) به نظرمیرسد اگر جاودانگی نبود فکر وتصورآن هم نبود! یعنی این فکر وتصوراز عمق روح جاودان برمیخیزد.

ازدلائل علمی جاودانگی:

طفلی که دررحم مادراست اگر از لحاظ علمی مورد بررسی قرار گیرد  معلوم میشود که او برای زندگی در رحم ساخته نشده چه دستگاهائی در بدنش هست که هیچ به کارزندگی در رحم نمیخورد مثلادستگاه تنفس و چشم وگوش ودست وپا بسیاری از اعضای دیگرش دراین محیط مصرف ندارد ومحقق را به این نتیجه میرساند که اینها برای زندگی دیگریست که از قبل  پیش بینی شده است

وانسانی که در دنیا زندگی میکند احساسات ونیروهائی دارد که در زندگی دنیائی به کارش نمیآید به عنوان مثال به آسمان نگاه میکند واز شکوه وعظمت آن حیران میشود میخواهد رازپیدایش کهکشانهارا بداند درصورتیکه هیچ چیز خوراکی یا پوشاکی که متناسب با نیاز بدنی وزندگی دنیائی اوست درآسمان پیدانمیشود یا میخواهد بینهایت را بفهمد به جقیقت هستی پی ببرد ونمیتواند ودر میماند آیا این تمایلات ونا کامی ها ارچه چیز حکایت میکند؟ آیا حاکی ازآن نیست که روح انسان برای زندگی در شرایط دیگری که بتواند این تمایلات را ارضا کند وحقایقی را دریابد ساخته شده است؟

وقابل توجه است که هرجا اثری از تمدن بشری یافت شده آثار مذهبی هم بدست آمده این یعنی  آدمی همواره میخواسته خودرابا نیروهای ماورای طبیعت مرتبط سازد وبا این نیاز بی امان وجستجوی حقیقت چه بسا به راههای کژ رفته وتند یس ها وچیزهای دیگری راپرستیده و یکی چون فرعون با انحراف ازمسیر ادعای خدائی کرده است وکسانی نیز به توحید دست یافته اند  وکسی چون منصور حلاج از مسیر درست خدارا در وجود خود کشف کرده است این حالات واستعدادها ازلحاظ زندگی دنیائی بی مصرف واضافی است چنانکه چشم وگوش ودست وپا برای طفلی که در رحم مادراست مصرف ندارد

وجادارد توجهی داشته باشیم به کرامات اولیا وکارهای فوق العاده ای که ازبعضی سرمیزند مثل دیدن ازراه دور و رویاهای های صادقه  وطی الارض  وعبور ازآب وآتش وفرادرمانی وغیره این حالات به  ورای محسوسات دنیائی  ارتباط دارد.

وباز تصورش را بکنیم که چرا  انسان درصورتیکه از لحاظ خوراک وپوشاک و مسکن تامین باشد باز در فکررشد و ترقی است هزاران آرزوی بجا وبیجادارد وآرام نمیگیرد وحتی میخواهد جهان رافتح کند! یایک انسان نیروهائی دارد که میتواند همه جهان را مدیریت کندو یا انسان آرزوی تولد دوباره دارد ومیخواهد از شرایطی که دارد خارج شود ویاآزادگی واتصال با قدرت برتررا تجربه کند

وچرا میخواهد جاوید باشد (که گفتیم  همین فکر جاودانگی نشانه جاودانگی و ابدیت است )البته درشرائطی که آدمی همه هستیش را از جسم بداند میترسد که مبادا با مرگ جاودانگی خودرا از دست بدهد وآنکه معنای جاودانگی رادرست بفهمد از موت هراسی ندارد اگرزندگی پس از مرگ نبود  عشق به جاودانگی دردنیا ویاآمادگی برای مرگ اینگونه در ساحت روانها نقش نمی بست واینها تمایلات وحالاتی زائد وبیمصرف بود

 خلاصه اینکه انسان به زندگی غریزی اکتفا نمیکند و دستخوش احساسات عالی میشود و حتی ممکنست به نیازهای غریزی ودنیائی پشت پا بزند و به شخصیت های معنوی ودر نهایت به پیامبران که سخنان غیر دنیائی زده اند وزیاده روی درارضای غرایز طبیعی را زیرسئوال برده اندعشق بورزد! آیا اینها نشانه  فوق دنیائی  بودن اصل وجود انسان نیست؟.

البته ما اعتقاد به بقای روح داریم ولی اعتقادات ممکنست تاریک باشد یا عقاید غیردینی وماتریالیستی به آن صدمه بزند یا برداشتهائی سطجی آنرا متزلزل سازد اما ادراک جاودانگی روح چیزدیگرست کسی که این ادراک را داشته باشد جاودانگی  مثل وجود آفتاب وروشنی روزازنظرش بدیهی است وباصطلاح غربیها آنچنان" تز" ی نیست که " آنتی تز" داشته باشد

 از دلایل ديگرجاودانگی اینکه هویت هر کس از طفولیت تا آخرثابت میماند انسان در هشتاد سالگی همانست که در چند سالگی بوده است با آنکه تمام سلولهای بدنش عوض شده یا تغییرکرده است یعنی روح مجرد است اگرچه به قول ملا صدرا جسمانیه الحدوث باشد. وازنظر معرفتی بایددانست که انسان قبل از پیدایشش هم وجودداشته چه با نفخه الهی ایجاد شده واین نفخه عدم نمیتوانسته باشد.

ویک دلیل فلسفی اینکه انسان جزئی ازکل عالم وجود است وعالم وجود فنا پذیرنیست ودر نتیجه این جزء وابسته به آن هم نمیتواند فناپذیر باشد یعنی اگرآنرا فناپذیربدانیم باید بگوئیم کل هستی هم فناپذیراست ! واین سخنی نامعقول ونادرست است.

 ویک نکته اینکه روح یا هویت اصلی انسان در بدن مکان خاصی ندارد شما نمیتوانید جائی ازبدن مثلا سریا  قلب یا شکم و.. را در نظر بگیرید و بگوئید روح من در اینجا مستقراست یعنی روح خاصیت ماده فنا پذبر را ندارد ونیزنمیتوانید بگوئید  وزن واندازه آن چقدر است در صورتیکه وزن واندازه بدن خودرا میدانید

وهركس دقيقا نگرشي بر درون خود داشته باشدممكنست  متوجه شود كه موجودي غيبي ونامرئي است وصورت واندامش بمنزله ماسكي بروجود حقيقي اوست و ديگران فقط ماسك او را ميبينند نه خود اورا وبنابراين تنها  خودش وخد ا يش به جضورش در جهان آگاه است  ونيز خودش ماسك ديگران وصفات آنها را ميبيند نه هويت حقيقي آنهارا. درآخر ابياتي ازمولوی رامرورو تكراركنيم

گربه ظاهرآن پري پنهان بود     آدمي پنهان تراز پريان بود

مرد را صدسال عم و خال او      يك سر موئي نبيند حال او

چیست نشانی ازآنک هست جهانی دگر      نوشدن حالها رفتن این کهنه ها

+ نوشته شده در  88/01/08ساعت 12:59  توسط فضل الله شهيدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنام آفریدگار
حقیقت چیست ؟ حقیقت ازنظرخودشناسی وجود یگانه فرداست(یعنی وجود شخص شما) که از مبدا هستی نشات گرفته وجامعه وجهان باعتبار او معنی یافته است او با مبدا هسی مرتبط است وسایر ارتباطاتش مجازی است

فرد از طفولیت به طور طبیعی نیازمنددیگران است در جریان نیاز خود جذب آنها میشود درحالیکه حقیقت دیگران را نمیبیند صفات آنها را میبیند وخود را از قیاس با آنها میفهمد وهم خودرا همان چیزی میپندارد که دیگران پنداشته اند نه آن چیزی که واقعا هست!!

به تعبیر دیگرفردی که آزاد ویگانه به دنیا آمده تحت تاثیردیگران تصویر و تصور و توهماتی از محیط ودیگران پیدا مکند و وجودخودرا درارتباط باشریکان تو جیه میکندواز یگانگی خود غافل میگرددوبجای اینکه خودش باشدیکی از دیگران میشودوبجای اینکه خودرا شهود کند تصور ذهنی وآموزشی ازخود پیدا میکند تاجائیکه تصدیق دیگران را در مورد هستی خود میطلبد!!
اینگونه فرد از مرکزهستی خود به حاشیه رانده میشود وازخود وخدای خود غاقل میگردد

خودشناسی باز گشت به خود وخدای خود یا بازگشت از انواع شرک به توحید است که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"(معرفت به نفس خود ورب خود به طور نسبی حاصل میشود)
انسانی که ازابتدا ولایت همنوعان را تجربه کرده ودرزیرسایه سنگین آن قرار گرفته برای آنکه ولایت الهی را متوجه شود باید خودرا ازدیگران بازشناسد و به وحدت خود پی ببرد
درقرآن کریم میخوانیم: "ولقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره..الخ" که گویای آنست که انسان همانطور که واحد و یگانه آفریده شده واحد ویگانه بسوی خدایش میرود.

ازنظرخودشناسی "خودرامبین که رستی"البته که درست است واین متوجه من عارضی است که فقط به جامعه اتصال دارد وخود را ببین که رستی هم درست است و این یعنی ادراک حقیقت وجود خود که به مبدا هستی مرتبط است.
اینک ما با نام ونشان و..اهلیت و.. به لحاظ اجتماعی ازخودمان شناختی داریم این شناخت هرچند بکار میآید ولی باعتبار "مخلوق" است ومارا در چارچوبه ای محدود و اسیر نگه داشته است .شناخت خود باعتبار "خالق" چیزدیگریست! رهائی از همه محدودیت ها واسارتهاست.
×××××× × ××××××××××
مطالب اين وبلاگ معطوف به هيچ گروهي نيست ياداشتهاي شخصي نگارنده است كه شغل معلمي داشته ودر دوران بازنشستگي وقبل ازآن به نظم ونثر نوشته وبه تدريج انباشته گرديده وقسمتهای کمی ازآن باتجدیدنظردر اينجا منعكس شده ومفالات جدیدی هم اضافه گردیده است

مقصود ازاین مطالب ومقالات آموزش وانباشتن معلومات نیست بلکه نظراین بوده که شاید کیفیت ادراک ما از خودمان وبالنتیجه نسبت به جهان کمی بهبود یابد ویااشاره ای باشد به لزوم بیداری وخودآگاهی و رهائی و رستگاری...
وامیداست که کاری بیهوده وبی ثمر نیاشد.بالله التوفیق

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشیو موضوعی
معارف
شعر
پیوندها
لپ تاپ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM